X
تبلیغات
وبلاگ روانشناسی شفای درون - آشنائی با روانشناسان بزرگ جهان
تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:45 | نویسنده : مریم باباخانی

خانم کارن هورنای، در سال 1885 در هامبورگ آلمان متولد شد. پدرش ناخدای کشتی و مردی مذهبی و کج‌خلق بود. او از مادرش که زنی روشن‌فکر و سرزنده بود چندین سال مسن‌تر بود. مادرش این موضوع را نزد کارن فاش ساخته بود که آرزوی مرگ شوهرش را دارد، زیرا از ترس این که مبادا بی‌شوهر بماند با وی ازدواج کرده بود.

کودکی هورنای، اصلا تعریفی نداشت. مادرش او را طرد می‌کرد و برادر بزرگترش را بیشتر دوست می‌داشت. به همین خاطر، کارن به پسر بودن او حسادت می‌ورزید. پدرش نیز قیافه و هوش او را پیوسته تحقیر می‌کرد و در او احساس حقارت، بی‌ارزشی و خصومت به وجود می‌آورد. این فقدان محبت پدرمادری، چیزی را که بعدها «اضطراب اساسی» نامید در او پرورش داد که این نمود، نفوذ تجارب شخصی او بر نظریه شخصیتش می‌باشد.

با آغاز 14 سالگی، هورنای چند بار عاشق شدن را تجربه کرد و برای رسیدن به عشق و پذیرندگی که در خانواده نداشت بسیار تلاش کرد و نشر روزنامه‌ای را آغاز کرد که آن را «سازمان بکر برای ابر باکره‌ها» نامید.

هورنای با وجود مخالفت‌های پدرش وارد دانشکده پزشکی دانشگاه برلین شد و در سال 1913 دکتری پزشکی خود را دریافت کرد. او ازدواج کرد و صاحب سه دختر شد. او یک دوره طولانی آشفتگی هیجانی را پشت سر گذاشت. در این مدت او به شدت ناخشنود و افسرده بود و از ناراحتی معده رنج می‌برد. او در روابط جنسی با همسرش دچار مشکل بود و درگیر چند ماجرای عشقی شده بود. او در سال 1927 از همسرش جدا شد و تا پایان عمر برای پذیرفته شدن تلاش می‌کرد. طولانی‌ترین و گرمترین رابطه عشقی هورنای با اریک فروم روانکاو بود. وقتی این رابطه به هم ریخت او در هم شکست. برای درمان افسردگی و مشکلات جنسی‌اش تحت روان‌کاوی قرار گرفت. در طول درمان، روانکاو فرویدی‌اش به او گفت که تلاش وی برای عشق و میل شدیدش به مردان نیرومند از تمایلات ادیپی دوران کودکی او نسبت به پدر مقتدرش ناشی شده است.

هورنای از 1914 تا 1918 در انستیتوی روان‌کاوی برلین به تحصیل در روان‌کاوی سنتی پرداخت. او در سال 1919 طبابت خصوصی‌اش را آغاز کرد و به عضویت هیأت علمی انستیتو درآمد. او مقالات زیادی درباره مسائل شخصیتی زنان نوشت و در آن‌‌ها با برخی از مفاهیم فرویدی مخالفت کرد. در سال 1932 به عنوان مدیر وابسته انستیتوی روان‌کاوی شیکاگو به ایالات متحده آمریکا رفت و ضمن اشتغال به طبابت در انستیتوی روان‌کاوی نیویورک به تدریس پرداخت اما نارضایتی فزاینده او از نظریه سنتی فرویدی او را بر آن داشت که از این گروه جدا شود. او انستیتوی روان‌کاوی آمریکا را در نیویورک تأسیس کرد و تا پایان عمر نیز بر ریاست آن باقی ماند.

هورنای یکی از طرفداران اولیه نهضت آزادی زنان است و دیدگاه‌های او در این زمینه با دیدگاه‌های معاصر پیوندی قوی دارد. او نخستین زنی بود که در کنگره بین المللی روان‌کاوی مقاله‌ای درباره روان‌شناسی زن ارائه داد. در سال‌های دهه 1930 هورنای بین زن سنتی که هویت خود را در ازدواج و مادر شدن جستجو می‌کند و زن امروزی که از طریق حرفه به جستجوی هویت خویش می‌گردد تمایز قائل شد. او برای این که زنان دارای حق رأی باشند و بتوانند بر محدودیت‌های جامعه مردسالار غلبه کنند با تمام نیرو مبارزه کرد.

هورنای بر خلاف فروید، نقش برتر عوامل جنسی را انکار کرده و از اعتبار نظریه ادیپی او انتقاد می‌کرد. او مفهوم لیبیدو و ساختار شخصیت فرویدی را کنار گذاشت. او بیان کرد که مردان در اثر «غبطه رحم» برانگیخته می‌شوند. یعنی مردان به سبب ناتوانی‌شان در زاییدن فرزند به زنان غبطه می‌خورند. این غبطه رحم در مردان به صورت ناهشیار و از طریق رفتارهایی چون تحقیر زنان، کم بها دادن به زنان و پایین نگه داشتن پایگاه آن‌ها جلوه‌گر می‌شود. به عقیده هورنای، مردان با انکار تساوی حقوق زن و مرد و به حداقل رساندن فرصت‌های آنان برای خدمت به جامعه و پیشرفت می‌کوشند تا برتری خود را حفظ کنند و زمینه‌ساز این‌گونه رفتارهای آن‌ها احساس حقارت ناشی از غبطه رحم است.

هورنای بر خلاف فروید، انسان را محکوم به رنج بردن و ویران‌گری نمی‌دانست. به عقیده او بشر استعداد این را دارد که قابلیت‌هایش را رشد دهد و به انسانی شایسته تبدیل شود. او در نظریه‌اش الگویی از شخصیت را مبتنی بر عوامل اجتماعی معرفی کرد که تأثیر عوامل مادرزادی در آن بسیار اندک بود. هورنای معتقد بود اگر در خانواده کودک تفاهم، احساس ایمنی، محبت، گرمی و صمیمیت وجود داشته باشد از پیدایش روان‌رنجوری پیشگیری می‌شود. در اینجا به چند مفهوم اصلی در نظریه هورنای اشاره می‌کنیم.

· اضطراب اساسی

مفهوم بنیادی نظریه هورنای «اضطراب اساسی» است که به صورت «احساس جدایی و درماندگی کودک در دنیایی که بالقوه خصومت‌گر است» تعریف می‌کنند. به عقیده وی هر چیزی که رابطه مطمئن بین کودک و والدین را مختل کند می‌تواند اضطراب ایجاد کند. بنابراین اضطراب اساسی مادرزادی نیست و تحت تأثیر عوامل محیطی و اجتماعی همچون نگرش سلطه‌گرانه، فقدان حمایت، فقدان محبت و رفتارهای متغیر می‌باشد. کودک درمانده در دنیای تهدید کننده در جستجوی امنیت خاطر است و تنها نیروی محرک رفتار انسان نیاز به سلامت، امنیت و رهایی از ترس است.

به نظر هورنای، شخصیت می‌تواند در سراسر عمر تغییر کند و هیچ چیز در رشد کودک کلیت ندارد. او بر شیوه رفتار والدین و پرستاران با کودک در حال رشد توجه می‌کند و بیان می‌دارد که هر گونه گرایش کودک نتیجه رفتارهای اطرافیان است و همه چیز به عوامل محیطی و اجتماعی وابسته است.

· نیازهای روان رنجوری

اضطراب اساسی، از رابطه والدین  کودک به وجود می‌آید. هنگامی که این اضطراب تولید شده توسط اجتماع یا محیط ظاهر می‌گردد کودک تعدادی از راهبردهای رفتاری را برای مقابله با احساس ناامنی و درماندگی در خود پرورش می‌دهد. اگر هر یک از این راهبردهای رفتاری به صورت بخش تثبیت شده شخصیت او درآید یک نیاز روان رنجوری یا نوروتیک نامیده می‌شود که در واقع یک شیوه دفاع در برابر اضطراب است. او نیازهای روان رنجوری را در سه طبقه دسته‌بندی کرد:

1. شخصیت تسلط‌گر: نیاز به حرکت به سوی مردم، نیاز به تأیید و محبت و نیاز به مونس غالب از مشخصه این دسته است. حرکت به سوی مردم با قبول درماندگی و کوشش برای جلب محبت دیگران میسر می‌شود.

2. شخصیت جدا شده: دوری جستن از مردم، استقلال و کمال از جمله نیازهای اوست. دوری جستن از مردم مستلزم دور ماندن از دیگران و اجتناب از هرگونه موقعیت وابستگی است.

3. شخصیت پرخاش‌گر: حرکت علیه مردم، ابراز نیاز برای رسیدن به قدرت، استثمار دیگران، کسب حیثیت، برخورداری از تحسین و پیشرفت از جمله نیازهای او به شمار می‌رود. لازمه حرکت بر علیه مردم خصومت، طغیان و پرخاش‌گری است.

· خودپنداره آرمانی

خودپنداره آرمانی، تصویر غلطی از شخصیت آدمی را ارائه می‌دهد و مانند نقاب ناکامل و گمراه کننده‌ای است که مانع از آن می‌شود که افراد روان‌رنجور، خود واقعی‌اش را شناخته و آن را بپذیرند. روان‌رنجوران با زدن این نقاب بر چهره وجود تعارضات درونی خود را انکار کرده و خود را برتر از آن می‌بینند که واقعا هستند.

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:41 | نویسنده : مریم باباخانی

ویلیام جیمز پدر روانشناسی مدرن آمریکا و بنیانگذار مکتب پراگماتیسم در یازدهم ژانویه ی سال 1842 در شهر نیویورک به دنیا آمد. مادرش مری رابرتسون والش جیمز و پدرش هنری جیمز (بزرگ)، خردمند روحانی و پیرو فلسفه ی سوئدنبرگ بود. ویلیام، یک خواهر و سه برادر داشت و بزرگترین فرزند از پنج فرزند خانواده به شمار می‌ رفت. یکی از برادرانش به نام هنری جیمز (کوچک)، رمان‌نویس مشهوری شد.

خانواده ی ویلیام، با استعداد، استثنایی و پرتلاش بودند. تحصیلات رسمی ویلیام جیمز به گونه ای منظم صورت نگرفت. دانش‌اندوزی حقیقی او در محیط خانواده آغاز شد، زیرا دوستان هوشمند و خردمند پدرش بیشتر وقت ها به خانه ی آنها می‌آمدند و درباره ی امور گوناگون به بحث و گفتگو می پرداختند. ویلیام جیمز در مدارس سوئیس، آلمان، فرانسه و انگلستان تحصیل کرد و دلبستگی ویژه ای نسبت به علوم طبیعی و نقاشی در او بیدار شد. پدرش با آن که آدم لیبرال و آزادمنشی بود، از ویلیام خواست که به مطالعه ی علوم یا فلسفه بپردازد، اما به دلیل پافشاری های ویلیام، سرانجام با این خواسته ی او موافقت کرد. در سال 1860، ویلیام، آموزش رسمی را برای نقاش شدن را آغاز کرد. او بیش از یکسال زیر نظر ویلیام موریس ‌‌هانت به آموزش نقاشی پرداخت، اما سختی کار به او فهماند که نقاش شدن کار او نیست. لذا پس از یک سال وارد دانشکده ی علوم لارنس در هاروارد شد؛ اما در سال 1864 تغییر رشته داد و به دانشکده ی پزشکی رفت. وی در مأموریتی به برزیل، دچار بیماری آبله شد و از آن زمان تا اواخر عمرش این بیماری او را آزار می داد. ویلیام، درجه ی دکترای پزشکی ‌خود را در سال 1869 دریافت نمود و پس از گذراندن یک دوره بیماری آبله، کار تدریس در دانشگاه هاروارد را آغاز کرد؛ ابتدا آناتومی و فیزیولوژی، سپس روانشناسی و سرانجام در سال 1879 به تدریس فلسفه پرداخت.

او در سال 1878 ازدواج کرد و از روحیه و تندرستی بیشتری برخوردار شد. او یکی از نخستین آزمایشگاه‌های روان‌شناسی تجربی در آمریکا را بنا نهاد. کتاب درسی مشهور او به نام «اصول روان‌شناسی» (1890) مورد تحسین و استقبال زیاد قرار گرفت. البته برخی نیز از لحن ادیبانه کتاب او انتقاد کردند که از آن جمله می توان به گفته ی ویلهلم ووندت اشاره داشت :

«این یک کتاب ادبی است؛ بسیار زیباست؛ اما کتاب روان‌شناسی نیست.»

دو سال بعد، ویلیام جیمز نسخه فشرده‌تری از آن کتاب را با نام «روان‌شناسی: دوره ی فشرده» منتشر ساخت. دانشجویان روان‌شناسی از این دو کتاب بهره ی بسیار بردند. از دیگر کارهای مهم ویلیام جیمز در حوزه ی روان‌شناسی می‌توان به ارائه ی «نظریه ی هیجان» اشاره کرد که با کمک روانشناس دانمارکی، کارل لنگ، به ارائه ی آن پرداخت و از این رو به «نظریه ی هیجان جیمز- لنگ» مشهور شد.

علاوه بر تأثیر فوق‌العاده‌ای که ویلیام جیمز بر روان‌شناسی گذاشت شاگردان معروف و برجسته‌ای نیز در این رشته تربیت کرد که از آن میان می‌توان مری‌ویتون کالکینز، ادوارد تورن رایک، استنلی هال و جان دیوئی را نام برد.

ویلیام جیمز، فیلسوف بزرگ عصر و زمانه‌اش بود و فلسفه ی پراگماتیسم را که از سوی همشهری امریکایی‌ او، چارلز ساندرز پیرس باب شده بود، پذیرا شد و آن را گسترش داد. فلسفه ی پراگماتیسم وی را عملگرایی و یا اصالت دادن به عمل در زبان فارسی ترجمه کرده اند، اما در یک نگاه اجمالی، ویلیام جیمز، منشاء حقیقت را در سودمند بودن یک امر و یا قضییه می دانست. حقیقت به چیزی گفته می شود که سودمند و یا عملی باشد؛ چیزی که سودمند نیست نمی‌تواند حقیقت باشد. به همین منظور جانبداران این مسلک را امروزه عملگراها می نامند. در زبان روزمره به چیز و یا کسی که برای منافع قابل دسترسی کوشش می‌کند، پراگماتیست می گویند.

پذیرش کثرت، روان بودن، گردیدن و شدن و پنهان بودن همه ی چیزها و یک دیدگاه واقع ‌بینانه و مبتنی بر عقل موجود ـ نسبت به همه ی جنبه‌های تجربه بشری ـ در کانون اندیشه ی او قرار داشت، اما این امر هرگز موجب نمی‌شود که فلسفه ی او یکنواخت و دنیوی شود. وی بر این باور بود که اگر فکر و اندیشه‌ای مؤثر واقع شود، از نوع فکر و اندیشه ی راستین است و مادامی که موجب دگرگونی در زندگی شود، پرمعنا و ارزشمند خواهد بود. از نگاه او، حقیقت یک امر مطلق، ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه در اثر تلاش انسان ایجاد می‌شود. از سوی دیگر، بین حقیقت و خیر، پیوندی تنگاتنگ وجود دارد؛ آنچه حقیقت است تبدیل به خیر می‌شود.

دغدغه ی نهایی او یک امر اخلاقی بود. او می‌خواست روشی فلسفی را برای زندگی و نیز انسانها ارائه دهد. شیوه ی زنده و باروح کلام و نوشتارش، وی را در نزد همگان محبوب کرد. در سال 1899 که ویلیام جیمز سرگرم بالا رفتن از کوهی در نزدیکی خانه‌اش در نیوهمپشایر بود، راه بازگشت خود را گم کرد و در نتیجه ی تلاش شدید برای یافتن راه بازگشت از کوه مزبور، ناراحتی قلبی او شدت گرفت. در طول دو سال آینده، کم و بیش زمین‌گیر بود، اما به ناگهان و در کمال حیرت، بهبود یافت و توانست به هاروارد بازگردد و شغل سنگین تدریس را از سر گیرد. او در سال 1907 بازنشسته شد و در 1909 کتابی را با نام «یک جهان کثرت‌گرا» منتشر کرد، وی در این اثر به طرز درخشانی به آثار هگل، فخنر و برگسون پرداخته است. پس از چند ماه ناراحتی قلبی او دوباره بروز کرد و سرانجام در 26 اوت 1910 در خانه‌اش، واقع در نیوهمپشایر درگذشت.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:39 | نویسنده : مریم باباخانی

مری ویتون کالکینز در 30 مارچ 1863 در آمریکا به دنیا آمد و در 26 فوریه 1930 به خاطر ابتلاء به بیماری سرطان درگذشت. او در سال 1882 به عنوان دانشجوی سال دوم وارد کالج اسمیت شد. مرگ خواهرش در سال 1883 باعث ترک تحصیل او به مدّت یکسال شد. البته او در این مدّت به مطالعات شخصی‌اش ادامه می‌داد. کالکینز در سال 1884 به کالج بازگشت و در رشته فلسفه فارغ‌التحصیل شد.

پس از فارغ‌التحصیلی سه سال به تدریس زبان یونانی در کالج ولسلی پرداخت و سپس یک موقعیت شغلی برای تدریس در رشته جدید روان‌شناسی به او پیشنهاد شد. او برای آن که بتواند به تدریس روان‌شناسی بپردازد باید حداقل یک سال به مطالعه این رشته می‌پرداخت. مشکلی که وجود داشت این بود که در آن زمان دوره‌های اندکی در این زمینه وجود داشت و تعدادی از آن‌ها هم دانشجوی زن نمی‌پذیرفتند. بُعد مسافت و فقدان آزمایشگاه روان‌شناسی باعث شد که او از پیوستن به دانشگاه‌های ییل و میشیگان منصرف شود.

مری‌ویتون کالکینز پس از آن که چند جلسه به صورت مستمع آزاد در کلاس‌های ویلیام جیمز در هاروارد شرکت کرد به طور رسمی درخواست کرد که به او اجازه شرکت در کلاس داده شود. مقامات اداری دانشگاه‌ هاروارد ابتدا موافقت نکردند ولی هم پدرش و هم رئیس کالج ولسلی نامه‌هایی به حمایت از او به هاروارد ارسال کردند. سرانجام تقاضای کالکینز در سال 1890 مورد پذیرش قرار گرفت. او در هاروارد در کلاس‌های درس ویلیام جیمز و جوسیا رویس شرکت کرد و زیر نظر دکتر ادموند سنفورد از دانشگاه کلارک به مطالعه روان‌شناسی تجربی پرداخت.

مری ویتون کالکینز در دانشگاه هاروارد آزمایش جفت‌های متداعی را ابداع کرد. به کسانی که در این آزمایش شرکت می‌کردند جفت‌های متعدد رنگ و عدد نشان داده می‌شد و سپس از آن‌ها پرسیده می‌شد که کدام رنگ به کدام عدد مربوط است. از این تکنیک برای مطالعه حافظه استفاده می‌شد. او در سال 1895 تز دکتری خود را با عنوان «یک پژوهش تجربی در تداعی ایده‌ها» ارائه کرد که مورد تأئید کمیته‌ای متشکل از ویلیام جیمز، جوسیا رویس و هوگو مانستربرگ قرار گرفت امّا علیرغم این تأیید، دانشگاه هاروارد به دلیل آن که کالکینز را دانشجوی خود محسوب نمی‌کرد مدرکی برای او صادر نکرد.

کالکینز همان سال به کالج ولسلی بازگشت و تا زمان بازنشستگی‌اش در سال 1927 به تدریس در آنجا پرداخت. مری ویتون کالکینز در طول دوران حرفه‌ایش بیش از 100 مقاله تخصصی در موضوعات مختلف روان‌شناسی و فلسفه نوشت. به علاوه، او نخستین زنی بود که به ریاست انجمن روان‌شناسی آمریکا رسید. او در سال 1918 به ریاست انجمن فلسفه آمریکا نیز برگزیده شد.

از جمله کارهای تأثیر گذار او در روان‌شناسی می‌توان به ابداع تکنیک جفت‌های متداعی و کارهایش در زمینه خود-روا‌ن‌شناسی اشاره کرد. کالکینز عقیده داشت که خودآگاهی، تمرکز اولیه رشته روان‌‌شناسی است.

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:37 | نویسنده : مریم باباخانی
لو ویگوتسکی در 17 نوامبر 1896 در شهر اورشا در ناحیه غربی امپراطوری روسیه به دنیا آمد. او در دانشگاه مسکو به تحصیل پرداخت و در سال 1917 در رشته حقوق فارغ‌التحصیل شد.

 او در دوران تحصیل دانشگاهی اش به مطالعه موضوعات مختلفی چون جامعه‌شناسی، زبان‌شناسی، روان‌شناسی و فلسفه پرداخت. کار رسمی ویگوتسکی در زمینه روان‌شناسی در سال 1924 و هنگامی آغاز شد که او به مرکز روان‌شناسی مسکو پیوست و با آلکسی لئونتیف و الکساندر لوریا به همکاری پرداخت لو ویگوتسکی نویسنده‌ای پرکار بود و در یک دوره ده ساله، شش کتاب در زمینه روان‌شناسی منتشر کرد. علایق او بسیار متنوع بود امّا غالباً بر روی دو موضوع رشد کودک و آموزش تمرکز داشت. او همچنین موضوعاتی نظیر روان‌شناسی هنر و رشد زبانی را برای نخستین بار مطرح ساخت.

برخی از نظریه‌های مهم ویگوتسکی به قرار زیرند:

 ناحیه رشد مجاور : به گفته ویگوتسکی، ناحیه رشد مجاور عبارت است از «فاصله بین سطح رشد واقعی کودک که از طریق حل مساله به صورت مستقل تعیین می‌گردد و سطح رشد بالقوه او که از طریق حل مساله تحت سرپرستی و هدایت یک فرد بالغ یا با همکاری دیگر همسالان مشخص می‌شود.»

 پدر و مادر و آموزگاران می‌توانند از طریق فراهم ساختن فرصت‌های آموزشی که درون ناحیه رشد مجاور کودک قرار گیرد، یادگیری او را پرورش دهند. نظریه اجتماعی فرهنگی : ویگوتسکی معتقد بود که رشد انسان در نتیجه تعامل پویا بین فرد و جامعه است. کودک از طریق این تعامل به تدریج و به طور مداوم از پدر و مادر و آموزگاران یاد می‌گیرد. البته این یادگیری از فرهنگی به فرهنگ دیگر می‌تواند متفاوت باشد.

 شایان ذکر است که نظریه ویگوتسکی بر طبیعت پویای این تعامل تاکید دارد. فقط جامعه بر افراد تاثیر نمی‌گذارد بلکه افراد نیز بر جامعه تاثیر گذارند. زندگی ویگوتسکی بسیار کوتاه بود و او در 11 جون 1934 در سن 38 سالگی به بیماری سل از دنیا رفت.

 لو ویگوتسکی یک متفکر تاثیرگذار در حوزه روان‌شناسی محسوب می‌گردد و بسیاری از کارهایش هنوز در حال کشف شدن است. با وجودی که او هم عصر اسکینر، پاولوف، فروید و پیاژه بود امّا کارهایش هرگز در دوران زندگیش به آن درجه از شهرت و برجستگی نرسید. بخشی از آن بدین دلیل بود که کارهای او مورد انتقاد حزب کمونیست قرار داشت و بدین خاطر،نوشته‌هایش به سختی در دنیای غرب قابل دستیابی بود. مرگ زود هنگام او در 3۸سالگی نیز در گمنام ماندنش دخالت داشت.

 با وجود این، تاثیر و نفوذ کارهای ویگوتسکی پس از مرگش، به ویژه در حوزه‌های روان‌شناسی رشد و آموزش، روز به روز بیشتر می‌شود. در پایان به جمله ای از ویگوتسکی بسنده می کنیم . «یادگیری، چیزی فراتر از به دست آوردن قابلیت تفکر است. یادگیری عبارت است از به دست آوردن بسیاری قابلیت‌های خاص برای فکر کردن درباره چیزهای مختلف))

انتشارات بزگزیده 

ذهن در جامعه : رشد فرایندهای روان‌شناختی بالاتر،

 انتشارات دانشگاه هاروارد فکر و زبان،

انتشارات دانشگاه تفکر و بیان، انتشارات پلنیوم



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:36 | نویسنده : مریم باباخانی

جان ‌بی‌واتسون در کارولینای جنوبی بزرگ شد. در 16 سالگی وارد دانشگاه فورمن شد و پنج سال بعد، پس از خاتمه دوره کارشناسی ارشد، به ادامه تحصیل در رشته روان‌شناسی در دانشگاه شیکاگو پرداخت. او در سال 1903 موفق به اخذ دکتری روان‌شناسی شد.

واتسون درسال 1908 تدریس روان‌شناسی را در دانشگاه جان هاپکینز آغاز کرد. او در سال 1913 طی یک سخنرانی در دانشگاه کلمبیا با عنوان «روان‌شناسی از دیدگاه رفتارگرایی»، به تفصیل به بیان این دیدگاه پرداخت. به نظر واتسون، روان‌شناسی علم رفتارهای قابل مشاهده است. «روان‌شناسی از دیدگاه رفتارگرایی، یک شاخه کاملاً تجربی و عینی از علوم طبیعی است. هدف نظری این رشته، پیش‌بینی و کنترل رفتار است و در روش‌های آن، درون‌نگری و تفسیر فعالیت‌های ناخودآگاه، جایگاه چندانی ندارند.» (واتسون، 1913)

واتسون به همراه یکی از دانشجویانش به نام روزالی راینر، در یک آزمایش بحث‌انگیز و بسیار معروف، یک کودک خردسال را نسبت به ترسیدن از یک موش سفید، شرطی کردند. آن‌ها این کار را با همراه ساختن مکرّر موش سفید با یک صدای بسیار بلند و ترسناک، انجام دادند. آن‌ها توانستند نشان دهند که این ترس، می‌تواند به سایر اشیاء سفید پشمالو هم تعمیم یابد. امروزه این آزمایش از نظر اخلاقی مورد انتقاد قرار می‌گیرد زیرا ترس کودک هرگز از بین نرفت و غیرشرطی نشد.

واتسون تا سال 1920 در جان هاپکینز ماند. او با راینر روابط عاشقانه پیدا کرد و همسر اولش را طلاق داد. بدین خاطر، دانشگاه او را مجبور به استعفا کرد. واتسون بعداً با راینر ازدواج کرد و تا پایان عمر او یعنی سال 1935 با او زندگی کرد. واتسون پس از ترک دانشگاه، برای یک بنگاه تبلیغاتی به کار پرداخت و تا سال 1945 که بازنشسته شد به کارش ادامه داد.

واتسون در سال‌های پایانی زندگیش، روابط بسیار بدی با فرزندانش داشت و در حالت انزوا در مزرعه‌ای در کانتیکات به سر می‌برد. او کوته زمانی قبل از مرگش، بسیاری از کاغذها و نامه‌های شخصی منتشر نشده‌اش را سوزاند.

واتسون، صحنه را برای رفتارگرایی آماده کرد و این شاخه به سرعت به صورت شاخه غالب در روان‌شناسی درآمد. با وجودی که پس از 1950، از اهمیت رفتارگرایی به تدریج کاسته شد امّا بسیاری از مفاهیم و اصول آن امروز نیز به نحو گسترده‌ای مورد استفاده قرار دارد. شرطی‌سازی و اصلاح رفتار هنوز در درمان و آموزش رفتاری بیماران برای تغییر رفتارهای مشکل‌زا و فراگیری مهارت‌های جدید، به طور گسترده‌ای به کار گرفته می‌شود.

در 1930 واتسون در جمله ای معروف چنین گفت : «یک دو جین بچه سالم و دنیایی با مشخصاتی که من می‌گویم را به من بدهید، تضمین می‌کنم هر کدام از آن‌ها را که انتخاب کنید، صرفنظر از استعداد، علاقه، گرایش، توانایی و نژادش، هر جور متخصصی که بخواهید، پزشک، حقوقدان، هنرمند، بازرگان و حتی گدا و دزد، بار آورم.»  

جان بی‌واتسون که از او به عنوان «پدر رفتارگرایی» نام برده می‌شود در دوران زندگیش، دستاوردهای علمی و حرفه‌ای زیادی کسب کرد که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

·        1915- انتخاب به عنوان رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا

·        1919- انتشار کتاب «روان‌شناسی از دیدگاه رفتارگرایی»

·        1925- انتشار کتاب «رفتارگرایی»

·        1928- انتشار کتاب «مراقبت روان‌شناسانه از کودک»



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:34 | نویسنده : مریم باباخانی

کرت لِوین در سپتامبر 1890 در آلمان به دنیا آمد و در 11 فوریه 1947 در سن 57 سالگی بر اثر حمله قلبی در گذشت. او در خانواده‌ای یهودی زاده شد. در سال 1909 در دانشکده پزشکی دانشگاه فرایبرگ ثبت نام کرد امّا سپس رشته تحصیلی خود را عوض کرد و برای آموختن زیست ‌شناسی به دانشگاه مونیخ رفت. او سرانجام مدرک دکتری خود را از دانشگاه برلین اخذ کرد.

لوین در سال 1921 تدریس فلسفه و روان‌شناسی را در دانشگاه برلین آغاز کرد. محبوبیت او در بین دانشجویان از یکسو و نوشته‌های متعدد او از سوی دیگر، توجه دانشگاه استنفورد را جلب کرد و در سال 1930 به عنوان استاد میهمان به آن دانشگاه دعوت شد. لوین سرانجام به تابعیت آمریکا درآمد و به تدریس در دانشگاه آیوا پرداخت. او تا سال 1944 به همکاری خود با این دانشگاه ادامه داد.

با وجودی که لوین همواره بر اهمیت نظریه‌ها تأکید می‌نمود امّا همچنین اعتقاد داشت که نظریه‌ها باید کاربرد عملی داشته باشند. او پویش گروهی را در دانشگاه ام‌آی‌تی و آزمایشگاه‌های آموزش ملّی ( NTL ) بنیاد نهاد. او همچنین تحت تاثیر روان‌شناسی هیأت‌نگر (یا روان‌شناسی گشتالت)، نظریه معروف خود به نام نظریه میدانی را ارا ئه کرد. این نظریه بر اهمیت شخصیت افراد، تعارضات بین فردی و متغیرهای موقعیتی تأکید دارد. بر طبق نظریه میدانی لوین، رفتار فرد، نتیجه تعامل او با محیط است. این نظریه تأثیر عمده‌ای بر روان‌شناسی اجتماعی داشت.

از دیگر کارهای لوین می‌توان به پژوهش‌های او در زمینه شیوه‌های رهبری اشاره کرد. او در مطالعه خود، دانش‌آموزان را در سه گروه جداگانه که به شیوه‌های قدرت طلبانه، دموکراتیک (مشارکت جویانه) و آزادمنشانه رهبری می‌شدند قرار داد. مطالعه لوین نشان داد که رهبری دموکراتیک بر دو روش دیگر برتری دارد. این یافته‌ها بر غنای پژوهش‌های مربوط به سبک‌های رهبری افزود.

لوین یکی از نخستین روان‌شناسانی بود که به طور سیستماتیک به آزمایش رفتار انسان می‌پرداخت. کارهای او تاثیر قابل ملاحظه‌ای بر روان‌شناسی تجربی، روان‌شناسی اجتماعی و روان‌شناسی شخصیت داشته است. او نویسنده توانا و بسیار فعّالی بود و در دوران حیاتش بیش از 80 مقاله و 8 کتاب در موضوعات مختلف روان‌شناسی منتشر کرد.

کرت لوین به دلیل کارهای پیشتازانه‌اش در به کارگیری آزمایش‌ها و روش‌های علمی برای بررسی رفتارهای اجتماعی به عنوان پدر روان‌شناسی اجتماعی مدرن شناخته می‌شود. لوین نظریه‌پردازی بود که تأثیر ماندگارش بر روان‌شناسی، او را یکی از روان‌شناسان برجسته قرن بیستم ساخته است.

 




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:33 | نویسنده : مریم باباخانی

دکتر اریک برن در 10 می 1910 در شهر مونترال کانادا به دنیا آمد. پدرش دکتر دیوید هیلر برنشتاین، پزشک عمومی و مادرش سارا گوردون برنشتاین، یک نویسنده و ویراستار حرفه‌ای بود. اریک تنها یک خواهر به نام گریس داشت که 5 سال از او کوچک‌تر بود. نام اصلی اریک برن، اریک لئونارد برنشتاین بود.

هنگامی که اریک دوران کودکی را سپری می‌کرد پدرش در سن 38 سالگی به بیماری سل در گذشت. مرگ پدر شوک بزرگی برای خانواده بود و خانم برنشتاین زحمات زیادی را برای بزرگ کردن اریک و خواهرش متحمل شد. اریک پا در جای پدر گذاشت و دورة پزشکی را با موفقیت به پایان برد. سپس دوره تخصصی جراحی عمومی را شروع کرد و در سال 1935 از دانشکده پزشکی مک‌گیل فارغ‌التحصیل شد. پس از آن به مدّت 2 سال در کلینیک روان‌پزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه ییل به کار پرداخت.

برن در حوالی سال‌های 1938 و 1939 شهروند آمریکا شد و نامش را از اریک لئونارد برنشتاین به اریک برن کوتاه کرد. او در سال 1940 در ایالت کانکتیکات به کار پزشکی خصوصی پرداخت و در همانجا بود که با الینور، نخستین همسرش، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج که تنها 6 سال به طول انجامید، دو فرزند بود.

اریک در سال 1941 به موسسه روانکاوی نیویورک پیوست و ابتدا خودش توسط پل فدرن مورد روانکاوری قرار گرفت. او سپس کار حرفه‌ایش در روان پزشکی را در بیمارستانی در نیویورک آغاز کرد. اریک در خلال جنگ جهانی دوم به عنوان روان‌پزشک به ارتش آمریکا پیوست. در سال 1946 خدمتش در ارتش خاتمه یافت و کار حرفه‌ایش را در مرکز روانکاوی سانفرانسیسکو از سر گرفت. در آنجا توسط اریک اریکسون مجدداً مورد روانکاوی قرار گرفت.

اریک برن در سال 1949 برای دومین بار ازدواج کرد. همسر دومش سه فرزند از شوهر قبلیش داشت و صاحب دو پسر نیز از اریک شد. امّا این ازدواج نیز در سال 1964 به جدایی انجامید. اریک برن با آن که در مؤسسه روانکاوی آموزش یافته و کار می‌کرد امّا عنوان روانکاو به او داده نشد و به او گفته شد که به سه الی چهار سال دیگر آموزش و روانکاوی شخصی نیاز دارد تا بتواند برای به دست آوردن این عنوان درخواست دهد.

اریک که از این برخورد افسرده و مأیوس شده بود، رویکرد جدیدی به روان‌درمانی را در سال 1956 ابداع کرد. در این سال او دو مقاله معروف به نام «شهود: تصویر ایگو» و «حالت‌های ایگو در روان درمانی» منتشر کرد. در این مقاله دوم بود که او مفهوم «کودک، بالغ و والد» و روش سه دایره‌ای برای نمایش آن را معرفی کرد. او نظریه جدید خود را تحلیل ساختاری نامید. به این ترتیب بود که مفاهیمی همچون کودک درون، بالغ درون و والد درون برای اولین بار در روانشناسی مطرح شدند.

مقاله سوم به نام «تحلیل تبادلی (TA ): روشی تازه و اثربخش برای درمان گروهی» در سال 1957 در دعوتی که از او برای حضور در جلسه انجمن روان درمانی گروهی آمریکا به عمل آمد، ارائه شد. در این مقاله بود که او ویژگی‌های جدید و مهم «بازی‌ها و تخیلات» را به سیستم جدید روان ‌درمانی خود افزود. اریک برن در سال 1962 مجلّه تحلیل تبادلی را منتشر نمود. دو سال بعد، انجمن بین‌المللی تحلیل تبادلی (ITAA ) بنیاد نهاده شد.

TA راهی است برای آنکه ببینیم بین مردم و درون مردم چه می گذرد. با این روش می توان روشن کرد که در لایه های زیرین ارتباطات جاری بین انسانها به واقع چه چیزی در حال رخ دادن است و انتخابهای دیگری را نشان می دهد که کسانی که درگیر آن روابط می باشند بتوانند چنانچه بخواهند از آن اجتناب کنند. درون هر انسانی یک مکالمه دایمی وجود دارد، گاهی یک جروبحث، گاهی جدل. وقتی شخص تصمیمی می گیرد، در واقع این تصمیم ناشی از مکالمات ذهنی و درونی فرد و آن چیزی است که به خود می گوید.

TA به این انواع تجلیات خود حالات نفسانی من می گوید، TA همچنین شرح می دهد که این گرایشهای درونی متفاوت از کجا نشات می گیرند.

حالات نفسانی خود شامل والد، بالغ و کودک است. TA برای هر یک از این حالات نفسانی خود صفات مثبتی را در شرایط خاص قائل است. هر یک از این حالات نفسانی احساسات، تفکرات و قضاوتها ارزشی خاص خود را دارا می باشد.

والد : مجموعه ای از پیش داوریها، باورها و تعصبات می باشد. این بخش از شخصیت با دستورالعملهای زندگی و باید و نبایدهای آن سر و کار دارد و دارای دو بعد می باشد یکی بعد نوازشگر است که حالت حمایتی دارد و بعد دیگر انتقادگر است که بر خلاف بعد قبلی سختگیر و یا آزارگر نیز می تواند باشد. والد می تواند کنترل کند، تصمیم بگیرد، نقش بازی کند و دلیل تراشی کند و نیز ممکن است در بعضی موارد نیز حق با او باشد. والد انتقادگر را معمولا در افرادی با عزت نفس پائین و عناد بخود همراه دانسته اند.

بالغ : خوب پردازش کردن اطلاعات و برخورد مناسب و شایسته از حالات نفسانی بالغ سرچشمه می گیرد. تصمیماتی که منطقی و برمبنای حقایق موجود می باشند نیز از حالات نفسانی بالغ نشات می گیرند. اظهار نظرهای منطقی و احساسات اخلاقی، اهداف و واقعگرایی با این بخش از شخصیت ما سروکار دارند.

کودک : در تعاریف TA کودک بعنوان منبع خلاقیت، بازآفرینی و منبع اساسی سرزندگی محسوب می شود. هیجانات، احساسات و تصوراتی که کودک دارد ممکن است توسط یک والد سختگیر و حتی توسط یک والد نوازشگر سرکوب شود که می تواند در دراز مدت بر شخصیت فرد اثرات نامطلوبی داشته باشد که خود ممکن است به بیماریهای روان تنی نیز منجر شود. این بخش از شخصیت چنانچه تحت نظارت بالغ قرار نگیرد می تواند دیدگاه غیر واقعی نسبت به زندگی داشته و براساس تکانه های احساسی و هیجانی رفتار کند.

هدف TA کمک به فرد است تا انتخاب کند که در شرایط و زمانهای خاص می خواهد در کدامیک از حالات نفسانی باشد بجای اینکه صرفا اجازه دهد تا این حالات نفسانی دائما احساسات، افکار و گرایشات و رفتار او را کنترل کنند.

بطور کلی شش رابطه بین حالات نفسانی دو نفر وجود دارد که عبارتند از رابطه : والد- والد، والد-کودک، والد بالغ، بالغ بالغ، بالغ کودک و کودک-کودک.

به عنوان مثال صحبت راجع به آب و هوا می تواند راهی برای ارتباط والد- والد باشد، یک گفتگوی منطقی بین دو نفر می تواند راهی برای ارتباط بالغ-بالغ باشد و همچنین زمانی که دو نفر با هم شوخی و تفریح می کنند نیز می توانند در حالت نفسانی کودک-کودک باشند.

او در سال 1967 با همسر سومش ازدواج کرد که این ازدواج نیز در سال 1970 به جدایی انجامید. در ماه جون آن سال دچار نخستین سکته قلبی شد و در 26 جون دوباره سکته قلبی دیگری به سراغش آمد که باعث بستری شدنش در بیمارستان گردید. و سه هفته بعد در تاریخ 15 جولای 1970 بر اثر یک سکته قلبی وسیع از دنیا رفت.

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:31 | نویسنده : مریم باباخانی

«یکی از تجربیات جالب و غیرمنتظره برای تازه‌کاران در زمینه تجزیه و تحلیل رفتار کودکان، کشف این نکته است که ظرفیت بینش و درک بچه‌، حتی بچه‌های خیلی کم سن و سال، غالباً بسیار فراتر از افراد بالغ است.»      ملانی کلاین

ملانی کلاین در 30 مارچ 1882 در وین به دنیا آمد و در 22 سپتامبر 1960 در لندن درگذشت. نام اصلی خود او ملانی رایزز بود که پس از ازدواج با آرتور کلاین در 19 سالگی به ملانی کلاین تغییر یافت. او در سال‌های 1904 و 1907 صاحب دو فرزند به نام‌ های ملیتا و هانس شد. خانواده آن‌ها به دلیل شغل شوهرش مرتب در مسافرت بودند تا آن که بالاخره در سال 1910 در بوداپست مستقر شدند. او بعداً در سال 1914 فرزند دیگری نیز به نام اریک پیدا کرد.

او از ابتدا به رشته پزشکی علاقه‌مند بود و دوران کوتاهی را در دانشگاه وین به تحصیل پرداخت. هنگامی که در بوداپست بود شروع به مطالعه روانکاوی زیر نظر ساندور فرنزی کرد و استادش او را تشویق کرد که به روانکاوی کودکان خود بپردازد. در نتیجه کارهای ملانی کلاین بود که روشی به نام « بازی درمانی» شکل گرفت و هنوز هم به طور وسیعی در روان درمانی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

او برای نخستین بار در سال 1918 در خلال کنگره بین‌المللی روانکاوی با زیگموند فروید ملاقات کرد. این ملاقات الهام ‌بخش او برای نوشتن نخستین مقاله علمی‌اش در زمینه روانکاوی با نام «رشد کودک» شد. این ملاقات همچنین باعث تقویت علاقه‌مندیش به روانکاوی گردید و پس از جدایی از شوهرش در سال 1922، به برلین رفت و به همکاری با کارل آبراهام، روانکاو برجسته، پرداخت.

روش «بازی درمانی» کلاین بر خلاف عقیده آنا فروید مبنی بر عدم امکان روانکاوی کودکان بود. اختلاف این دو، بحث‌های زیادی را بین روانکاوان برانگیخت و هر یک طرفداران پر و پاقرصی یافتند. آنا فروید به طور علنی به انتقاد از نظریه ‌های کلاین می‌پرداخت و او را به دلیل نداشتن مدرک رسمی دانشگاهی تخطئه می‌کرد.

کلاین در طول زندگیش دچار افسردگی بود و به شدّت تحت تأثیر مرگ زود هنگام خواهر و برادرش و نیز مرگ پسر بزرگش در سال 1933 قرار داشت. او تأثیر قابل ملاحظه‌ای بر روان‌شناسی رشد داشته است و تکنیک «بازی درمانی» او امروزه به طور وسیعی مورد استفاده قرار می‌گیرد. او بر نقش مادر- فرزند و روابط بین فردی در فرایند رشد تأکید داشت.

ملانی کلاین به همراه «آنا فروید»، «کارن هورنای» و «هلن دوچ» از روانکاوان بزرگ عالم روان‌شناسی به شمار می‌آیند که به مادران روانکاوی شهرت دارند. از ملانی کلاین 4 کتاب و تعدادی مقاله در زمینه روانکاوی بجا مانده است.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:30 | نویسنده : مریم باباخانی

ادواردال. ثرندایک، یکی از مهمترین پژوهشگران در تدوین روانشناسی حیوانی بود. او نظریه عینی و ماشینی (مکانیستی) یادگیری را تدوین کرد که بر رفتار آشکار تأکید می‌ورزید. او بر این باور بود که روانشناسی باید رفتار را مطالعه کند نه عناصر ذهنی یا تجربه هشیار را و بدین‌ترتیب، او روندی را که توسط کارکردگرایان به سوی عینیت شروع شده بود بیشتر تقویت کرد.

او یادگیری را نه برحسب اندیشه‌های ذهنی بلکه برحسب پیوندهای عینی بین محرک و پاسخ تفسیر می‌کرد؛ با وجود این، مقداری اشاره به هشیاری و فرآیندهای ذهنی در نظام او وجود داشت.

کار ثرندایک و پاولف نمونه‌ای از کشف مستقل همزمان است. قانون اثر ثرندایک در 1898 و قانون تقویت پاولف که مشابه آن است در 1902 تدوین شدند، هرچند که چندین سال بعد، تشابه بین آنها شناخته شد.

ثرندایک یکی از اولین روانشناسان آمریکایی بود که تمام تحصیلاتش را در ایالت متحد گذراند. اشاره به این مطلب مهم است که او مجبور نبود برای تحصیلات دکتری به آلمان برود و این کار تنها دو دهه پس از برپایی روانشناسی علمی میسر شد. علاقه ثرندایک به روانشناسی (مثل خیلی کسان دیگر) با خواندن کتاب اصول روانشناسی ویلیام جیمز، زمانی که دانشجوی دوره لیسانس در دانشگاه وسلیان در میدل تاون، کانکتیکات بود بیدار شد. بعداً او تحصیلات خود را زیر نظر جیمز در هاروارد ادامه داد و در آنجا پژوهش در مورد یادگیری را آغاز کرد.

او تصمیم گرفته بود که برای انجام پژوهش‌هایش از کودکان به عنوان آزمودنی استفاده کند، اما مدیریت دانشگاه به سبب حساسیتی که به تازگی بر اثر یک رسوایی به وجود آمده بود، او را از این کار منع کرد. توضیح آنکه یک مردم‌شناس برای اندازه‌گیری قسمت‌های مختلف بدن دانش‌آموزان لباس‌های آنان را «شل کرده بود». وقتی که ثرندایک فهمید نمی‌تواند کودکان را مطالعه کند، تصمیم گرفت به مطالعه جوجه مرغ‌ها بپردازد. این فکرها ظاهراً بر اثر سخنرانی‌های مورگان که پژوهش‌های خود درباره جوجه مرغ‌ها را توصیف می‌کرد به وی الهام شده بود.

ثرندایک به جوجه‌ها یاد می‌داد در مازهایی که با کتاب ساخته بود بدوند. درباره مشکل ثرندایک برای یافتن جایی برای جوجه‌هایش داستانی نقل شده است. چون خانم صاحبخانه ثرندایک موافقت نکرد که او جوجه‌ها را در اتاق‌خوابش نگهداری کند، لذا ثرندایک از جیمز کمک خواست. جیمز کوشید تا برای او جایی در آزمایشگاه یا موزه پیدا کند، اما موفق نشد و بنابراین ثرندایک و جوجه‌هایش را به زیرزمین خانه خود منتقل کرد و این موجب خوشحالی کودکان جیمز شد.

ثرندایک تحصیلات خود را در هاروارد به پایان نرساند. با این باور که زن جوانی به محبت‌ های او بی‌اعتنایی کرده است، به کتل در دانشگاه کلمبیا متوسل شد تا از منطقه بوستن به دور بماند. با دریافت هزینه تحصیلی تحقیقی که از جانب کتل به او پیشنهاد شد، ثرندایک به نیویورک رفت و دو تا از آموزش‌دیده‌ترین جوجه مرغ‌هایش را با خود به آنجا برد. او در کلمبیا پژوهشی در مورد حیوانات را با کار با گربه‌ها و سگ‌ها و با استفاده از جعبه معماهایی که خود طراحی کرده بود ادامه داد. در 1898 درجه دکتری خود را دریافت داشت.

رساله او «هوش حیوانی: مطالعه آزمایشی درباره فرآیندهای تداعی در حیوان‌ها» همراه با سایر تحقیقات انجام شده درباره یادگیری تداعی در جوجه‌ها، ماهی‌ها و میمون‌ها، منتشر شد.

ثرندایک بسیار جاه‌طلب و رقابت‌جو بود. او نامه‌ای به نامزدش نوشت، « تصمیم گرفته‌ام در عرض پنج سال در رأس گروه روانشناسان قرار گیرم، ده سال دیگر تدریس کنم و سپس کنار بروم» (نقل در بوکز، 1984، ص. 72). او مدت زیادی به عنوان روانشناس حیوانی باقی نماند و اعتراف کرد که به آن علاقه واقعی نداشته است. او فقط برای اینکه درجه دکتری خود را دریافت کند و به شهرت برسد به این کار چسبیده بود. روانشناسی حیوانی برای کسی که از چنین کشش نیرومندی برای موفقیت برخوردار است رشته مناسبی نبود.

ثرندایک در 1899 مدرس روانشناسی کالج معلمان در دانشگاه کلمبیا شد. او در آنجا پژوهش روی حیوانات را در مورد کودکان و افراد کم سن و سال به کار برد. ثرندایک بقیه زمان اشتغالش را عمدتاً در مسائل یادگیری انسانی و زمینه‌های کاربردی روانشناسی تربیتی و آزمون روانی صرف کرد. او همچنین چندین کتاب درسی بسیار موفق نوشت و بدین‌ترتیب به رأس گروه روانشناسان که آرزویش بود ارتقاء یافت. در 1912 به عنوان رئیس انجمن روانشناسی آمریکا برگزیده شد. او از درآمد حاصل از حق‌التألیف کتاب‌های درسی و آزمون‌های روانی شخص ثروتمندی شد و با فرا رسیدن سال 1924 از درآمدی حدود 000/70 دلار در سال که در آن زمان مبلغ هنگفتی محسوب می‌شد، برخوردار بود.

پنجاه سال اقامت ثرندایک در کلمبیا از بارورترین سال‌هایی بود که تاکنون ثبت شده است. فهرست آثار او بر 507 مورد بالغ می‌شود که بسیاری از آنها کتاب‌های مفصل هستند. او در 1939 بازنشسته شد اما تا زمان فوتش در ده سال بعد به‌طور فعال به کار ادامه داد.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:28 | نویسنده : مریم باباخانی

کارل رانسوم راجرز پدر جنبش استعداد های بالقوه بشر و یکی از سه رواندرمانگر معتبر و برجسته زمان، در هشتم ژانویه سال 1902 در اوک پارک از توابع شیکاگو متولد شد و در چهارم فوریه سال 1987 در سن 85 سالگی متعاقب یک عمل جراحی که روی شکستگی لگن خاصره اش انجام شد، در اثر حمله قلبی در لاجولای کالیفرنیا در گذشت. راجرز وصیت کرده بود جسد وی بدون هیچ گونه تشریفاتی سوزانده شود.

پدرش مهندس مقاطعه کار بود. والدینش تمایلات مذهبی داشتند، ولی مادرش در اعتقادات خود راسخ تر بود. اعضاء خانواده بسیار به هم نزدیک بودند. راجرز خاطر نشان می کند که والدینش « ایثارگر و مهربان، اهل عمل، واقع گرا، و متواضع بودند». تعداد فرزندان خانواده شش نفر بود که از این تعداد پنج نفرشان پسر بودند.

وقتی راجرز 12 ساله بود، والدینش مزرعه ای در 30 مایلی شیکاگو خریدند. در طول سال های دبیرستان مسئولیت مزرعه با او بود. نمراتش خیلی خوب بود. در سال 1919 به دانشگاه ویسکانسین راه یافت. در آن دانشگاه در فعالیتهای بسیاری شرکت جست، از جمله به عنوان نماینده در کنفرانس جهانی فدراسیون دانشجویان مسیحی به چین سفر کرد. زخم اثنی عشر او را برای مدتی از دانشگاه باز داشت. راجرز در 1924 در حالی که فقط یک درس روان شناسی گذرانده بود، به دریافت درجه لیسانس تاریخ نایل آمده و در همین سال نیز ازدواج کرد. همسر راجرز در 1979 وفات یافت. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های ناتالی و دیوید بود. دخترش گاهی اوقات او را در انجام طرح های پژوهشی یاری می کرد، پسرش به حرفه پزشکی روی آورد.

مطالعات دانشگاهی راجرز در اتحادیه مدارس الهیات نیویورک شروع شد. با اینکه راجرز مطالعات خود را در این مؤسسه بسیار شوق انگیز یافت. باز به این نتیجه رسید که مایل نیست به اصول عقیدتی مذهب خاصی وابسته باشد. راجرز در نهایت برای ادامه تحصیل در روان شناسی بالینی به کالج تربیت معلم دانشگاه کلمبیا نقل مکان کرد و در 1931 به دریافت ph.d از این مؤسسه نایل آمد. راجرز کارش را در 1928 و پیش از دریافت دکترای خود در راچستر نیویورک با کودکان بزهکار و محروم و تنگدست شروع کرد. این کودکان را دادگاه ها و نمایندگی ها به بخش مطالعات «انجمن پیشگیری از تعدی نسبت به کودکان» معرفی می کردند. راجرز برای مدت کوتاهی مدیریت مرکز مشاوره را به عهده گرفت. او در 1940 در سمت استادی به دانشگاه ایالتی اوهایو رفت و از 1945 تا 1957 با مرکز مشاوره دانشگاه شیکاگو همکاری کرد. پس از این راجرز به دانشگاه ویسکانسین نقل مکان کرد و در 1964 به عنوان عضو دایم به مؤسسه علوم رفتاری وسترن پیوست. وی از 1968 تا زمان وفاتش عضو ثابت مرکز مطالعات انسانی در لاجولای کالیفرنیا بود.

راجرز برای انستیتوی رفتاری غربی، فیلمی از گروه درمانی تهیه کرد که برنده جایزه آکادمیک در موضوعات کوتاه شد. وی اولین برنده جایزه کمک های حرفه ای برجسته از مجمع روان شناختی آمریکا شد.

بنا به نظر آبرامام مزلو، استاد پیشین و صاحب نام دانشگاه براندیس، روان شناسی انسانی نیروی سومی را در گستره روان شناسی آمریکا تشکیل می دهد. دو نیروی دیگر عبارتند از روانکاوی و رفتارگرایی. راجرز را می توان بخش مهمی از این « نیروی سوم» محسوب داشت. او نیز مانند مزلو معتقد بود که آدمها طبعاً گرایش به خود شکوفایی دارند. راجرز معتقد بود که انسان در اصل دارای جوهره و ماهیتی مثبت است و هیچ چیز منفی یا شومی ذاتی او نیست. به نظر راجرز در صورتی که به اجبار به ساختارهای ساخته و پرداخته اجتماعی رانده نشویم و درست همان طوری که هستیم مورد قبول و پذیرش واقع شویم، به نحوی زندگی خواهیم کرد که موجب پیشرفت خود و جامعه شویم. به نظر راجرز انسان در اصل هم به ارضای نیازهای شخصی و هم به ایجاد رابطه نزدیک و صمیمانه با دیگران نیاز دارد و خواستار هر دوی اینهاست. در مجموع چنین به نظر می رسد که دیدگاه راجرز در اصل دیدگاهی انسان گرایانه است.

هیچ یک از شیوه های روان درمانی، به اندازه شیوه مراجع محوری بر توفیق کار مشاوره تأثیر نداشته است. دیدگاه مثبت و عملی روان درمانی مراجع محوری موجب نفوذ فراوان آن در میان مشاوران مدارس گردیده است. کارل راجرز نخست کار خود را با روانکاوی آغاز کرد، اما در سال 1937 در راه شکل گیری نظریه معروف خویش در روان درمانی فعالانه کوشید. در سال 1940 پس از انتقال به دانشگاه ایالتی اوهایو، در ضمن تدریس به دانشجویان دوره های فوق لیسانس و دکتری، در اندیشه یافتن علل تغییر در جریان روان درمانی بود. از این رو، نوارهای ضبط شده از جلسات روان درمانی را با دقت مورد بررسی و مطالعه قرار داد و بر اساس نتایج این بررسی ها، بتدریج به ارائه روان درمانی مراجع محوری موفق شد.

ماهیت اضطراب در نظریه راجرز :

انسان ها وقتی مؤثر عمل نمی کنند که به تجارب شان گوش ندهند و در نتیجه نتوانند به تفاوتهای موقعیتی که در آن به سر می برند توجه کنند. تمامی آسیب های روانی از جمله اضطراب ریشه در این ناهمخوانی دارند یعنی ناهمخوانی بین آنچه فکر می کنند باید باشند با تجربه شان. یعنی خود واقعی و خود آرمانی، بنابراین آسیب روانی محصول نپذیرفتن و گوش ندادن به یکی از منابع مهم اطلاعاتی موجود در مورد موقعیت خودمان در دنیا است که تجربه شخصی نام دارد. مثال ژانت یکی از مصادیق این قضیه است.

ژانت آدمی سرد، بی هیجان و نجوش بود و قصد داشت پزشک بشود. اما یک دفعه خیلی عوض شد و آدم گرم و مهربانی شد. خودش می گفت بالاخره قبول کرد که واقعاً نمی خواهد پزشک شود و به هنر گرایش پیدا کرد. طبق دیدگاه راجرز ژانت ایده پزشک شدن را اقتباس کرده بود و برای رسیدن به این هدف دایم احساساتش و تجربه اش را انکار می کرد. وی در واقع آنچه را دوست داشت و برایش با معنا بود منکر می شد. همین قضیه نیز کل شخصیتش را تحت تأثیر قرار داده بود.

اما چرا مردم به تجارب شان گوش نمی دهند؟ به نظر راجرز انسان ها در دوران کودکی خویش طوری بار می آیند که مقبولیت و ارزش آنان به رعایت کردن شرایط و ضوابط دیگران بستگی دارد. کودکان از همان ابتدا با فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی البته در شکل ابتدایی و مبهم خودش زاده می شوند.

حتی مواقعی که کودکان مجبورند از یک قانون و قاعده خاص بی هیچ چون و چرایی پیروی کنند، حداقل کاری که والدینشان می توانند انجام بدهند این است که به فرزندشان توجه مثبت نمایند و تجربه فرزندشان را رد نکنند.

اضطراب در نظریه راجرز عبارت است از وجود تجارت و ادراکات ناهماهنگ با خود پنداره فرد. به عقیده راجرز فرد روان نژند (روان رنجور) مضطرب فردی است که تجارت زندگی او با خویشتن پنداره او گاهی ناهماهنگ و گاهی حتی در تضاد است. به همین دلیل راجرز معتقد است برای جلوگیری و کاهش اضطراب، فرد مضطرب از طریق استفاده از دو مکانیزم انکار و تحریف سعی می کند بین خود واقعی و زمینۀ تجربی خود تعادل ایجاد کند.

طبیعت و ماهیت بشر در نظریه مراجع محوری راجرز :

به نظر راجرز انسان های کارآمد فرایند گرا هستند.

فرآیندگرایی دو معنا دارد : نخست اینکه آنها زندگی را فرایند شدن می دانند و بر انجام دادن تمرکز دارند. انسان ها ماهیتاً تغییر پذیرند به همین دلیل انسان های کارآمد آماده اند در ارزش ها، اهداف و نگرش های خود تجدید نظر کنند. در نتیجه چنین افرادی دارای «خود» ثابتی نیستند. همگام با رشد و تغییر این افراد، سازمان دهی «خود» آنان نیز پیچیده تر و متمایز تر می شود.

فرایند گرایی معنای دیگری نیز دارد و آن عبارت است از تمرکز بر انجام دادن تا تمرکز بر نتایج. انسان هایی که خیلی به نتیجه عملکردشان فکر می کنند مدام به این قضیه فکر می کنند که خوب بوده اند یا بد.

به نظر راجرز هیچکس حق ندارد برای دیگران طرز زندگی تجویز کند. این قضیه شامل والدین، نظام آموزشی و مراجع قدرت است. آیا از مراجع قدرت نباید تبعیت کرد؟ خیر، ولی آنها نباید حرف مراجع قدرت را بی هیچ چون و چرایی به صرف اینکه قدرتمندند، بپذیرند. قبول افکار مراجع قدرت به صرف اینکه معلم، پدر و مادر و . . . هستند، بین ارزش های اقتباس شده و احساس واقعی شخص، تعارض ایجاد می کند.

تأکید خوشبینانه راجرز بر جنبه های مثبت طبیعت انسان لااقل بین کسانی که در دیدگاه امید بخش وی شریک هستند بر معروفیت وی افزوده است. رویکرد وی به نسیم تازه ای تشبیه شده است که نشاط آور و فرح افزاست. در پاسخ به پرسشی در مورد خوشبین بودن پاسخ راجرز این بود که ممکن است فطری و ذاتی باشد. در ادامه خاطرنشان کرد که همواره به رشد، خواه رشد گیاهان و خواه حیوانات علاقه مند بوده است. باغبانی از جمله فعالیت های مورد علاقه او بود. او بین رشد گیاهانی که در شرایط مطلوب قرار داشتند و افرادی که شرایط مناسب موجب رشد و بالندگی آنها می شود، مشابهت هایی می دید.

« آیا آب، کود و نور کافی، برای گیاهان می تواند شباهتی به توجه مثبت غیر مشروط، همدلی و هماهنگی با افراد داشته باشد ؟».

تعدادی از کتاب های راجرز عبارتند از :

1- مشاوره و روان درمانی

2 - درمان مراجع  محور

3- درباره انسان شدن

4- کارل راجرز و گروه های رویارویی

5- شریک زندگی شدن : ازدواج و جایگزین های آن

6- کارل راجرز و قدرت شخصی

7- راهی برای بودن

8- آزادی و یادگیری برای دهه هشتاد

دو مجموعه از کارهای راجرز که توسط هاوارد گراشنبام و والری لندرسن ویراستاری گردیده بعد از وفاتش انتشار یافته است عبارتند از : نوشتارهای کارل راجرز و گفتمان های کارل راجرز.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:26 | نویسنده : مریم باباخانی

آلبرت بندورا در چهارم دسامبر ۱۹۲۵ در روستایی در ایالت آلبرتای کانادا متولد شد. لیسانس روان‌شناسی خود را از دانشگاه بریتیش کلمبیا گرفت و سپس به دانشگاه آیوا در آمریکا رفت و فوق‌لیسانس و دکترای خود را از آن‌جا گرفت و به عنوان عضو هیأت علمی در همان دانشگاه مشغول به کار شد. پس از آن به دانشگاه استنفورد رفت و از سال ۱۹۵۳ به بعد به عنوان استاد روان‌شناسی این دانشگاه فعالیت کرده است.

وی در سال ۱۹۷۴ به عنوان رییس انجمن روان‌شناسی آمریکا انتخاب شد؛ زمانی که به تازگی نظریه یادگیری اجتماعی خود را منتشر کرده بود و کتاب‌ها ، مقالات و تحقیقاتش به شدت مورد توجه روان‌شناسان قرار گرفته بود.

آلبرت بندورا با نظریه «یادگیری اجتماعی» خود به پرسش‌هایی کلیدی در روان‌شناسی پاسخ گفت که اکنون پس از چند دهه به یکی از پایه‌های روان‌شناسی نوین بدل شده است.

آلبرت بندورا با این نظریه رفتارگرایی را به شناخت‌درمانی که به تازگی ارائه شده بود، پیوند زد و یکی از مهم‌ترین رویکردهای روان‌شناسی در اواخر قرن بیستم را شکل داد که پیدایش رفتاردرمانی شناختی را در پی آورد، مکتبی که امروزه از هر سه روان‌شناس بالینی در آمریکا، دو نفر خود را متکی به آن می‌بینند.

به اعتقاد بندورا، آموزش و فراگیری رفتارهای جدید در انسان، بیشتر از آن که از طریق یادگیری مستقیم و کلاسیک رخ دهد، از طریق الگوسازی از روی رفتارهای دیگران رخ می‌دهد.

آزمایش مشهور او در دهه ۶۰ با « عروسک بوبو » امروز به یکی از متون کلاسیک روان‌شناسی بدل شده است، او در این سلسله آزمایش‌ها، به کودکان فیلمی را نشان می‌داد که مربی مهدکودک، در حال کتک زدن عروسکی به نام بوبو بود. پس از تماشای فیلم، کودکان در ضمن بازی خود، به طور مرتب همین عروسک را کتک می‌زدند.

وی به این ترتیب نظریه «یادگیری مشاهده‌ای» خود را مطرح کرد و گفت که این شیوه یادگیری، یکی از مؤثرترین و فراگیرترین روش‌های یادگیری رفتاری است که به ویژه از طریق رسانه‌هایی چون تلویزیون و سینما شکل می‌گیرند.

بندورا بر خلاف رفتارگرایان، معتقد است که یادگیری لزوماً منجر به تغییر رفتار نمی‌شود. مردم می‌توانند اطلاعات جدیدی را فرا بگیرند؛ بدون آن که تغییری در رفتارهای آشکارشان رخ بنماید.

بسیاری از روان‌شناسان معتقدند مقاله «خود-کارآیی به سوی یک نظریه هم‌سان برای تغییر رفتار» آلبرت بندورا که در سال ۱۹۷۷ منتشر شد، یکی از پایگاه‌های انقلاب شناختی در روان‌شناسی در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ را بنا کرد.

بندورا در این مقاله که بعدها در کتاب‌ها و مقالات دیگری نیز شرح و بسط یافت، نظریه «خودکارآیی» خود را مطرح کرده است که به گفته خودش، اعتقاد فرد به قابلیت‌های خود در سازمان‌دهی و انجام یک رشته فعالیت‌های مورد نیاز برای اداره‌ی خود در شرایط و وضعیت‌های مختلف است.

افرادی که دارای حس قوی خود-کارآیی باشند:

 به مسائل چالش ‌برانگیز به صورت مشکلاتی که باید برآن‌ها غلبه کرد، می‌نگرند.

 علاقه عمیق‌تری به فعالیت‌هایی که در آن‌ها مشارکت دارند نشان می‌دهند.

 تعهد بیشتری نسبت به علایق و فعالیت‌هایشان حس می‌کنند.

 و به سرعت بر حس یأس و نومیدی چیره می‌شوند.

کسانی که حس خود-کارآیی ضعیفی داشته باشند:

 از کارهای چالش ‌برانگیز اجتناب می‌کنند.

 عقیده دارند که شرایط و وظایف مشکل، خارج از حد توانایی و قابلیت آن‌هاست.

 بر روی ناکامی‌های شخصی و نتایج منفی تمرکز می‌کنند.

 و به سرعت اعتماد خود نسبت به قابلیت‌ها و توانایی‌های شخصی‌شان را از دست می‌دهند.

به دلیل همین تحقیقات و نظریات برجسته، وی به عنوان برنده جایزه روان‌شناسی گراومیر که هر سال به یکی از روان‌شناسان برجسته تعلق می‌گیرد، اعلام شد. جایزه سال ۲۰۰۸ روان‌شناسی گراومیر در حالی به وی تعلق گرفت که از وی به عنوان برجسته‌ترین نظریه‌پرداز روان‌شناسی معاصر که در قید حیات است، یاد می‌شود.

این جایزه که در سال ۱۹۸۴ در دانشگاه لوییز ویل در شرق آمریکا پایه‌گذاری شده است، به کسانی که در رشته‌های مختلف علوم انسانی به گونه‌ای برجسته فعالیت داشته‌اند، اهدا می‌شود.

وی در رده ‌بندی که در سال ۲۰۰۲ انتشار یافت، چهارمین روان‌شناس برجسته تاریخ این علم پس از ب.اف.اسکینر، ژان پیاژه و زیگموند فروید نام گرفت. کمی پس از اعلام اهدای این جایزه به وی و تأکید بر آن که چهارمین روان‌شناس تأثیرگذار در تاریخ این علم بوده است، با خنده به خبرنگاران گفت: «ولی از فروید، اسکینر و پیاژه به تازگی چیزی منتشر نشده است!»

وی گفت هنگامی که خبر دریافت مهم‌ترین جایزه مادی روان‌شناسی را به همسرش داده است، همسرش به وی گفت که بهتر است بار دیگر تعداد صفرها را بشمارد تا مطمئن شود که واقعاً مبلغ مورد نظر ۲۰۰ هزار دلار است.

بندورا گفت که از دریافت این جایزه خشنود شده است؛ اما روان‌شناسان بسیار دیگری هم هستند که به تحقیقات برجسته‌ای در این رشته پرداخته‌اند. در نتیجه دریافت این جایزه برای وی همراه با شگفتی بوده است.

آلبرت بندورا در اولین مصاحبه مطبوعاتی‌اش پس از اعلام اختصاصی این جایزه گفت که همواره احساس می‌کرده است بین نظریه‌پردازی در روان‌شناسی و زندگی روزمره ارتباطی وجود ندارد. شاید نظریات و تحقیقات بندورا بیش از هر روان‌شناس دیگری در دهه‌های اخیر این پل ارتباطی را بنا کرده باشد.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:25 | نویسنده : مریم باباخانی

آلفرد آدلر از روانشناسان بنام اتریشی بود. آدلر معمولاً به عنوان نخستین پیشگام گروه روانشناسی اجتماعی در روانکاوی تلقی می‌شود، زیرا در 1911 از فروید جدا شد. او نظریه‌ای را تدوین کرد که «علایق اجتماعی» در آن نقش عمده‌ای را ایفا می‌کند و او تنها روانشناسی است که یک گروه چهار نفری تشکیل داد که به نام او نامیده می‌شود.

آدلر در یک خانواده ثروتمند که در حومه وین، اتریش، زندگی می‌کردند به دنیا آمد. کودکی او با بیماری، حسادت برادر بزرگتر و طرد شدن از سوی مادرش مشخص شده بود. او خود را شخصی زشت و کوچک اندام تلقی می‌کرد. آدلر نسبت به پدرش بیش از مادرش احساس نزدیکی می‌کرد و شاید مانند یونگ، بعدها به این دلیل با مفهوم عقده ادیپ مخالفت کرد که در تجارب دوره کودکی‌اش انعکاسی نداشت. آدلر در کودکی با جدیت تمام کار می‌کرد تا نزد همسالانش محبوبیت به دست آورد و به تدریج که بزرگتر شد، به احساس عزت نفس و پذیرش از سوی دیگران دست یافت که در میان افراد خانواده‌اش سراغ نداشت.

آدلر در ابتدا دانش‌آموز ضعیفی بود، به اندازه‌ای ضعیف که معلمی به پدرش گفت که این پسر برای هیچ شغلی جز شاگرد کفاشی مناسب نیست. اما آدلر با پشتکار و فداکاری خود را از پایین‌ترین سطح کلاس بالا کشید. هم از نظر اجتماعی و هم از نظر تحصیلی سخت تلاش کرد تا بر عقب‌ماندگی‌ها و حقارت‌هایش غلبه کند و بدین‌ترتیب برای نظریه آینده‌اش دایر بر اینکه شخص باید نقاط ضعفش را جبران کند نمونه‌ای شد. توصیف احساس‌های حقارت، که بعدها بخش اصلی نظام او را تشکیل داد، بازتاب مستقیم تجارب اولیه خود اوست، دینی که آدلر آزادانه به آن اعتراف کرد.

آدلر در چهار سالگی، هنگامی که از دست و پنجه نرم کردن با ذات‌الریه‌ای که او را تا دم مرگ برده بود بهبودی حاصل کرد، تصمیم گرفت پزشک شود. درجه دکتری پزشکی خود را در 1895 از دانشگاه وین دریافت کرد. پس از گرفتن تخصص چشم‌پزشکی و سپس اشتغال در پزشکی عمومی، به روانپزشکی روی آورد. در 1902 شرکت در نشست‌های بحث گروهی هفتگی فروید را به عنوان یکی از چهار عضو مجاز آغاز کرد. گرچه از نزدیک با فروید کار می‌کرد، رابطه شخصی با یکدیگر نداشتند. یکبار فروید گفته بود که آدلر حوصله‌اش را سر می‌برد.

آدلر در چند سال بعد نظریه‌ای درباره شخصیت تدوین کرد که از بسیاری جهات با نظریه فروید تفاوت داشت و تأکید فروید بر عوامل جنسی را آشکارا مورد انتقاد قرار داد. در 1910 فروید ریاست انجمن روانکاوی وین را به نام او کرده بود تا اختلافات فزاینده بین آن دو از میان برداشته شود، اما در 1911، انشعاب اجتناب ‌ناپذیر کامل شد. این انشعاب تلخ بود. بعدها آدلر فروید را کلاهبردار توصیف کرد و روانکاوی او را «کثیف» خواند (روزن، 1975، ص. 210). فروید از آدلر به عنوان «نابهنجار» و «دیوانه شهرت» یاد می‌کرد (گی، 1988، ص. 223).

آدلر در جنگ جهانی اول به عنوان پزشک در ارتش خدمت کرد و پس از آن کلینیک‌های راهنمای کودکان را در مدارس وین سازماندهی کرد. در سال‌های دهه 1920 نظام روانشناسی اجتماعی وی که خود آن را روانشناسی فردی می‌نامید پیروان زیادی پیدا کرد. در 1926 آدلر نخستین بازدید از چندین بازدید خود از آمریکا را انجام داد و هشت سال بعد به استادی روانشناسی بالینی در دانشکده پزشکی لانگ‌آیلند نیویورک منصوب شد. وی درحالی که برای ایراد سخنرانی پر حرارت در سفر بود، در آبردین، اسکاتلند درگذشت.

فروید در پاسخ به نامه دوستی که مرگ آدلر به شدت متأثرش کرده بود نوشت، «من معنای دلسوزی شما برای آدلر را نمی‌فهمم. برای یک پسر یهودی که از حومه وین خارج می‌شود مرگ در آبردین به خودی خود یک موقعیت بی‌سابقه و دلیلی است بر اینکه تا چه اندازه پیش رفته است. دنیا در برابر مخالفتش با روانکاوی پاداش خوبی به او داد».


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:23 | نویسنده : مریم باباخانی

آلبرت الیس در سال 1913 میلادی متولد شد. در سال 1934 میلادی، درجه لیسانس خود را از سیتی کالج نیویورک گرفت و در سال 1943، درجه فوق لیسانس و در سال 1947 مدرک دکترای خود را از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. به علت علاقه به روانکاوی به مدت سه سال آموزش های لازم را فرا گرفت و سپس به عنوان روانشناس بالینی در یک موسسه بهداشت روانی در نیوجرسی مشغول به کار شد.

با اینکه الیس بین سالهای 1947 تا 1953 به روانکاوی مشغول بود ولی بتدریج از آن ناراضی شد. وی حدس می کرد علی رغم بهتر شدن حال بعضی از مراجعان معمولا نشانه ها برطرف و کنترل آنان روی زندگی شان بیشتر نمی شود. الیس که از 16 سالگی به فلسفه علاقه داشت برای تغییر دادن دیدگاه های فلسفی انسان ها و مبارزه با رفتارهای خود مخرب انسان ها به فلسفه بازگشت.

در سال 1956 در مجمع سالانه انجمن روانشناسی آمریکا نخستین مقاله اش را در باب درمان عقلانی که بعدا رفتار درمانی عقلانی هیجانی شد ارایه داد. مدتی بعد وی از کاربرد اصطلاح درمان عقلانی پشیمان شد چون بسیاری از روانشناسان به اشتباه تصور می کردند منظور الیس درمان بدون هیجان است. ولی منظور الیس این نبود. به همین دلیل مجبور بود منظورش را توضیح دهد. اگر چه الیس استادیار سه دانشگاه بود ولی انرژی خود را عمدتا صرف انجام رفتاردرمانی عقلانی هیجانی گروهی و انفرادی و آموزش درمانگران در موسسه درمان عقلانی هیجانی نیویوک می کرد. در این موسسه که در سال 1959 تاسیس شد کارگاه های مختلفی برگزار می شود.

او در سازمان های حرفه ای و انتشار کتاب و مقاله نیز خیلی فعال بوده است. وی در بسیاری از شعبه های انجمن روانشناسی امریکا و سازمان های تعلیم امور جنسی و درمان حرفه ای عضویت دارد و جوایزی نیز از این سازمان ها دریافت کرده است. وی نه تنها دستیار سردبیر و مشاور سردبیر ده ها مجله حرفه ای است بلکه بیش از 700 مقاله و 50 کتاب که موارد اخیر آنها درباره رفتاردرمانی عقلانی هیجانی است نوشته است. کتابی که خیلی اهمیت دارد عقل و هیجان در روان درمانی(1962) می باشد که نظریه و روش اجرای رفتاردرمانی عقلانی هیجانی را شرح می دهد. در کتاب «روان درمانی انسانگرا : رویکرد عقلانی هیجانی» نیز جنبه انسان گرای رفتار درمانی عقلانی هیجانی را نشان می دهد. وی چند کتاب مهم نیز برای مردم منتشر کرده است که مهمترین آنها زندگی عاقلانه است. الیس این کتاب را همراه با رابرت هارپر نوشته و در آن به مردم نشان می دهد چطور می توانند مفاهیم مطرح در رفتار درمانی عقلانی هیجانی را در زندگی خویش به کار برند.

الیس هم اکنون در نود سالگی نیز بسیار فعال است و هفت روز هفته از ساعت 9 صبح تا 11 شب کار می کند. او در جلسات نیم ساعتی مراجعان زیادی را می بیند و هر هفته بیش از 70 جلسه درمان انفرادی را برگزار می کند. در عین حال رهبری شش گروه درمانی را بر عهده دارد و بر کار درمانگرها نظارت و تدریس می کند. در ضمن چند مقاله و چند فصل و چند کتاب نیز می نویسد. الیس بر انتشار اطلاعات مربوط به رفتار درمانی عقلانی هیجانی در موسسه درمانی عقلانی هیجانی نیز نظارت دارد.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:22 | نویسنده : مریم باباخانی

ایوان پاولوف در سال 1849 در شهر قدیمی ریازان در روسیه به دنیا آمد. پدرش کشیش فقیری بود که عاشق کتاب بود و زیاد مطالعه می کرد. ایوان آموختن خواندن و نوشتن را در پنج سالگی آغاز کرد، ولی تا سن سیزده سالگی وارد مدرسه نشد. در خلال سالهایی که پاولوف جوان دوره دانشجویی را می گذراند، یعنی اواسط قرن نوزدهم در روسیه دگرگونیهای زیادی در شرف انجام و رژیم تزاری متزلزل شده بود و روشنفکران آن زمان از لحاظ سیاسی در جامعه هیجانی ایجاد کرده بودند. جامعه علمی نیز طبعا از این هیجان بی نصیب نمانده بود و آثاری چون بازتابهای مغز نوشته سچنوف تکانی در جامعه علمی ایجاد کرده بود. روش مادگرایانه سچنوف تاثیر عمیقی بر پاولوف جوان باقی گذاشت و وی را به راهی که به تجربه و آزمایش عینی به جای درون نگری و مفروضات ذهنی ختم می شد سوق داد.

پس از دریافت مدرک پزشکی از آکادمی پزشکی نظامی در 1879 وی همه وقت خود را وقف تحقیقات کرد. در سالهای 1884 تا 1886 با یک کمک هزینه تحصیلی که از کشور آلمان دریافت کرد مدتی در لایپزیک و هایدلبرگ و برسلائو به مطالعه پرداخت. در کلنیک سن پترزبورگ که پاولوف کوشید تا نظریه پزشکی را با عمل بالینی تلفیق کند موفق به کشف اعصاب ترشحی پانکراس در 1888 شد و سپس به پژوهش درباره فرایندهای گوارشی پرداخت. پژوهشی که سرانجام در 1904 جایزه نوبل را نصیب وی کرد.

در 1890 پاولوف به سمت داروشناسی در آکادمی پزشکی نظامی در سن پترزبورگ برگزیده شد و یکسال بعد استاد فیزیولوژی آن دانشگاه شد، سمتی که تا سال 1924 آن را حفظ کرد.

در سال 1907 وی به عضویت آکادمی علوم روسیه پذیرفته شد و مدتی بعد به ریاست انیستوی فیزیولوژی رسید و تا زمان مرگ خود در سال1936 در این سمت باقی ماند. اگر چه پژوهش های پاولوف از اهمیت روانشناختی زیادی برخوردار بود اما او همواره مدعی بود که این پژوهش ها مطالعه فرایندهای فیزیولوژی مغزند نه مطالعات روانشناختی.

از سوی دیگر در آمریکا و در آغاز قرن بیستم پاولوف در بین روانشناسان آمریکایی کاملا شناخته شده و مشهور بود. کتاب «گفتارهایی درباره بازتابهای شرطی بیست» و «پنج سال مطالعه عینی بر روی فعالیتهای عالی عصبی حیوانات» در 1928 به وسیله هورسلی گانت پزشک آمریکایی ترجمه شد. به مدت 35 سال کارهای پاولوف و همکاران وی حمایت و تایید فراوانی برای روانشناسی عینی به طور اعم و برای رشد فیزیولوژی در روسیه به طور اخص به همراه داشت. روی هم رفته پاولوف به عنوان یک دانشمند مخلص که در کاربرد روشهای عینی و آزمایش، مهارتی تام داشت در دهه 1960 پیش از دورانی که در قید حیات بود به عنوان ایجاد کننده یک پایه علوم طبیعی برای روانشناسی مورد احترام و تجلیل قرار گرفت. و از آثار معروف وی نیز می توان به کار غده های گوارشی و مجموعه سخنرانی ها اشاره کرد.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:11 | نویسنده : مریم باباخانی

در 23 مه 1734 در اتریش متولد شد. وی پس ازپایان تحصیلاتش در رشته طب به جای اینکه به طبابت بپردازد در سدد آن بود راه جدیدی برای معالجه امراض کشف کند.

وی به علم نجوم علاقه بسیاری داشت او معتقد بود که تمام موجودات، چه جاندار چه بی جان تحت تأثیر عاملی عالمگیر به نام سیاله مغناطیسی هستند که به کمک این عامل می توان بیماری های روانی را معالجه کرد. مسمر پس از پایان رساندن دوره دانشکده طب با کمک یک آهنربا به معالجه بیماران می پرداخت. به مرور متوجه شد که نیازی به آهنربا نیست و با قرار دادن دست و گذرانیدن آن روی بدن بیمار می توان نتایج خوبی در زمینه معالجه به دست آورد. این روش را مغناطیس حیوانی نام نهاد.

با توجه به این روش بیمار را در یک حالت جذبه و بیخودی در می آورد. آنگاه بر اراده او غلبه می کرد و سپس به معالجه بیمار می پرداخت. بطور کلی می توان گفت مسمر هیپنوتیزم را برای معالجه بسیاری از بیماری های روحی به کار می برد. به دنبال شایعاتی که به تحریک مخالفان مسمر در مورد معالجات او در وین به وجود آمده بود، او را به جرم شعبده بازی و جادوگری از وین اخراج کردند. او عازم فرانسه شد و در آنجا موفقیت و شهرت زیادی کسب کرد.

موفقیت او در درمان بیماران موجب خشم و ناراحتی و حسد و کینه بسیاری از پزشکان پاریس شد، بنابراین لوئی پانزدهم هیئتی از کارشناسان برگزیده را مامور رسیدگی در مورد چگونگی نحوه معالجه مسمر کرد. یکی از افراد این هیئت بنجامین فرانکلین بود که مامور رسیدگی به نحوه معالجه مسمر شد. این هیئت که خود از مخالفان مسمر بودند او را به فریبکاری و عوام فریبی متهم کردند، بنابراین در سال 1785 مجبور شد فرانسه را ترک کند. او در سالهای آخر عمر در نهایت گمنامی و انزوا به سر برد.

وی در 5 مارس 1815 در آلمان درگذشت. صد سال پس از مرگ مسمر فروید وی را پدر روانشناسی و روانپزشکی جدید خواند و نیم قرن بعد از مسمر، برید روش های او را بررسی کرد و قسمت های نامفهوم و خرافاتی آن را حذف کرد و روشی صحیح و درست به نام هیپنوتیزم را عرضه کرد.

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:9 | نویسنده : مریم باباخانی
روانشناس دیگری که شهرت زیادی برای موسسه ژان ژاک رسو کسب کرد، جانشین کلاپارد در کرسی روانشناسی تجربی و رئیس آزمایشگاه روانشناسی در دانشگاه ژنو ژان پیاژه کودک شناس معروف بود. پیاژه روانشناس رشد، منطق دان، مربی تعلیم و تربیت و فیلسوف بودکه به مدت بیش از چهل سال پیاژه و همکاران او ازجمله باربر اینهلدر استاد دانشگاه ژنو تحقیقات وسیعی را درباره کودکان انجام داده و نظریه های مهمی در زمینه رشد عقلی و ادراکی کودکان عرضه کرده اند. پیاژه از دیدگاه معرفت شناسی ژنتیک به مطالعه زبان واندیشه کودکان، هوش، اخلاق و چگونگی استدلال در آنها پرداخته است. او یافته های خود را درکتابها و مقالات متعددی شرح داده است. از آن جمله می توان به آثار زیر اشاره کرد : زبان وتفکر کودک(1924) قضاوت اخلاقی در کودک(1932) و روانشناسی هوش(1950).

به عنوان یک متفکر سیستم گرا و منتقد روانشناسی گشتالت، پیاژه میان کارکردهای هوش و ادراک فرق می گذارد و معتقد است که سازمان ادراکی کودک بر اثر رشد ذهنی او تغییر می کند. پیاژه بدون تردید بزرگترین روانشناس عصر حاضر است. اما پیاژه تنها یک روانشناس نابغه نیست دانشمند بزرگی هم است که برای دست یافتن به یک جهان بینی علمی متناسب با پیشرفت های عصر حاضر و پی ریزی شناخت شناسی جدید راهی دراز پیموده است.

ژان پیاژه در نهم اوت 1896 در شهر نوشاتل در سوئیس چشم به جهان گشود. وی فرزند مادری که شدیدا پای بند مذهب و پدری که در مقام یک استاد تاریخ نسبت به اعتقادات مذهبی بیگانه بود. این تنافر متافیزیکی پدر و مادر ساختمان فکری زودرس این دانشمند را از آغاز زیر تاثیر خود قرار گرفت و تعارض بین باور و دانش را در او زنده نگهداشت. حاصل پژوهش های وی در آثاری مانند زبان و فکر در کودک، حکم و استدلال در کودک، جهان به تصور کودک و علیت جسمانی در کودک منتشر ساخت. در دهه 1950-1640 آثار مهمی درباره دوره سن آموزشگاهی توسط پیاژه انتشار یافت آثاری که در آنها مسایل مربوط به نگهداری ذهنی خصوصیات فیزیکی و هندسی اشیاء، بازگشت پذیری ذهنی و غیره مورد بررسی قرار گرفتند.

پیاژه در اواخر دهه شصت به موازات توسعه روز افزون فعالیت های مرکزشناخت شناسی ژنو که تا پایان عمر رهبری آن را به صورت فعال بر عهده داشت به تصریح وتدقیق نظرات خود درباره مسایل بزرگ دست زد : در سال1967 با انتشار کتاب زیست شناسی و شناخت پیوستگی جنبه های زیستی و عقلی را ترسیم کرد. در سال1970 در اثر مشهور ساختی نگری مسئله ساخت و پدید ایی را از دیدگاه تحولی و در چارچوب علوم مختلف مورد بررسی قرار داد. در سال1974 در کتاب هشیار شدن اهمیت این مسئله را که سالیان دراز روانشناسان حل شده می پنداشتند با اهمیتی فراتر از کشف ناهشیاری توسط فروید شناساند. و در نهایت پیاژه در سپتامبر 1980 در گرما گرم راهبری پژوهش های مرکز شناخت شناسی وتدوین نتایج پژوهش های گوناگون چشم از جهان فرو بست و جهان علم را دربهت و اندوه فرو برد.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:8 | نویسنده : مریم باباخانی

اریک فروم در 23 مارس سال 1900 در یک خانواده بنیادگرای یهودی در فرانکفورت آلمان به دنیا آمد. پدرش بازرگان وپدربزرگش یک خاخام یهودی (روحانی یهودی) بود. خود او نیز در دوران کودکی طلبه مخلص تورات بود. موعظه های این کتاب بر تفکرات دوران جوانی او تاثیر عمیقی گذاشت. همانند فروید او نیز در دوران جوانی آثار تلخ عضویت در گروه اقلیت را تجربه کرد. با اینکه بعد ها پیوند سازمان یافته او با مذهب قطع شد، تاثیر تجربه های مذهبی اولیه در آثار او کاملا مشهود است.

از دیگر عواملی که در زندگی فروم تاثیر داشت یکی دو رویداد تلخ در دوران نوجوانی او بودند. در دوازده سالگی او زن جوانی که دوست نزدیک پدرش بود به فاصله چند روز پس از مرگ پدرش دست به خودکشی زد. فروم که پنهانی به آن زن علاقه شدیدی پیدا کرده بود از این حادثه دچار شوک شدید و روحی شد. مدتها از خاطره آن رنج می کشید. رویداد دوم در چهارده سالگی او روی داد در این زمان او شاهد جوشش تعصبی هستریک و همگانی در ملت آلمان در جریان جنگ جهانی اول بود.مردم جامعه در زیر شلاق تبلیغات از نفرت آکنده می شدند و به هیجانی که منجر به تفکرات و اعمال دیوانه وار می شد کشیده می شدند. به خاطر همین تجربه های ناخوشایند بود که نیاز به درک علل رفتارهای غیر معقول در او ایجاد شد. تصور او این بود که جامعه بیمار مردم بیمار می پروراند و همین تصور محور اصلی کارهای او در آینده را تشکیل داد.

در 1922 دکترای خود را از دانشگاه هایدلبرگ دریافت کرد و در 1934 به خاطر فشار نازیها بر یهودیان، فروم به امریکا مهاجرت کرد و در دانشگاههای کلمبیا وییل به تدریس پرداخت و بخش آموزش روانکاوی را در دانشکده پزشکی دانشگاه ملی مکزیکو دایر کرد و سرانجام در 1980 در سویس در گذشت.

وی از معدود روانشناسانی است که بیشتر کتابهایش به فارسی ترجمه شده است. کتابهای معروف و پرفروش او نظیر گریزاز آزادی، جامعه سالم، انسان برای خویشتن، زبان از یاد رفته، هنر عشق ورزیدن، کالبد شناسی، ویران سازی انسان، در ایران و سایر کشورهای جهان طرفداران زیادی داشته است.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:7 | نویسنده : مریم باباخانی

ب.ف.اسکینر در یکی از شهرکهای پنسیلوانیا دیده به جهان گشود. در سال 1931 دکترای خود را در رشته روانشناسی هاروارد دریافت کرد.وی یکی از پرکاربرد ترین پژوهشگران و روانشناسان امریکایی است که آثار پژوهشی فراوانی در زمینه روانشناسی به ویژه یادگیری انتشار کرده است.مهمترین آنها عبارتند از: والدن دو(1948) علم و رفتار آدمی(1953) رفتار کلامی(1957) تکنولوژی آموزش(1968) فراسوی آزادی وتشخیص(1971).

اسکینر را می توان معروفترین و موثرترین نماینده مکتب رفتارگرایی در نیمه دوم قرن بیستم دانست.آنچه تحت عنوان شرطی شدن فعال در نظریه وی از آن یاد می شود،در حقیقت عینی ترین شکل تاکید روی رفتار مشهود و ملموس را نشان می دهد.اگر چه اسکینر علاقه عمیقی که به ادبیات وزبان دارد آثاری شیرین وجالب نظیر والدن دو دارد. ولی کار مهم او کارهای تجربی وتحلیلی اوست که روی مسایل رفتاری انجام داده است.ابتدا در هاروارد و بعدا در دانشگاه مینه سوتا سیستمی رفتاری را پایه گذاری کرد که تمام نظریات وکاهای بعدی او بر آنها متکی است.دو اصل کلی و مهم سیستم اسکینر عبارتند از: برنامه های تقویت وشکل دادن.

وی که در کتاب والدن دو روش تعلیم و تربیتی ویادگیری جدیدی را پیشنهاد می کند که به نظر او بمراتب از روش آموزش معمولی بهتر است.در این روش معلمان مجبور نیستند وقت خود را صرف کنند تا رسمها و عادتهای فرهنگی و عقلانی را که کودک در محیط خانه یاد گرفته به آداب و رسمهای محیط دبستان تبدیل کنند.در این روش یادگیری کلاس درس وجود ندارد،زیرا هر کس می داند که آمادگی وتوانایهای کودکان مختلف به یک نسبت رشد نمی کند.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:6 | نویسنده : مریم باباخانی

اریکسون در شهر فرانکفورت آلمان در خانواده ای دانمارکی به دنیا آمد. او نخست تحصیلات هنری خود را در فلورانس ایتالیا دنبال کرد و می خواست استاد هنر شود. سپس در وین که آموزش کودکان چند خانواده امریکایی را به عهده گرفته بود به دیدار فروید و چند تحلیلگر دیگر نایل آمد. از آن پس به مطالعه روان تحلیل گری در موسسه روان تحلیل گری وین پرداخت و در 1933 از این موسسه فارغ التحصیل شد. هنگامی که هیتلر در آلمان به قدرت رسید اریکسون به امریکا مهاجرت کرد و در 1939 شهروند امریکایی شد. او در امریکا در چندین مرکز راهنمایی و پرورشی و دانشگاههای مختلف فعالیت کرد و در عین حال به پژوهش های شخصی خود ادامه داد. اریکسون هنگامی که به استادی دانشگاه هاروارد منصوب شد به انسان شناسی وقوم شناسی روی آورد و به مطالعه قبایل بومی سیو وهورن پرداخت. چندی بعد در برکلی تحول کودکان را با تکیه بر این اصل که کودکان در حین بازی کردن با عروسک هایشان افکار واحساسات ناهشیار خویش را آشکار می سازند مورد مطالعه قرار داد. شهرت اریکسون به دلیل نوشته های عمقی درباره تحول کودک، تحول مفهوم بحران های هویت وتغییر و توسعه نظریه روانی-جنسی فروید است.

از آثار مهم اریکسون باید به کتب زیر اشاره کرد : کودکی وجامعه (1950)، لوتر نوجوان (1958)، بینش ومسولیت (1964)، هویت : نوجوان وبحران (1968)، حقیقت گاندی(1969).




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:3 | نویسنده : مریم باباخانی
گالتون با کارهای خود درباره مسائل مربوط به وراثت ذهنی و تفاوت ‌های فردی در ظرفیت یا توان انسانی، روح تکامل را به نحو مؤثر در روانشناسی دمید. پیش از تلاش‌های گالتون، پدیده تفاوت ‌های فردی به عنوان موضوعی مناسب برای مطالعه در روانشناسی مورد توجه قرار نگرفته بود. در این زمینه تنها تلاش‌های پراکنده‌ای، به ویژه توسط وبر، فخنر و هلمهولتز صورت گرفته بود. این افراد در نتایج آزمایشی خود تفاوت ‌های فردی را گزارش کرده بودند ولی به نحو نظام ‌یافته به بررسی آن نپرداخته بودند. وونت و تیچنر تفاوت‌های فردی را بخشی از روانشناسی به حساب نمی‌آوردند.
گالتون از هوشی فوق‌العاده (هوش بهرش 200 تخمین زده شده است) و اندوخته‌ای از اندیشه‌های بدیع برخوردار بود. معدودی از زمینه‌هایی که او مورد بررسی قرار داد عبارت‌اند از: 
اثر انگشت (که نیروی پلیس از آن برای مقاصد شناسایی استفاده کرد)، مد، توزیع جغرافیایی زیبایی، وزنه ‌برداری و کارآیی عبادت. او همچنین صورت اولیه‌ای از چاپگر دور تایپ، وسیله‌ای برای باز کردن قفل‌‌ها و پیرامون بین را که به او امکان می‌داد به هنگام تماشای رژه از بالای سر جمعیت اوضاع را ببیند، ابداع کرد. 
گالتون در سال 1822 نزدیک بیرمنگام انگلیس متولد شد و کوچکترین فرزند از نه فرزند خانواده بود. پدرش بانکدار موفقی بود که خانواده ثروتمند و دارای مقام برجسته اجتماعی او اشخاص مهم در همه زمینه‌‌ها عمده نفوذ ـ دولت، کلیسا و ارتش ـ را شامل می‌شد. 
گالتون در 16 سالگی، با اصرار پدرش، تحصیل پزشکی را در بیمارستان عمومی بیرمنگام شروع کرد. او به عنوان کارآموز برای پزشکان کار می‌کرد؛ قرص‌‌ها را توزیع می‌کرد، کتاب‌های پزشکی را مطالعه می‌کرد، شکسته ‌بندی می‌کرد، انگشتان را قطع می‌کرد، دندان می‌کشید، به کودکان واکسن می‌زد، با خواندن آثار کلاسیک خود را سرگرم می‌ساخت. اما، روی هم رفته تجربه خوشایندی نبود و تنها فشار مداوم پدرش او را در آنجا نگه می‌داشت. 
یک حادثه در اثنای این کارآموزی پزشکی کنجکاوی ذهنی گالتون را نشان می‌دهد. گالتون می‌خواست تأثیر داروهای گوناگون در داروخانه را یاد بگیرد، لذا شروع کرد به خوردن دوز اندکی از هر دارو و یادداشت کردن واکنش خود، این کار را به شیوه‌ای نظام یافته با داروهایی شروع کرد که زیر حرف «
A» قرار داشتند. 
این ماجراجویی علمی به حرف «
C» یعنی خوردن روغن کرچک هندی، اسهال آور قوی، پایان یافت. گالتون پس از یکسال خدمت در بیمارستان، تحصیلات پزشکی خود را در کینگز کالج لندن ادامه داد. یکسال بعد نقشه‌اش عوض شد و در ترینیتی کالج دانشگاه کمبریج ثبت ‌نام کرد و در آنجا با مجسمه نیم‌تنه‌ای از اسحاق نیوتن در مقابل بخاری دیواریش علاقه خود را به ریاضیات دنبال کرد.
اگرچه آشفتگی‌های ذهنی شدید در کار او وقفه ایجاد کردند، سرانجام توانست درجه دکترای خود را بگیرد. دوباره به تحصیل پزشکی، که حالا به نحو شدید از آن متنفر بود، برگشت، تا اینکه مرگ پدر او را از این حرفه خلاص کرد. 
مسافرت و کاوشگری توجه گالتون را به خود معطوف داشت. در سرتاسر آفریقا سفر کرد و گزارش سفرهای خود را منتشر ساخت، از انجمن سلطنتی جغرافیا مدال گرفت. در سال‌های 1850 بنا به گفته خود، به خاطر ازدواج و ضعف سلامتی، مسافرت را متوقف ساخت، اما علاقه‌مندی به کاوش را حفظ کرد و یک کتاب راهنما با نام هنر مسافرت نوشت. هیأت‌های اعزامی برای سایر کاوشگران سازمان می‌داد و درباره زندگی در اردو برای سربازانی که به منظور وظایف در آن سوی دریاها آموزش می‌دیدند سخنرانی می‌کرد.
بیقراری، این بار گالتون را به سوی هواشناسی و طراحی ابزارهایی برای ثبت اطلاعات مربوط به هوا هدایت کرد. او یافته‌های خود را در کتابی خلاصه کرد که اولین تلاش برای جدول‌ بندی الگوهای آب و هوایی در مقیاس بزرگ محسوب می‌شود. 
وقتی که عموزاده‌اش چارلز داروین کتاب درباره منشاء انواع را منتشر ساخت، گالتون بلافاصله توجه خود را به این نظریه جدید معطوف ساخت. در ابتدا جنبه زیست ‌شناختی تکامل او را به خود جذب کرد و او تأثیرات انتقال خون بین خرگوش‌‌ها را مورد پژوهش قرار داد تا مشخص سازد که آیا خصوصیات اکتسابی می‌توانند به ارث برسند یا نه.
اگرچه جنبه ژنتیکی نظریه تکامل مدت زیادی او را به خود علاقه‌مند نساخت، کاربردهای اجتماعی آن کار بعدی گالتون را هدایت کرد و نفوذ او را بر روانشناسی جدید رقم زد. 
اولین کتاب مهم گالتون در روانشناسی نبوغ ارثی بود که در 1869 منتشر شد. (وقتی که داروین این کتاب را خواند به گالتون نوشت که هرگز در تمام عمرش چیزی جالب‌تر یا اصیل‌تر از آن را نخوانده بود).
گالتون در این کتاب سعی داشت نشان دهد که عظمت یا نبوغ فردی در خانواده‌‌ها به حدی رخ می‌دهد که نمی‌توان آن را صرفاً با تأثیرهای محیطی تبیین کرد. تز (اندیشه) او به اختصار این بود که مردان شایسته پسران شایسته دارند. (در آن زمان دختران، برای کسب شایستگی شانس اندکی داشتند مگر از طریق ازدواج با فردی مهم). 
بیشتر مطالعات شرح‌حالی که گالتون در این کتاب گزارش کرده پژوهش‌هایی درباره اسلاف دانشمندان و فیزیکدانان با نفوذ بوده‌اند. داده ‌های او نشان می‌دادند که هر فرد مشهوری نه فقط نبوغ کلی بلکه شکل خاصی از نبوغ را به ارث می‌برد. برای مثال، یک دانشمند بزرگ در خانواده‌ای متولد شده بود که از نظر علمی مقام والایی داشت. 
هدف نهایی گالتون این بود که تولد افراد شایسته‌تر یا مناسب‌تر را تشویق و تولد افراد نامناسب را منع کند. برای کمک به رسیدن به این هدف، علم به نژادی را بنیان گذاشت. این علم با عواملی سر و کار دارد که ممکن است ویژگی‌های ارثی نژاد انسان را بهبود بخشند. استدلال او این بود که همانند حیوان‌های اهلی انسان‌‌ها را نیز می‌توان با انتخاب مصنوعی اصلاح کرد. اگر افراد با استعداد قابل ملاحظه انتخاب شوند و نسل بعد از نسل به جفت‌گیری بپردازند نژاد بسیار سرآمدی عاید خواهد شد.
او پیشنهاد کرد که برای انتخاب زنان و مردان استثنایی جهت تولید مثل انتخابی آزمون‌های هوش تهیه و تدوین شود و توصیه کرد به کسانی که نمره بالا می‌آورند برای ازدواج و بچه‌دار شدن مشوق‌های مالی داده شود. (خود گالتون فرزندی نداشت؛ برادرانش هم نداشتند. به ظاهر مشکل ژنتیکی بود).
گالتون در تلاش برای تأیید نظریه به نژادی خود مسائل مربوط به اندازه‌گیری آمار را دنبال کرد. در کتاب نبوغ ارثی، با دسته ‌بندی مردان شایسته در نمونه خود به طبقاتی بر طبق فراوانی سطح توانایی آنان در جامعه آماری، مفاهیم آماری را در مسائل وراثتی به کار بست. داده ‌های او نشان دادند که مردان شایسته در مقایسه با مردان متوسط از احتمال بیشتری برای داشتن پسران شایسته برخوردارند.
نمونه او 977 مرد مشهور را شامل می‌شد که نسبت شایستگی آنان یک بر 4000 بود. براساس تصادف، انتظار می‌رفت که این گروه فقط یک خویشاوند برجسته داشته باشد؛ درعوض 332 مورد از آن وجود داشت. احتمال شایستگی در بعضی خانواده‌‌ها به اندازه کافی بالا نبود که گالتون بتواند تأثیر محیط برتر، فرصت‌های آموزشی بهتر، یا مزایای اجتماعی تأمین شده برای فرزندان خانواده‌های شایسته‌ای را که او مطالعه کرد جدی تلقی کند. او استدلال می‌کرد که شایستگی ـ یا فقدان آن ـ تابعی از وراثت است نه فرصت. 
گالتون کتاب ‌های مردان انگلیسی اهل علم (1874)، وراثت طبیعی (1889) و بیش از 30 مقاله درباره مسائل وراثت نوشت. در سال 1901 مجله بایومتریکا را شروع کرد، در سال 1904 آزمایشگاه به نژادی را در یونیورسیتی کالج لندن تأسیس کرد و سازمانی را برای ترغیب اندیشه اصلاح ‌نژادی بنیان گذاشت. 
پژوهش گالتون درباره تصویرسازی ذهنی اولین کاربرد وسیع پرسشنامه روانشناختی را مشخص می‌سازد. از آزمودنی‌ها خواسته می‌شد صحنه‌ای را، مانند میز صبحانه ‌شان در همان روز، به خاطر بیاورند و سعی کنند تصویرهایی از آن را فرا بخوانند. به آنان گفته می‌شد مشخص سازند که آیا این تصویرها محو هستند یا واضح، روشن هستند یا تیره، رنگی هستند یا بدون رنگ و الی آخر. گالتون از اینکه اولین گروه آزمودنی او، که علم آشنا بودند اصلاً تصاویر واضحی را گزارش نکردند، شگفت‌زده شد! حتی بعضی از آنان مطمئن نبودند که گالتون درباره چه چیزی صحبت می‌کرد. 
گالتون با استفاده از نمونه بزرگتری از جمعیت، گزارش‌هایی از تصاویر واضح و متمایزتری که مملو از رنگ و جزئیات بودند، به دست آورد. او یافت که تصاویر ذهنی زنان و کودکان عینی‌تر و با جزئیات بیشتری بودند. او مشخص کرد که تصویرسازی ذهنی، همانند بسیاری خصوصیات دیگر، به صورت بهنجار در جمعیت پراکنده است. 
کار گالتون در مورد تصویرسازی ذهنی، مانند بسیاری از پژوهش‌های او، ریشه در تلاش او برای نشان دادن شباهت‌های ارثی داشت. او یافت که احتمال وجود تصاویر ذهنی مشابه بین خواهر و برادر بیشتر از افرادی است که با هم خویشاوند نیستند.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 14:1 | نویسنده : مریم باباخانی

وی در 20 آوریل سال 1745 بدنیا آمد. هنگامی که به طبقه بندی بیماریها می پرداخت، به امراض روحی علاقه مند شد. سابقا در اغلب آیین ها ، چنین می پنداشتند که دیوانگان افرادی هستند که اجنه و شیاطین و ارواح در آنها حلول کرده اند و همه نوعی احترام برای آنها قائل بودند، ولی درمانی صورت نمی گرفت.

بیمارستانهایی هم که بعدا برای دیوانگان به وجود آمد بی شباهت به زندانهای اعمال شاقه نبود. حتی اشخاص به اصطلاح عاقل ، غالبا رفتن به آنجا و سر به سر گذاشتن با آنها و تماشای حرکات عجیب و غریب آنان را نوعی تفریح و سرگرمی می دانستند.

پینل در کتاب خود موسوم به بیماریهای روانی چنین متذکر شد که دیوانگی هم نوعی بیماری است، منتهی بیماری از نوع روان نه جسم ، و باید آنها مداوا شوند. و همیشه همان توجهی را که نسبت به مداوای مبتلایان به امراض جسمی به عمل می آورد، نسبت به آنان نیز معمول می داشت.

به علاوه وی نخستین کسی بود که گزارشهای مربوط به بیماران روانی را ثبت می کرد. گرچه در آن عصر روش وی مورد قبول قرار نگرفت، لیکن نیم قرن بعد جای خود را در علم پزشکی باز کرد. فروید با کارهای خود نظریه های مربوط به بیماران روانی را تا حد زیادی بسط داد.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 13:57 | نویسنده : مریم باباخانی

الکساندر رومانوویچ لوریا، بنیان‌گذار علم نوروسایکولوژی (روانشناسی عصبی) است. روان شناس روسی در۱۶ ژوئن، ۱۹۰۲ در شهر کازان روسیه شهرکی دانشگاهی در شرق مسکو متولد شد، او در سن ۱۶ سالگی به دانشگاه کازان راه یافت و در سن ۱۹ سالگی مدرکش را از همین دانشگاه دریافت نمود، در دوران دانشجویی بر روی کارکرد دوره زندگی روانی کار کرد. تحقیقات اولیه ی او بر روی مشاهدات نظریات زیگموند فروید درباره ی وضعیت غیر عادی فکر و فعالیت های خسته کننده ی ذهن بود. مطالعات او سال هاست که ارزش و اعتبار خود را حفظ کرده و هنوز در تحقیقات محققان دنیا مورد استفاده قرار می گیرد.

در سال ۱۹۲۳ مطالعات سودمندش بر روی پیش بینی زمان واکنش و فرایند های فکری با توجه به بافت شغلی افراد و زمینه های محیطی موقعیت روان شناسی را در مسکو تغییر داد. لوریا خود را پیرو اندیشه‌های کارل مارکس می‌دانست. در سال۱۹۳۰ همراه با آغاز به کار استالین در روسیه لوریا خودش را از جامعه ی علمی کنار کشید و به مدرسه ی پزشکی وارد شد، جایی که زمینه ساز ارتقاء تخصصش در زمینه ی زبان پریشی بود.

با شروع جنگ جهانی دوم و جنگ اتحاد جماهیر شوروی و ظهور بیماری های روانی و عصبی مختلف در میان مردم که به شکل های مختلف بروز می کرد، اهمیت کارهای لوریا برای درمان آسیب های مغزی بیشتر نمود پیدا کرد.

در سال ۱۹۴۰ برخی خط ‌شناسان به یادگیری روان‌شناسی پرداختند. اتحاد خط ‌شناسان و روان ‌شناسان از نظر پژوهشی مفید بود و کاربردهای کلینیکی خط‌ شناسی توسعه یافت. در همین سال، الکساندر لوریا، روان‌شناس روس، استفاده از دستخط برای تعیین محل آسیب ‌های مغزی را مورد مطالعه قرار داد. در سال ۱۹۵۰دوباره به مطالعات عصب شناسی خود بازگشت و مطالعات گذشته اش را پی گیری نمود و تا پایان عمر به بررسی های خود در زمینه ی نوروسایکولوژی ادامه داد و در سال ۱۹۷۷ بر اثر عارضه ی قلبی درگذشت.

از او آثاری در مورد فلسفه علم، پروسهٔ آموختن و فراموش کردن، کندذهنی، و تشریح این‌که چگونه آسیب به قسمت‌های معینی از مغز، بر رفتار خاصی از انسان تأثیر می‌گذارد، به جا مانده است. لوریا اعتقاد به یک روش کیفیتی خاص برای تشخیص داشت و اصولاٌ مخالف یک روش استاندارد و خاص در تمامی موارد بود. او اعتقاد داشت که کارایی نوروپسیکولوژی به هیج عنوان با روش های کمی قابل اندازه گیری نیست.

LNNB مخفف  نوعی مقیاس تست استاندارد است که برای پژوهش و ارزیابی در مورد اشخاص ناتوان از نظر نوروپسیکولوژی مورد استفاده قرار می گیرد. این تست بر پایه فعالیت های لوریا که فعالیت های مفید و سازنده ای را در مورد کارایی مغز چه در سطح تئوری و چه در سطح درمانی انجام داد بنا شده است. بنابراین، اگرچه نام او بر این روش گذاشته شده است اما سهم او از این روش تنها در بخش تئوری بوده است. به علاوه، LNNB تاحدی بر پایه تحقیقات نوروپسیکولوژی لوریا و روشهای اندازه گیری ایجاد شده توسط کریستینسن در سال ۱۹۷۵ بوجود آمده است. این تست شامل مواردی است که لوریا در مصاحبات درمانی خود انجام می داد که برخی از آنها در LNNB نیز مورد استفاده قرار گرفته است.



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 13:54 | نویسنده : مریم باباخانی

آبراهام مازلو بنیانگذار و رهبر معنوی جنبش روانشناسی انسانگراست. او قویاً نظریات شخصیت ‌شناسی فروید را به طور کامل نقد کرد.

آبراهام مازلو در سال ۱۹۰۸ در نیویورک به دنیا آمد. دوران کودکی سختی را پشت سر گذاشت. مازلو معتقد بود که هر شخصی با نیازهای غریزی به دنیا می‌آید که به رشد، پیشرفت و شکوفایی می‌رسد. مازلو معتقد بود برای شکوفایی نیازهای انسانی باید یک سلسله مراتب طی شود :

۱) دسته اول نیازهای فیزیولوژیکی (غذا و آب)،

۲) دسته دوم نیازهای ایمنی،

۳) دسته سوم تعلق‌پذیری و عشق،

۴) دسته چهارم احترام،

۵)دسته پنجم نیاز به خودشکوفایی.

مازلو معتقد است اول نیازهای دسته‌های پایین باید برآورده شود و بعد نیازهای سطح بالاتر تا اجازه شکوفا شدن نیازهای انسانی فراهم شود. تصور مازلو از ماهیت انسان، خوشبینانه است. او بر اراده آزاد و مستقل هر شخص تاکید می‌کند و از شیوه‌های فرافکن در تحلیل روانی افراد بهره می‌برد. مازلو عقده حقارت را در خود از میان برد و مکانیزم عمل جبران را به جای آن قرار داد تا بتواند به راحتی و تفکر روشن با مشکلات مقابله کند. وی در سال ۱۹۷۰ از طرفداران خود خداحافظی کرد و به تاریخ روانشناسی پیوست.


 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 13:49 | نویسنده : مریم باباخانی

آنا فروید دختر کوچک زیگموند فروید در سال 1895 در شهر وین چشم به دنیا گشود و درسال 1982 در لندن وفات یافت. فروید نام او را مثل سایر فرزندانش به خاطر استمرار خاطره خویشاوندان و دوستان برگزید. فروید درباره انتخاب نام فرزندان خود گفته بود : من به این نکته پای بند بودم که انتخاب نام فرزندا نم تابع مد روز نباشد بلکه یادآور خاطره عزیزانی باشد که آنها را از دست داده ایم. با دادن نام آنها به کودکان گویی دوباره به زندگی بازگشته اند. آیا برای ما تنها جاویدان شدن داشتن فرزندان نیست؟

آنا فروید زندگی خود را وقف روان تحلیل گری کودکان کرد. او روان تحلیل گری را در وین آموخت.تحلیل آموزشی وی همواره به صورتی اسرار آمیز باقی ماند. احتمال دارد که قسمتی از این تحلیل را از پدرش زیگموند فروید به عده گرفته باشد. آنا فروید روان تحلیل گری کودکان را بنیان نهاد. وی در کنفرانس های آموزشی وین شرکت کرد و از سال 1937 اداره یک کودکستان تجربی مخصوص کودکان فقیر را در وین به عهده گرفت.

پس از مهاجرت به انگلستان در سال1940 به تاسیس پرورشگاههای هامستد پرداخت. یعنی نهادی برای کودکان یتیم یا کودکانی که از والدینشان جدا شده بودند. مشکلات اواخر زندگی فروید غالبا بر دوش دختر وی آنا سنگینی کردند و او این بار سنگین را در مدت پانزده سال پایانی زندگی پدرش به گونه ای تحسین آمیز به دوش کشید. آنا در سال 1932 به دلیل بیماری پدرش خطابه او را که باید در خانه گوته به مناسبت اعطای جایزه گوته از طرف شهر فرانکفورت به فروید ایراد می گردید قرائت کرد.

برای مثال آنا فروید نشان داد که کودکان به تدریج از خود محوری یعنی بی توجهی به کودکان دیگر فاصله می گیرند و نسبت به همکلاسی های خود نگرش و موضع دیگری محوری اتخاذ می کنند و با آنها مثل انسانهای واقعی رابطه برقرار می کنند.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 13:46 | نویسنده : مریم باباخانی

فروید پزشک و روا نشناس معروف اطریشی در سال 1856 در فرای بورگ اطریش به دنیا آمد. در سال 1881 به اخذ دکترای پزشکی نایل آمد و ضمن انجام کارهای پزشکی در بیمارستانها و مطب خصوصی خود به تحقیقات در عصب شناسی پرداخت. فروید بیشتر عمر خود را در وین گذراند. کار پزشکی خود را با فعالیت در زمینه عصب شناسی آغاز کرد ولی به زودی فعالیت خود را به طور کامل روی آسیب شناسی روانی و شخصیت متمرکز کرد. در سالهای اولیه فعالیت خود وی با ژوزف بروئر در زمینه کاربرد روشهای هیپنوتیزمی روی معالجه هیستری کار کرد. در این رهگذر وی دنباله رو کارهای پیر ژانه بود، سپس مدتی به مطالعه هیپنوتیزم در مکتب ژان مارتین شارکو در پاریس پرداخت. به نظر می رسد که شارکو اولین کسی است که عقیده اهمیت تمایلات جنسی را در شخصیت ا نسان به ذهن فروید آورد. فروید به توسعه و تکمیل روش تداعی آزاد ادامه داد و شروع کرد به استفاده از روش تعبیرخواب در معالجه بیماریهای روانی. یکی از مهمترین کتابهای او در سالهای اولیه با نام تعبیر خواب در سال1900 منتشر گردید. فروید فرزند ارشد خانواده بود. آملیا و جیکوب فروید به جز وی شش فرزند دیگر هم داشتند. پدر فروید از ازدواج قبلی خویش دو پسر داشت و هنگام تولد زیگموند 42 سال داشت. وقتی فروید چهار ساله بود پدرش که تاجر پشم بود برای یافتن فرصت های تجاری بهتر خانواده خود را به وین برد. فروید در آپارتمان شلوغ خودش در وین از این امتیاز برخوردار بود که اتاق خواب و مطالعه مخصوص خودش داشته باشد. مادر جوانش آرزوهای بلند پروازانه ای برای پسرش داشت و همواره یار و مشوق او در درس و مطالعه بود. فروید تبحر خاصی در یادگیری زبان داشت. وی در 8 سالگی شکسپیر می خواند و در دبستان غالبا شاگرد اول بود. در زمستان 1873 تحصیلاتش را در رشته پزشکی در دانشگاه وین شروع کرد و 8 سال بعد مدرک پزشکی خود را گرفت. در آن زمان معمولا مدرک پزشکی را ظرف پنج سال می گرفتند. دلیل تاخیر وی این بود که شش سال تحت نظر فیزیولوژیست مشهوری به نام ارنست بروک درس خواند و یک سال نیز در ارتش اتریش خدمت کرد. فروید وقتی زیر نظر بروک بود با جوزف بروئر آشنا شد که وی را با پیچیدگی های بیماری هیستری آشنا کرد.

فروید با مارتا برنایس ازدواج کرد و حاصل 53 سال زندگی مشترکش با وی شش فرزند بود. که کوچکترین آنها آنا از روانکاوان مشهور کودک شد و کمک زیادی به توسعه و تحول روانکاوی کرد. فروید ابتدا برای کمک به بیماران مبتلا به روان رنجوری از هیپنوتیزم و روش تخلیه هیجانی بروئر استفاده می کرد. فروید کتابهایی را نیز نوشته است که یکی از آنها آسیب شناسی روانی زندگی روزمره (1901)،سه مقاله در باب میل جنسی (1905) و جوک ها و رابطه اش با ناهشیار(1905) را منتشرکرد. رویدادی که فروید و روانکاوی را به امریکا شناساند دعوت جی استانلی هال از فروید در سال 1909 برای سخنرانی در دانشگاه کلارک در ورسستر ماساچوست بود. این دعوت باعث شد کتابهای فروید با عناوین سخنرانی های مقدماتی در باب روانکاوی (1917) وایگو واید(1923) که معرف رویکردش در مورد شخصیت بود خوانندگان بیشتری پیدا کند. فروید کتابهایی نیز در مورد نقش مهم روابط اطفال با والدین نوشت.

و سرانجام در سال 1939 پس از آنکه بر اثر فشار نازیهای آلمان به انگلستان مهاجرت کرده بود در لندن در گذشت.




تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 13:39 | نویسنده : مریم باباخانی

ویکتور فرانکل در 26 مارس 1905 در وین به دنیا آمد. پدرش مردى پرابهت و منضبط و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار بود. ویکتور پسرى استثنایى و فوق العاده کنجکاو بود. حتى درچهارسالگى مى دانست که مى خواهد پزشک شود. وی در سال 1930 موفق به دریافت درجه لیسانس پزشکی شد و در سال 1942 درجهPHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد.

فرانکل به علت یهودی بودن در سال‌ 1942  به وسیله نازی‌ها ابتدا در آشویتس و سپس در داخائو زندانی شد. تجارب او در این اردوگاه‌ها موجب شد مکتب جدیدی را در روانشناسی بنیان‌گذاری کند که معنا درمانی یا لوگوتراپی نامیده می‌شود.

حوادثى که در آن اردوگاه ها رخ داد، دکتر جوان ( زندانى شماره 119104) را عمیقاً متوجه اهمیت معناجویى در زندگى کرد. یکى از اولین حوادثى که او را به این نتیجه رساند از دست دادن دست نوشته هاى علمى اش طى انتقال به آشویتس بود. او آنها را در داخل آستر کت خود جاسازى کرده بود اما مجبور شد در واپسین دقایق آنها را تحویل دهد. شبهاى بعد سعى کرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روى کاغذ پاره هایى که پنهانى به دست آورده بود بازسازى کند. میل شدید او براى بازنوشتن و چاپ آن یادداشت ها باعث شد سختی هاى اسارت را تحمل کند. حادثه مهم دیگر زمانى رخ داد که به همراه سایر زندانیان براى نصب خطوط راه آهن کار مى کرد. زندانیان از سرنوشت خویشاوندان و همسران خود کاملاً بى خبر بودند. دکتر جوان شروع به اندیشیدن راجع به همسر خودش کرد و دریافت که همسرش در درون او حضور دارد: « نجات انسان از طریق عشق و در عشق است.

 انسانى که هیچ چیزى در این جهان از خود به جا نگذاشته باز ممکن است حتى براى لحظه اى هم که شده در یاد وخاطره معشوق خویش سعادت و شادمانى را تجربه کند.» او متوجه شده بود که در میان زندانیان کسانى بخت زنده ماندن پیدا مى کردند که ایمان یا تصورى از آینده داشتند، چه آن آینده انجام کارى مهم یا بازگشت به نزد عزیزانشان بود. کسانى که چنین انتظار و امید و دلبستگى هایى داشتند رنج خود را بهتر تحمل مى کردند و از یأس و ناامیدى شدیدى که جسم و روحشان را از درون تهى مى کرد و به مرگ منتهى مى شد مصون مى ماندند. «محرک اصلى انسان کسب لذت و پرهیز از درد نیست بلکه یافتن معنایى است در زندگى. فرد آماده رنج کشیدن است به شرط آنکه معنا و مقصودى در آن رنج بیابد.»

آشویتس و داخائو، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده، ولی به شدت دردناک روانپزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش روانکاوی آغاز کرد ولی از هستی گرایی جدا نبوده است. او کار روانپزشکی خود را تحت تاثیر فروید آغاز کرد، اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی ها، فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی) استفاده کرده بود اما آن میدان تجربی، به مفاهیم لوگوتراپی معنای بیشتری داد. به نظر فرانکل، زندانبان ها و مسئولین مخوف اردوگاههای کار اجباری، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند : «که انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود در برابر رنج ها و سختی های ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی خود، انتخاب می کند و هیچ کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد.» به نظر فرانکل آنچه انسان ها را از پا در می آورد، رنج و مشکلات نامطلوب نیست! بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. او معتقد است که فقط در شادی و لذت نمی توان معنایی یافت، بلکه در رنج و مرگ هم می شود این معنا را یافت.

از دیدگاه او زندگی جاده پرپیچ و خمی است، پشت هر پیچ داستانی قرار دارد. داستانی نیمه نوشته که اگر چه برخی از قسمت‌های آن بر ما تحمیل می‌شود اما در نهایت این ما هستیم که با زاویه دید خود به این قسمت‌ها شکل می‌دهیم، دیگر قسمت‌های آن را می‌سازیم. همه‌ی ما در زندگی گرفتار شرایطی می‌شویم که خود به وجود آورنده آن نبودیم، بیماری، مرگ عزیزی یا .... درست است که در به وجود آمدن آن‌ها آزاد نبودیم اما قادریم در مقابل مصیبت، خود تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن قد علم کنیم. انسان زیر سلطه شرایطی که با آن روبرو می‌شود قرار ندارد بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست.

از دیدگاه او در هر مصیبتی معنایی نهفته است، اگر بپذیریم که جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهان مفاهیم و نشانه‌هاست، هر رویدادی پیامی است برای انسان هوشیار تا آن را خوب ببیند و پیام نهفته‌اش را درک کند. افراد با راهنمای روانشناسان میدان دید خود را وسعت دهند تا معنا و ارزش نهفته شده در آن مصیبت را ببینند آن گاه قادر خواهند بود شجاعانه آن را بپذیرند و با آن مبارزه کنند و وقتی به پذیرش برسند می‌توانند به وظایف و مسئولیت‌های خود رسیدگی کنند. انسان باید دریابد غم‌ و مرگ  است که واقعیت بودن و زندگی را توجیه می‌کند و وجود انسان را شکوفا می‌سازد و او را به تعالی می‌رساند پس باید این‌ها را از دریچه دیگری نگاه کرد.

امروزه از روش لوگوتراپی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجه می‌شوند و ... استفاده می‌شود. به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.

فرانکل پس از طى کردن دوران اسارت در دو اردوگاه دیگر سرانجام در 1945 از اردوگاه رهایى پیدا کرد و به وین رفت. آنجا بود که متوجه شد بهترین عزیزانش از دنیا رفته اند. اگرچه بسیار تنها و شکسته بود، سرپرستى یکى از مراکز عصب شناسى وین را پذیرفت و تا 25 سال در آن سمت ماند. او بالاخره کتابش را بازسازى کرد و به چاپ سپرد. پس از چاپ این کتاب (یعنى کتاب دکتر و روح)، براى تدریس به مدرسه پزشکى دانشگاه وین دعوت شد. تنها در نه روز، کتاب دیگرى به رشته تحریر درآورد که عنوان اش این بود: «انسان در جستجوى معنى».

فرانکل در 1947 با دخترى به نام الى ازدواج کرد که قدرت او را براى مقابله با مسائل و دشواری هاى جهان، دوچندان مى ساخت. فرانکل در 1948 در رشته فلسفه دکترا گرفت و در رساله اش به تحلیل و بررسى رابطه میان روانشناسى و دین پرداخت. همان سال استادیار عصب شناسى و روان پزشکى در دانشگاه وین شد. در 1950 انجمن پزشکى براى روان درمانى اتریش را بنیاد نهاد و خود ریاست آن را برعهده گرفت. پس از آنکه به درجه استادى ارتقا یافت در محافل بیرون از وین نیز به سرعت شهرت پیدا کرد. چنانکه گفته شد او دکتراهاى افتخارى و جوایز علمى و فرهنگى بسیارى دریافت داشت و حتى نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد. فرانکل تا سال 1990 یعنى تا 85 سالگى به تدریس در دانشگاه وین ادامه داد.

او یک کوهنورد قهار بود و لیسانس خلبانى اش را زمانى گرفت که 67 سال داشت! در 1992 دوستان و اعضاى خانواده اش به افتخار وى مؤسسه ویکتور فرانکل را تأسیس کردند. فرانکل در 1995 زندگینامه خود نوشته اش را به پایان رساند و در 1997 آخرین اثرش «انسان در جست وجوى معنى غایى» را برپایه تجربیات دیرینه اش منتشر ساخت. او مجموعاً 32 کتاب منتشر ساخته است که به 27 زبان ترجمه شده اند. ویکتور فرانکل در دوم سپتامبر 1997 در اثر سکته قلبى درگذشت.



  • امید
  • نیدیا