|
وبلاگ روانشناسی شفای درون |
اولين انتقادي که خيلي ها به داروهاي روان پزشکي دارند، خواب آور بودن اين داروهاست. واقعا اين ادعا درست است؟ درمان مثل يک ترازواست که بايد بين منافع داروها و عوارض آن ها حالت توازن ايجاد شود. بايد منافع و مضرات را بسنجيم. داروهاي روان پزشکي فوايد بسياري دارند و در کنارش عوارضي هم دارند. هر چه يک بيماري ناشناخته تر باشد شايعات درباره اش بيشتر مي شود؛ مثلا آن قدر که آنفلوآنزا شناخته شده،افسردگي شناخته نشده. ما انواع و اقسام داروهاي روان پزشکي داريم؛ داروهاي ضداضطراب، ضدترس، ضدجنون،اشتهاآور، خواب آور و... نمي توان گفت همه اين ها خواب آورند. برخي داروها توهم بيمار را کنترل مي کنند يا بدبيني هاي خطرناک او را کاهش مي دهند اما ممکن است در کنارش عوارضي مثل خشکي دهان، افزايش اشتها يا خواب آلودگي داشته باشند. گاهي اوقات نيز عوارض دارو نشان دهنده بهبودي بيمار است. داروهايي مانند ديازپام، آلپرازولام و کلرديازپوکسايد خواب آورند اما نمي توان همه داروهاي اعصاب را خواب آور ناميد. ضمن اين که اصلا خاصيت برخي از داروها همان خواب آور بودن آن ها است و البته هيچ دارويي نبايد بدون تجويز پزشک و خودسرانه مصرف شود. تصور ديگري که درباره داروهاي روان پزشکي وجود دارد، اعتيادآور بودن آن هاست و دليلي که باعث مي شود بعضي ها از خوردن اين داروها امتناع کنند، وابستگي به دارو است. اين تصورها درست هستند؟ برخي از داروهاي روان پزشکي اگر به صورت مداوم مصرف شوند، مي توانند ايجاد وابستگي و تحمل کنند و قطع مصرف آن ها اگر به سرعت انجام شود، بي قراري ايجاد مي کند. ما به اين حالت، وابستگي دارويي مي گوييم که بيشتر در مواقعي رخ مي دهد که دارو خودسرانه مصرف مي شود. به عنوان نمونه، در مورد بيماري اسکيزوفرنيا درمان آن زمان بر است و دليل بر اين نيست که فرد به اين دارو اعتياد پيدا کرده است؛ مثل بيماري فشارخون است که بيمار بايد براي کنترل بيماري اش تا مدت هاي طولاني دارو مصرف کند. برخي از افسردگي ها با افکار خودکشي همراه است. لازم است مبتلايان حدود 2 سال دارو مصرف کنند و نبايد داروي شان را قطع کنند و نمي توان گفت به دارو وابسته شده اند چون در برخي از بيماري ها روند بيماري طولاني است. اما بايد توجه داشته باشيد داروها را زير نظر پزشک مصرف کنيد و با توصيه اطرافيان تان هر دارويي را استفاده نکنيد. اگر داروهاي ضداضطراب و مسکن هايي مثل ترامادول بدون تجويز پزشک و خودسرانه مصرف شوند، مي توانند ايجاد وابستگي کنند. تصور ديگر اين است که داروهاي اعصاب روي هوشياري تاثير مي گذارند. اين باور تا چه ميزاني صحت دارد؟ بيشتر داروهاي روان پزشکي اين عارضه را ندارند، اما ممکن است برخي از داروها روي تمرکز افراد تاثير بگذارند که به مرور زمان برطرف مي شود. داروهاي ضدافسردگي و ضداضطراب اوايل درمان روي هوشياري تاثير مي گذارد ولي اين تاثير در ادامه درمان از بين مي رود. تاکيد مي کنم که نبايد هيچ دارويي را خودسرانه مصرف کنيد چون ممکن است از عوارض آن آگاهي نداشته باشيد و چنين كاري خطرناک است. ممکن است دچار تاري ديد شويد يا روي تمرکزتان تاثير بگذارد و نبايد در آن زمان رانندگي کنيد، اما اگر پيش پزشک برويد پزشک به شما اطلاعات لازم را مي دهد يا مي تواند داروهايي را در کنار آن براي تان تجويز کند. برخي از بيماراني که داروهاي اعصاب مصرف مي کنند از چاقي و اضافه وزن شکايت دارند و مي گويند مصرف داروها سبب چاقي آن ها مي شود. خب، بله. برخي از داروهاي روان پزشکي افزايش اشتها و وزن مي دهند. اما اين موضوع هم به دليل تاثير دارو و هم به علت آرامشي است که به فرد دست مي دهد. گاهي اوقات برخي از بيماران تحرک کمتري دارند و با خوردن قرص ها آرامش پيدا مي کنند و ممکن است چاق شوند. بنابراين توصيه مي شود تحرک بدني داشته باشند و فعاليت هاي گروهي و کاردرماني هايي را که پزشک تجويز مي کند، انجام دهند. در برخي از بيماري ها، تمايل فرد به خوردن مواد قندي و شيريني جات است و اين ها به او آرامش مي دهد يا ممکن است به چيپس و پفک و... روي بياورد که چاق کننده هستند. بنابراين فرد بايد برايکنترل وزن اقداماتي را انجام دهد. يک گروه داروها اين گونه هستند و برخي از داروها براي کنترل اشتها است. پس نمي توان قانون کلي صادر کرد. بعضي ها مي گويند اين داروها تا زماني که مصرف مي شوند، احساس بهبودي به بيمار مي دهند اما زماني که خوردن آن ها متوقف مي شود، علايم بهبودي افول مي کند. آيا اين همان اعتياد به دارو نيست؟ البته داروهايي مثل آلپرازولام مي توانند اعتيادآور باشند. براي نمونه، اگر يک نفر مشغله ذهني دارد يا کم خواب است، شايد به داروخانه برود و يک دارو مثل آلپرازولام بگيرد و مصرف کند و بعد از يک مدت مصرف آن را قطع کند. او در اين حالت ممکن است احساس بي قراري کند و عصبي شود. بنابراين چنين داروهايي نبايد خودسرانه مصرف شوند؛ چون اولين نکته اين است که بايد نوع بيماري فرد تشخيص داده شود و بر مبناي آن دارو تجويز شود. اگر آلپرازولام بدون تجويز پزشک و خودسرانه براي مدت طولاني مصرف شود، ممکن است فرد به اين دارو وابستگي پيدا کند و بعد از آن که اين دارو را ترک کرد، احساس خوبي نداشته باشد. حرف آخر؟ به نظر من، مهم ترين مساله در مورد داروهاي روان پزشکي، پرهيز از مصرف خودسرانه آن ها است؛ چون اگر فردي بدون تشخيص بيماري، دارويي را مصرف کند؛ از عوارض و فوايد آن بي اطلاع است و ممکن است سلامت او به خطر بيفتد. بنابراين توصيه مي کنم حتما تحت نظر روان پزشک و به تجويز او داروهاي روان پزشکي را مصرف کنيد.
دکتر محمدرضا خدايي، روان پزشک و عضو هيات علمي دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:32 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
«ما هر وقت به تو میرسیم، همه جای بدنت درد میکند ... همیشه مریضی ... فکر کنیم، پیر شدی ،مدام درد داری...»
درد یک واکنش هیجانی است و میتواند علل متفاوتی (علل جسمی، اجتماعی و روانشناختی) داشته باشد. دردهایی که جسمیاند، معمولا حاد هستند و اگر مزمن شوند، دلیل کاملا واضحی از نظر علم پزشکی دارند. چگونگی احساس درد در مغز ما پردازش میشود و کاملا با وضعیت روحی و عاطفی ما ارتباط دارد. دردهایی که علل روانشناختی دارند، اکثرا مزمن هستند و بدون علت خاص به سمت مزمن شدن میروند، زیرا مسایل درونی فرد با مکانیسم جا به جایی و به دلیل عدم بروز هیجانات در افرادی که درونریز و خودخور هستند، ارتباط دارد.
من معمولا به خانواده هایی که یکی از اعضای خود را با جملاتی که در ابتدای یادداشتم آوردهام توصیف میکنند، میگویم این عضو خانواده شما درد دلهای فراوانی دارد که به دلیل شخصیت خاصش و یا به دلیل اهمالکاری شما اطرافیان، پنهان مانده اند و این درد دلها، به مرور خود را به صورت مردم پسندتر، یعنی همان دردهای جسمی مختلف، نشان میدهند. گویا شخص با بیان این دردهای جسمی، راحتتر میتواند توجه دیگران را جلب کند. این حالت در گروههایی که از نظر فرهنگی در سطح پایینی هستند، بیشتر دیده میشود. پس بهتر است به جای طعنهزدن، به کسی که از درد مزمن خود شکایت دارد، با او رابطه دوستی برقرار کنیم و دریابیم با زبان بیزبانی به ما چه میگوید. گاهی دو نفر با شرایط جسمانی یکسان و تشخیص بیماری یکسان داریم که یکی دردش مزمن شده و دیگری بهبود مییابد، چون شخص دوم از منابع عاطفی، شغلی و اجتماعی خوبی برخوردار بوده و او را درک کردهاند، یعنی با محبت کردن به بیمار، پرداخت خسارت مالی به فرد پس از سانحه، موافقت مرخصی برای بهبود درد و بسیاری کارهای دیگر به فرد کمک می کنیم تا زودتر بهبود یابد. رواندرمانی، توانبخشی، شناخت درمانی، وسایل کمکی مانند بیوفیدبک و در نهایت دارودرمانی از اقداماتی است که ما برای این بیماران انجام میدهیم.
دکتر محمدرضا خدایی - روانپزشک
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:48 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
اصطلاح "ضعف اعصاب" اولین بار توسط "جورج میلربرد" روانپزشک و عصب شناس آمریکایی در سال 1860 مطرح شد. طبق نظرات وی علت ضعف اعصاب فرسودگی عصبی است که ناشی از تخلیه ی سلول عصبی از ذخیره مواد غذایی اش است. این تخلیه بر اثر استرس هایی چون کار اضافی ایجاد می شود. شکل بروز ضعف عصبی این بیماری به دو صورت بروز می کند: * در یک نوع، ویژگی اصلی، شکایت از خستگی فزاینده پس از تلاش ذهنی است که اغلب همراه با کاهش نسبی در عملکرد شغلی یا توانایی مقابله در وظایف روزانه است. خستگی پذیری روانی به طور مشخص، نوعی تهاجم ناخوشایند خاطرات، اشکال در تمرکز و ناکارایی تفکر تلقی می شود. * در نوع دیگر این اختلال، بیمار روی احساس ضعف جسمی یا بدنی و فرسودگی ناشی از کمترین فعالیت، تاکید می کند که با دردها و ناراحتی عضلانی و ناتوانی در شل کردن آن ها همراه است. علائمدر هر دو نوع فوق، احساسات جسمی ناخوشایند مانند سرگیجه، سردردهای تنشی و احساس بی ثباتی عمومی شایع است. مراحل اولیه و میانی خواب معمولا مختل می شود ولی پُرخوابی نیز ممکن است دیده شود. از آنجایی که بسیاری از علایم و نشانه های ضعف اعصاب با هر یک از اختلالات اضطراب، افسردگی و اختلالات شبه جسمی هم پوشانی دارد تشخیص این بیماری دشوار است. ضعف اعصاب اغلب در نوجوانی یا میانسالی بروز می کند. این اختلال در صورت عدم درمان معمولا به صورت مزمن در می آید و بیمار ممکن است در اثر یک یا چند علامت ناتوان شود. در دوران کودکی احتمال دارد مشکلاتی در کارکرد تحصیلی نظیر نمرات پایین و مدرسه گریزی مشاهده شود. در بزرگسالی عملکرد شغلی تخریب می شود یا ممکن است بیمار چنان ناتوان شود که کار کردن برایش غیرممکن شود. به همین ترتیب روابط اجتماعی، زناشویی و بین فردی نیز دچار مشکل می شود. درمانتجویز دارو فقط در صورتی علایم طبی را تخفیف می دهد که به طور همزمان با مداخله روان درمانی همراه شود. بیمار باید استرس های زندگی و روش کنار آمدن با آن ها را بشناسد. این بیماران به خوددرمانی و استفاده نابجا از دارو تمایل دارند ولی باید دانست انتخاب داروی مناسب و دستور مصرف باید حتما زیر نظر روانپزشک باشد.
منبع جام جم [ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:43 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
اختلال دوقطبی (bipolar disorder) (یا بیماری شیدایی-افسردگی) یک بیماری روانی است که مبتلایان به آن نوسانهای خلقی شدیدی را تجربه میکنند. آنها ممکن است دورههایی از پرانرژی بودن و تحریکپذیرشدن، یا برعکس دورههایی از غمگینی و نومیدی را بگذرانند. اغلب این بیماران در فواصل دورههای شیدایی (مانی) و افسردگی، دارای خلق طبیعی هستند.
تغییرات خلقی غیرقابل پیشبینی می تواند بین بیمار و همکاران و اقوام او جدایی بیاندازد. این بیماران وقتی وارد مرحله شیدایی می شوند، دوستان و اقوام خود را می ترسانند. افراد دارای این اختلال در معرض خطر اختلالات اضطرابی قرار دارند.
سوء مصرف مواد در بیماران دوقطبی حدود 60 درصد این بیماران، دچار سوء مصرف الکل و داروها می باشند. بیماران برای کاهش علائم، به نوشیدن الکل و مصرف مواد مخدر روی می آورند. سوء مصرف مواد در مرحله شیدایی رخ می دهد.
خودکشی در بیماران دوقطبی این بیماران 10 تا 20 برابر افراد عادی دست به خودکشی می زنند. علائم هشداردهنده در این رابطه شامل حرف زدن راجع به خودکشی و انجام رفتارهای مخاطرهآمیز می باشد. اگر این علائم را در یکی از نزدیکان خود دیدید، فورا به روانپزشک اطلاع دهید.
دارو درمانی در بیماران دوقطبی داروهای تثبیت کننده خلق و خو می توانند نوسانات خلقی را کم کنند. داروهای آنتی سایکوتیک (ضد اختلالات روانپریشی) و ضد تشنج ها نیز توسط پزشک تجویز می شوند. گفتار درمانی در بیماران دو قطبی گفتاردرمانی به تاثیر داروها و مقابله با این بیماری کمک می کند. گفتاردرمانی بر تغییر افکار و رفتار بیمار تمرکز می کند که با نوسانات خلقوخو ایجاد می شوند. درمان های تک نفره در گفتاردرمانی به بهبود روابط شخصی کمک می کند. درمان های گروهی کمک می کنند تا بیمار زندگی روزمره خود را بهبود بخشد.
روش زندگی بیماران دو قطبی این بیماران باید برنامه خاصی را در زندگی روزمره خود رعایت کنند. این برنامه شامل خوابیدن به میزان کافی، مصرف وعده های غذایی منظم و ورزش کردن است. با رعایت این برنامه، بیمار توانایی کنترل این اختلال را خواهد داشت. بیماران از الکل و مواد مخدر نباید استفاده کنند، زیرا این مواد باعث بدتر شدن علائم می گردد. بیماران علائم هشداردهنده مربوط به شیدایی و افسرگی را باید بشناسند و از روانپزشک خود سئوال کنند. با این کار می توانند علائم را کنترل کنند.
درمان الکتروشوک (ECT) برای بیماران دوقطبی برخی از بیماران با این روش درمان می شوند. اما نکته قابل ذکر این است که وقتی، بیمار با دارو و گفتاردرمانی بهبود نیابد، از این روش استفاده می کنند. در این روش، برای ایجاد شوک در مغز از جریان الکتریکی استفاده می کنند. این روش یکی از ساده ترین راه ها برای کاهش شدت علائم می باشد.
نکات لازم در اختلال دوقطبی بسیاری از این افراد نمی دانند که آنها این بیماری را دارند و از کمک سایر افراد دوری می کنند. دوستان و اقوام فرد، در اوایل این بیماری را تشخیص نمی دهند. آنها ممکن است از افسردگی شدید بیمار، ناامیدی و حالات شیدایی او بترسند. اگر فرد بتواند بیماری خود را بشناسد و به اقوام و دوستان خود بگوید که چگونه این بیماری بر او تاثیر می گذارد، آنها مهربان تر و دلسوزتر خواهند شد. دارا بودن یک پشتیبان باعث خواهد شد که بیمار خود را تنها احساس نکند و انگیزه بیشتری برای کنترل بیماری خود داشته باشد.
- عدم مصرف الکل و مواد مخدر - با افرادی معاشرت کنید که بر شما تاثیر مثبت داشته باشند. - به طور منظم ورزش کنید. ورزش کردن باعث آزادشدن هورمون آندورفین از مغز می گردد. این هورمون، می تواند احساس خوبی به شما بدهد و راحت تر بخوابید. - خواب کافی داشته باشید. خواب کافی خلق و خو را کنترل می کند. اگر در خوابیدن مشکل دارید، به پزشک خود اطلاع دهید. [ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:36 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
یکی از شایعترین انواع تحقیر، اسم گذاشتن روی افراد است. شاید جالب نباشد بگویم، اما خیلی اوقات میبینیم که والدین برای تنبیه یا تربیت فرزندشان از کلمات احمق، تنبل و امثال آن استفاده میکنند. چنین رفتاری، چه تبعاتی به همراه خواهد داشت؟ اگر کودکان را با گذاشتن اسم نامناسب تحقیر کنیم، آنها باور میکنند که دارای این صفات و خصوصیات هستند. در نتیجه عزت نفس آنها از دست میرود و گاهی ممکن است از حضور در جمع و ارتباط با دیگران خودداری کنند.
تحقیر کردن در کودکی دردسرسازتر است یا بزرگسالی؟ تحقیر کردن در هر سنی مشکلساز است اما در کودکان میتواند تاثیرگذارتر باشد، زیرا قدرت تاثیر کلمات بر کودکان بیشتر است. هر واژه یا جملهای که به کودک گفته شود، به همراه خود پیام مهمی درباره کودک و رابطه او با دنیای خویش دارد. این پیامها تبدیل به یک باور میشوند و در آینده و بزرگسالی برای او دردسرساز خواهند شد. متاسفانه کودکان به آن حد از توانایی نرسیدهاند تا مطالبی را که به ذهنشان وارد میشود، جداسازی کنند و مانع بعضی از آنها شوند. کودک، پدر و مادر خود را عقل کل می داند و باور دارد که آنها همه چیز را میدانند و سخنانشان مثل یک قانون است. بهداشت روانی در کودکان و بزرگسالان بر چند اصل استوار است و نخستین اصل آن احترام به شخصیت خود و دیگران است. افرادی که خود یا دیگران را با الفاظ یا صفات ناخوشایند خطاب میکنند، به تدریج سلامت روان خود را ار دست می دهند. تکرار تحقیر کودک از سوی والدین، موجب مخدوش شدن عزتنفس کودک خواهد شد. نتیجهاش چه میشود؟ خب، اگر عزتنفس داشته باشیم، برای برخورد با مشکلاتی که در زندگی خصوصی و شغلمان بروز میکند، آمادگی بیشتری داریم. به تعبیری میتوانیم در پی هر شکست، روی پایمان بایستیم و نیروی بیشتری برای از نو شروع کردن خواهیم داشت. در مقابل هر چه عزتنفس ما کمتر باشد، امید و آرزویمان دچار نقصان میشود و احتمال موفقیتمان کاهش مییابد. هر چه عزتنفس ما بیشتر باشد، با اشخاص روابط سالمتری برقرار میکنیم. دلیل آن هم این است که افراد همانند، یکدیگر را جذب میکنند و سالمها به هم میرسند، لذا اگر دوستی دارید که مدام در پی تحقیر دیگران یا خود شماست، میتوانید هم به عزتنفس خودتان شک کنید و هم به انتخابتان! افراد با عزتنفس بالا و پایین چهطور دوستانشان را انتخاب میکنند؟ ما اصولا مایل به برقراری ارتباط با کسانی هستیم که عزتنفس بیشتری دارند و برای خود ارزش قایل هستند. به همین ترتیب اگر برای خودمان ارزش قایل شویم و اجازه ندهیم که دیگران ارزش و اعتبار ما را خدشهدار سازند، بیشتر احتمال دارد که افراد باعزت نفس بالا را به دور خود جمع کنیم. برعکس اگر برای خودمان ارزشی قایل نباشیم و اجازه دهیم به راحتی مورد تحقیر و سرزنش دیگران قرار گرفته و یا خدای ناکرده الفاظ و کلمات نازیبا در مورد ما به کار بردند، به تدریج شاهد خواهیم بود که اطرافیان و دوستان ما نیز از زمره کسانی هستند که در تحقیر خود و دیگران مهارت دارند!
عزتنفس و رابطه آن با احترام به دیگران هر چه عزتنفس ما سالمتر باشد، به دیگران احترام بیشتری میگذاریم و با آنها برخورد بهتر و منصفانهتری خواهیم داشت، زیرا آنها را تهدیدی علیه خود نمی دانیم. از این گذشته، احترام گذاشتن به خود، مقدمه و شرط لازم احترام گذاشتن به دیگران است. در نظر داشته باشید که با داشتن عزتنفس خوب و سالم، بدخواه دیگران نمیشویم، از بیاعتنایی دیگران نمیترسیم و نگران تحقیر و خیانت نخواهیم بود. کوتاه سخن اینکه، اشخاصی که به احساس ارزشمندی خود رسیدهاند، با مهربانی، سخاوت و تعاون اجتماعی بیشتری با دیگران برخورد میکنند. البته داشتن احساس خوب از خویشتن شرط لازم برای رسیدن به حال خوب است، اما شرط کافی نیست. عزتنفس جایگزین دانش و مهارتی که شخص برای رسیدن به موفقیت به آنها نیاز دارد نخواهد شد، اما احتمالا میتواند به یاد گرفتن این دانش و مهارت کمک کند دکتر ابراهیمیمقدم، روانشناس [ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 17:4 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
1- کار زیاد باعث از بین رفتن افسردگی می شود. با انجام کار، احساس بهتری خواهید داشت. در حالی که محققان دریافته اند که بیش از حد کار کردن به خصوص در مردان، می تواند یکی از علائم افسردگی باشد.
2- افسردگی یک بیماری واقعی نیست. افسردگی یک بیماری جدی و بالاترین علت ناتوانی در بزرگسالان می باشد. اما هنوز که هنوزه، افسردگی با ناراحتی روحی معمولی اشتباه گرفته می شود. شواهد بالینی افسردگی را با استفاده از اسکن مغز می توان مشاهده کرد. این اسکن، فعالیت غیر طبیعی مغز را نشان می دهد. مواد شیمیایی مهمی در مغز وجود دارد که پیام ها را بین اعصاب انتقال می دهند. اما در فرد افسرده، این ارتباط به هم می خورد.
3- افسردگی همان ترحم به خود می باشد. همه، افرادی که اعتماد به نفس دارند، دوست دارند. افراد افسرده تنبل نمی باشند و نسبت به خود ترحم ندارند، بلکه قادر به از بین بردن افسردگی نمی باشند. افسردگی یک بیماری است که مربوط به تغییرات مغزی می باشد. معمولا افسردگی با درمان های مناسب درمان می شود.
4- کمک به افرد افسرده، تنها با دارو امکان پذیر است. اگر فردی افسرده خواهان کمک باشد، به این معنا نیست که دارو برای درمان افسردگی می خواهد. در حقیقت، مطالعات نشان داده است که گفتاردرمانی برای افراد مبتلا به افسردگی خفیف تا متوسط می تواند کمک کننده باشد. حتی اگر از داروهای ضدافسردگی استفاده می کنید، گفتار درمانی می تواند موثر واقع شود. پزشک تعیین می کند که چه زمانی می توانید داروهای خود را قطع کنید. برخی از افراد افسرده اصلا گریه نمی کنند و برخی دیگر، کارهای غم انگیزی را انجام می دهند. افراد افسرده، احساس بی ارزش بودن و یا بی فایده بودن را دارند. افسردگی اگر درمان نشود، بر کل زندگی و خانواده فرد اثر خواهد داشت.
6- افسردگی جزئی از روند پیری است. بسیاری از افراد مسن، افسرده نیستند، اما اگر افسردگی در افراد مسن بوجود آید، ممکن است نادیده گرفته شود. سالمندان ممکن است غم خود را پنهان کنند و یا دارای علائم مبهمی باشند از قبیل: طعم غذاها را دوست نداشته باشند، دردهایشان بدتر شود و یا تغییر الگوی خواب داشته باشند. مشکلات پزشکی می تواند افسردگی را در اشخاص پیر بدتر کند. افسردگی می تواند زمان بهبودی عمل جراحی و یا بیماری های قلبی را کندتر کند.
7- صحبت کردن باعث بدتر شدن اوضاع می شود. امروزه شواهدی وجود دارد که گفتگو با یک فرد مشاور، می تواند همه چیز را خیلی بهتر کند. انواع مختلف روان درمانی کمک به درمان افسردگی می کند. اولین قدم، صحبت کردن با یک روانشناس می باشد.
8- نوجوانان از همه چیز ناراضی هستند. بیشتر نوجوانان دارای خلق و خوی ثابتی نیستند، جدل می کنند و تحریک پذیرند هنگامی که این ناخشنودی بیشتر از دو هفته ادامه یابد، ممکن است یکی از علائم افسردگی باشد. دیگر علائم افسردگی نوجوانان عبارت است از: حتی درجمع دوستان خود غمگین و تحریک پذیرند، از هیچ فعالیتی لذت نمی برند و افت ناگهانی نمرات درسی دارند.
9- افسردگی سخت درمان می شود. در حقیقت، بیشتر مردم که اقدام به درمان افسردگی می کنند، بهتر جواب می گیرند. در یک مطالعه توسط موسسه ملی سلامت روان؛ 70 درصد از مردم افسرده با مصرف دارو، علائم افسردگی را نشان نمی دادند. دیگر مطالعات نشان داد که: در افراد افسرده، دارو درمانی به همراه گفتار درمانی موثرتر می باشد.
بخش سلامت تیبان [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:8 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
این گونه اختلالات شامل اختلال در حافظه، هویت و درک از محیط پیرامون است که محتوای اطلاعات ذهنی، پیوستگی خود را از دست می دهند که در ادامه انواع آن را توضیح می دهیم: الف) فراموشی:در این اختلال فرد قادر نیست که اطلاعات مهم زندگی شخصی خود را به یاد آورد و این نوع فراموشی خیلی شدیدتر از فراموشی طبیعی است که در زندگی هر فردی اتفاق می افتد. این مشکل معمولاً به دنبال یک استرس تکان دهنده ایجاد می شود و فرد قادر نیست اطلاعات مربوط به حادثه را به خاطر بیاورد. به عنوان مثال: نرگس دختری است که در زلزله خانواده اش را از دست داده است. وی پس از واقعه در گفتگو با دیگران قادر نیست خاطرات قبل از حادثه را به یاد بیاورد. وی تحت نظر پزشک و روانشناس قرار می گیرد و در عرض دو روز به حالت طبیعی بازمی گردد و آنچه که فراموش کرده بود به یاد می آورد. درمان: به عنوان اصلی ترین جزء درمان می توان، دور کردن بیمار از محیط تهدید کننده و استرس را نام برد. البته مراجعه به روانپزشک جهت تجویز دارو در اولویت بعدی است. ب) فرار:در این حالت، فرد به طور ناگهانی و غیر قابل انتظار از محل کار یا خانه خود مسافرت می کند و خاطرات گذشته را نیز به یاد نمی آورد. معمولاً این حالت به دنبال یک استرس ایجاد می شود و البته در افرادی که بعضی از اختلالات شخصیتی را دارند بیشتر دیده می شود. ممکن است فرد در محل جدیدی که رفته، یک شخصیت و هویت جدید به خود بگیرد و کاملاً هم از نظر دیگران طبیعی به نظر برسد. به عنوان مثال: حمید پسری 18 ساله است که به دنبال مرگ مادرش به طور ناگهانی و بدون اینکه خانواده اش مطلع شوند از خانه خارج می شود. خانواده اش در پی جستجوی وی از طریق آگهی ها و پلیس، او را در یکی از شهرهای شمالی پیدا می کنند. وی در گفتگو با خانواده اش ذکر می کند که شغلی جدید پیدا کرده است و در مورد سفرش هیچ اطلاعی ندارد. درمان: روان درمانی، درمان اصلی است. ج) اختلال چند شخصیتی:در این اختلال فرد دارای دو یا چند هویت و شخصیت متمایز و جدا می شود که هر یک در زمان معینی کنترل فرد را به عهده می گیرند و اختلال جدی ای به حساب می آید. این اختلال معمولاً از دوران کودکی شروع می شود و در زنان بسیار بیشتر از مردان گزارش می شود. این اختلال نیز به دنبال استرس های روانشناختی مانند از دست دادن عزیزان و فقدان حمایت های محیطی ایجاد می گردد. فرد هر کدام از شخصیت ها را در زمان مشخص و جداگانه ای اتخاذ می کند و ممکن است شخصیت ها کاملاً با یکدیگر متفاوت باشند. در این اختلال، اختلالات دیگری مانند افسردگی ، اضطراب، خودکشی ، خودآزاری و سوء مصرف مواد و ... گزارش می شود. به عنوان مثال: فرزانه، خانم 32 ساله ای است که به دلیل خطاهایی که مرتکب شده، در دادگاه تحت بازجویی می باشد. یکی از شاکیان وی اعلام می دارد که ایشان تحت عنوان پرستار و با معرفی یکی از همسایه ها، برای تزریق آمپول پنی سیلین به منزل ما آمد و بعد از تزریق، دچار فلج در پایم شدم که البته خوشبختانه بعد از یک هفته بهبود پیدا کرد. وی پس از شکایت و به وسیله پیگیری از طرف دادگاه، منزل فرزانه را پیدا می کند و فرزانه اظهار می دارد که شغلش تدریس است و هیچ اطلاعی از این ماجرا ندارد. مادر فرزانه می گفت که دخترش در دوران کودکی تحت کتک و آزار از طرف پدرش بوده است و هم اکنون از بیماری افسردگی رنج می برد و چند بار سابقه خودکشی ناموفق با قرص را داشته است. درمان: روان درمانی و همچنین مصرف دارو و در مواردی بستری ضرورت دارد. د) اختلال مسخ شخصیت:در این اختلال فرد احساس می کند که از خود جدا شده و با خود بیگانه است. در حقیقت بیمار احساس می کند که در رؤیا است و حتی احساس می کند به عنوان یک مشاهده گر خارجی به اعضای مختلف بدنش و حالات روحی اش می نگرد. گاهی اوقات ممکن است بیمار احساس کند که اندام هایش کوچک تر یا بزرگ تر از حد معمول است. این حالات به صورت ناگهانی و به دنبال یک استرس روانشناختی ایجاد می گردد و معمولاً به تدریج از بین می رود. البته این اختلال به غیر از اینکه ممکن است یک علامت در بسیاری از اختلالات جسمی و روانپزشکی باشد، در افراد سالم به خصوص هنگام استرس، خستگی و محرومیت از خواب دیده می شود. به عنوان مثال: لیلا ذکر می کرد که پس از 2 روز کشیک پشت سر هم در بیمارستان، در اواخر روز دوم روی تخت دراز کشیده بودم و به دستانم نگاه می کردم. اما احساس می کردم که دستانم از تمام بدنم بزرگ تر هستند و من واقعاً خودم را یک انسان دیگر می پنداشتم که دارم از بالا به جسم خودم نگاه می کنم. درمان: در این مورد داروهای روانپزشکی، مفیدتر از روش های روان درمانی هستند. اختلالات تطابقی:افراد در پاسخ به استرس های زندگی، واکنش های متفاوتی نشان می دهند. در این اختلال، فرد در مواجهه با یک استرس، واکنشی بیش از حد انتظار نشان می دهد که باعث می شود فرد به شدت ناراحت گردد و در زمینه ی عملکرد اجتماعی، شغلی و روابط بین فردی برای فرد ایجاد مشکل می کند. این اختلال در نوجوانان و زنان مجرد بیشتر گزارش شده و کسانی که مهارت های تطابقی ضعیف و حمایت های اجتماعی ناکافی دارند، نسبت به این اختلال مستعدتر هستند. به عنوان مثال: سعیده، خانم مجردی است که به علتی نامعلوم، کارفرمایش او را از کاری که دارد عزل می کند و وی که با مادر و دخترش تنها زندگی می کند، ناگهان دچار استرس فقدان شغل می شود. از آن پس، به دنبال گریه کردن دختر یک ساله اش، به شدت دچار استرس و اضطراب می گردد و واکنش های پرخاشگرانه و بی مهابا انجام می دهد. در برخورد با همسایه ها، خیلی زود دچار عصبانیت می شود و حقوق آنها را رعایت نمی کند. در هنگام رانندگی بسیار بی مهابا رانندگی می کند و هر آن، احتمال تصادفش می رود. وی حدوداً پس از 6 ماه بهبودی خود را به دست می آورد. درمان: این بیماری، با درمان مناسب خیلی زود درمان می گردد. روان درمانی، درمان انتخابی است. البته مراجعه به روانپزشک و برحسب ضرورت تجویز دارو ضرورت دارد.
تدوین: دکتر فاطمه آقا محمدرضا [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:5 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
اختلال شخصیت مرزی، یک بیماری جدی روانی است که رفتار، احساسات، روابط خانوادگی و شغلی فرد را تحت تاثیر قرار می دهد.
افراد مبتلا به این نوع اختلال شخصیت، ممکن است در یک لحظه دچار احساسات شدید عاطفی شوند و در لحظه ای دیگر این احساسات فروکش نماید.
7 ویژگی افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی عبارتند از: 1- روابط متزلزل افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، دارای روابطی ناپایدار با خانواده، فامیل و دوستان خود هستند. این افراد ممکن است سریعا علاقه شدیدی به یک فرد پیدا کنند و ناگهان از آن شخص متنفر شوند. هر گونه جدایی و یا تغییر در برنامه مورد انتظار، می تواند یک واکنش شدید و احساس طرد را در بیمار مبتلا به اختلال شخصیت مرزی ایجاد کند. پول خرج کردن بی رویه یکی از رفتارهای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی می باشد. روابط جنسی نامناسب، پرخوری و یا رانندگی کردن خطرزا از رفتارهای پرخطر این افراد می باشد. این رفتارها ناشی از تصور ضعیف فرد از خودش می باشد.
3- زیاده روی در مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی این افراد برای فرار از مشکلات و یا آرام شدن، به مواد مخدر و مشروبات الکلی رو می آورند. برای کنترل بهتر علائم این اختلال، همه این موارد باید درمان گردند.
4- خشم بیجا شرایط خارج از کنترل و یا ناچیز می توانند افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را بسیار خشمگین کنند.
برای مثال اگر والدین و یا همکاران برای مدت کوتاهی، به فرد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی اعتنا نکنند، این فرد از احساس طرد و انزوا، بسیار خشمگین می شود.
5- آسیب رساندن به خود فرد مبتلا به این اختلال می تواند دارای علائم خطرناکی باشد و مشکلاتی را در ارتباط با تصویر بدن خود و عزت نفس داشته باشند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی به خودشان صدمه می زنند، مثل بریدن بدن خود با چاقو. حتی ممکن است فکر خودکشی کنند، در این صورت باید فورا به روانپزشک مراجعه کنند.
6- احساس پوچی هنگامی که این افراد به یک چیز و یا کسی علاقه داشته باشند و آن چیز و یا آنکس از پیش آنها برود، احساس پوچی و انزوا می کنند و توانایی مقابله کردن با این احساس را ندارند. علائم اختلال شخصیت مرزی می تواند شامل احساس بی ارزشی، بی عشقی و پوچی باشد. خشم و ترس شدید در این افراد از تنها ماندن سرچشمه می گیرد. این افراد حتی اگر تجسم کنند که تنها هستند، دچار ترس و عصبانیت می شوند. ترس از تنها بودن، یک مشکل جدی در روابط خانوادگی ایجاد می کند.
چگونه می توان به افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی کمک کرد؟ چندین روش موثر برای درمان این اختلال وجود دارد. دارو درمانی شامل: داروهای ثابت کننده خلق و خو، داروهای ضدجنون و ضد افسردگی می توانند این علائم را کنترل کنند.
روش های مختلف مشاوره و درمان شامل روان درمانی و یک درمان جدید که به نام رفتار دیالیتیکی خوانده می شود نیز می تواند برای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مفید باشد و بیماری آنها را کنترل کند.
درمان های گروهی نیز می تواند باعث شود افراد رفتارهای بد را جایگزین رفتارهای خوب کنند و به همسالان و دیگر بیماران نیز این کار را یاد دهند. [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:54 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
نوروتیک در فارسی به روان نژندی(اختلال خفیف و طبیعی) ترجمه شده و سایکوتیک به روانپریشی(اختلال شدید). اختلالات نوروتیک اشاره به بیماریهایی دارد که فرد از وجود آن، خودش رنج می برد اما برای جامعه بی خطر است. در درمان این بیماران می توان هم رواندرمانی را اتخاذ کرد و هم استفاده از دارو را. بیماریهای نوروتیک تمام عملکرد شخصیت را دربرنمیگیرند و فرد می داند که رفتار یا افکارش بهنجار نیست. او معمولا اضطرابی دائمی دارد و اغلب حرکاتی کودکانه به نمایش می گذارد و نمی تواند با واقعیت جامعه خویش کنار بیاید، نمونه ی بیماریهای نوروتیک مثل وسواس، اضطراب، ترسهای مرضی(فوبیا)، هیستری و پارانویا است. اختلالات سایکوتیک بیماریهایی را شامل می شود که هذیان و توهم دارند و ممکن است برای جامعه خطر داشته باشد. در درمان این بیماران دارو حرف اول را می زند. برجسته ترین تفاوت اختلال سایکوتیک و نوروتیک در درجه آگاهی فرد نسبت به حالت خود است. مثلا شخص نوروتیک توهم دارد و صحنه هایی را می بیند که با واقعیت جور نیست، خودش می داند که اینها پوچ و بی اساس است و باید به دنبال درمان باشد. اما کسی که مبتلا به اختلالات سایکوتیک است تمام آنچه را که در توهم می بیند یا خیال می کند واقعی محسوب می کند و در خود نیازی به درمان نمی بیند. نمونه ی بارز اختلالات سایکوتیک اسکیزوفرنی و مانیک- دپرسیو است. [ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:58 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
عقب ماندگی، یك وضعیت و حالت خاص ذهنی است كه در اثر شرایط مختلف قبل یا بعد از تولد پدید می آید. عقب ماندگی ذهنی به هیچ وجه یك بیماری روانی تلقی نمی شود بلكه یك وضعیت و حالت خاص ذهنی است كه در اثر شرایط مختلف قبل یا بعداز تولد پدید می آید. امروزه كودكان دیرآموز، آموزش پذیر، تربیت پذیر و حمایت پذیر در گروه كودكان عقب مانده ذهنی جای می گیرند كه هر كدام از این گروه ها نیاز به حمایت و پشتیبانی دارند.
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:52 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
کاش روانشناس نبودم-2 در جمع که هستی، دوست داری همه چیز بگویی و از هر دری. دوست داری غیبت کنی و یا حرف های صد من یه غاز بگویی. دوست داری باورهای خرافی اطرافیانت را بشنوی و تو هم باور کنی. دوست داری بشینی و از هر چه دلت می خواهد سخن بگویی. بعضی وقت ها دلت میخواهد وقتی حرف میزنی فحش هم بدهی! جک های بی ادبی تعریف کنی! به دوستانت برای شوخی تیکه بندازی و بخندی و بخندی و بخندی... اما یادت می افتد که تو روانشناسی و مردم دوست دارند که تو را قضاوت کنند. تو حق نداری اشتباه کنی، چون میگویند روانشناس که این همه ادعایش می شود اشتباه کرد، وای به حال مریض بدبختش! تو حق نداری جک های آنچنانی بگویی و بلند بخندی! میگویند؛ روانشناس که خودش بی ادب شد، چطور می شود بهش اعتماد کرد و همه رازهایت را با او در میان بگذاری، وای به حال مریض هایش! و امان از قضاوت! کاش روانشناس نبودم، و من هم مثل بعضی مردم جفنگیات سر هم میکردم و تایید میگرفتم، بدون اینکه کسی از ریشه این باورها از من بپرسد یا بدون اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم. من روانشناسی را می شناسم که به خاطر برداشت اشتباه یکی از این مردم، سرش را پایین انداخت و عذرخواهی کرد. من روانشناسی را می شناسم که حق نداشت حرف های حسابی بزند، چون این مردم دوست دارند حرف آب دوغ خیاری بشنوند. من روانشناسی می شناسم که در جمع همه میخواستند پوزه اش را به خاک بمالند، چون فکر میکردند که زیادی ادعایش می شود. می بینی... روانشناس که باشی خودت نیستی، یعنی مجبوری خودت نباشی و من حتا در جایی که دوست دارم خودم باشم، مورد قضاوت قرار می گیرم. روانشناس که باشی، گاهی دلت برای خودت می سوزد، گاهی دلت می خواهد این پوستین دردسر ساز را از تنت بکنی و درمانگری را رها کنی و بری دنبال کاسبی؛ جایی که دیگر کسی نسبت به حرف های تو حساس نباشد، جایی که مردم دوست نداشته باشند حرف های تو را مورد قضاوت قرار دهند، جایی که مردمش علاقه ای به آشنا کردن پوزه تو با خاک نداشته باشند، جایی که آزادانه سخن بگویی، عوامانه باور کنی و عاشقانه زندگی کنی... نوشته آقای غلامرضا میناخانی [ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:0 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
تحقیقات نشان میدهد کسانی که تحت رژیمهای غذایی فاقد ویتامینهای گروهB قرار گرفتهاند، به اختلال روانی، اضطراب شدید و افسردگی مبتلا شدهاند. این آزمایشها به صراحت ثابت میکند که کمبود ویتامینهای B میتواند یکی از علل اصلی بعضی از اختلالات روانی باشد. گروهی از دانشمندان در سوئد، مغز اشخاصی را که در حالت جنون از دنیا رفته بودند، با مغز اشخاصی که با مرگهای ناگهانی و بهطور عادی مرده بودند تشریح و مقایسه کردند و دریافتند که چهار ماده در مغز اشخاص عادی وجود دارد که در مغز کسانی که در اثر جنون جان خود را از دست داده بودند، وجود ندارد. این چهار ماده عبارت است از: 1- آدنین، 2- تیامین، 3- سیتوزین، 4- گوآمین . این چهار ماده در گوشتها مانند گوشت گوساله یا گوسفند ،جگر، مغز و قلوه وجود دارد. کمبود ویتامین های گروه B باعث ایجاد اختلالات عصبی مانند اضطراب شدید ، افسردگی ، عصبانیت و فشار عصبی می شود. اضطراب شدید و ناراحتی عصبی دائمیاغلب ناشی از کمبود ویتامینهای گروه B بخصوص تیامین (ویتامین B1) است و اگر رژیم غذایی شما سرشار از مواد نشاستهای (کربوهیدراتها) باشد، عواقب کمبود ویتامین شدیدتر خواهد بود. چنانچه غذای شما حاوی کلسیم کافی نباشد، میزان کلسیم در بدن شما پایین خواهد آمد و در نتیجه اعصاب شما تحریک خواهد شد. شیر و فرآوردههای آن، بهترین منبع کلسیم محسوب میشوند. توصیه میشود مصرف آنها را جدی بگیرید. خوب است بدانید که کلسیم زمانی به طور موثر جذب بدن میشود که ویتامینD به میزان کافی در رودهها باشد. اگر شما زندگی بدون تحرک و آرامی دارید ،میتوانید مقدار زیادی کلسیم مصرف کنید. در این مورد توصیه میشود غذای خود را با یک قرص ویتامینِِِD تقویت نمایید. در حال حاضر بسیاری از متخصصان تغذیه توصیه میکنند که از مصرف غذاهای حاوی کلسیم و نیز انواع ویتامینها غافل نشوید. همانطور که ذکر شد کمبود ویتامین B میتواند منجر به فشار عصبی شود. کمبود شدید تیامین (ویتامین B1)، نیاسین (ویتامین B3) و پیریدوکسین (ویتامین B6) میتواند اختلالات عصبی وخیمی را بهوجود آورد. منابع ویتامین های گروه B به طور کلی شامل:مخمر (ماءالشعیر)، جوانه گندم و جو، غلات و نان سبوس دار، جگر و انواع گوشت است . به طور اختصاصی نیز : مواد غذایی غنی از B1 :مخمر آب جوی موجود در ماء الشعیر ، گوشت گاو، دانه آفتابگردان و بادام زمینی، جوانه گندم و نان های سبوس دار است. مواد غذایی غنی از B3 :مخمر آبجو ، بادام زمینی و گوشت است. مواد غذایی غنی از B6 :جگر گاو، موز ، دانه آفتابگردان، جوانه گندم، برگه آلو، گوشت گاو و آب پرتقال است . برای داشتن اعصابی آرام ، همیشه به مقدار کافی از مواد غذایی حاوی ویتامین های گروه B مانند انواع گوشت، جگر، غلات و نان سبوس دار و جوانه گندم استفاده کنید. برای حفظ سلامتی و لذت بردن از شادابی زندگی ، باید غذاهای مصرفی حاوی انواع ویتامینها باشد؛ چرا که غذاهای سرشار از ویتامین برای کار منظم سیستم عصبی لازم است. زمانی که در اشخاص سالخورده عوارض عصبانیت ، به صورت خستگی بروز میکند، نشانهی این است که باید مادهی غذایی مناسبی مصرف شود؛ بخصوص وقتی شخص کم خوراک باشد، میزان قند خون پایین میآید که در این مواقع مصرف یک قاشق عسل ، یک عدد شکلات ، یک لیوان شیر یا آب میوه، کمی پنیر و بیسکوییت توصیه میشود. وقتی عصبانی و بیحوصله شدید، تا آنجا که ممکن است علت واقعی آن را بررسی و کشف کنید و اگر نتوانستید به پزشک روانشناس مراجعه نمایید تا او به شما کمک کند. فراموشی و ضعف حافظه نیز از کمبود غذایی بهوجود میآید. روانشناسان می گویند که فراموشی علامت چیزی است که پیوندی با پیری ندارد و میتواند عارضهی کمبود غذایی باشد. لازم به یادآوری است که تغذیهی نامناسب نه تنها بر روی اعصاب و روان آدمی تاثیر بدی میگذارد ، بلکه باعث مختل شدن فعالیت سایر سیستم بدن نیز میگردد. توصیهی همهی متخصصان این است که به آنچه میخورید دقت کنید و سعی نمایید مواد غذایی مغذی و مفید را بر مصرف موادی با ارزش غذایی کم، ترجیح دهید. منبع : عصرایران [ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:17 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
افسردگی بیش از سایر عوامل، تهدیدکننده حیات جسمی و روانی انسانهاست و در جامعه ما، دومین رتبه بیماریها را از نظر تحمیل هزینه روحی، مادی، اجتماعی و اقتصادی به خود اختصاص داده است. در هر صورت بیماری افسردگی در این دست افراد اگر تحت درمان قرار نگیرد، پیامدهای جبرانناپذیری برای خود و اطرافیان به دنبال خواهد داشت. در زمینه افسردگی افراد مطلقه، علایم و درمان آن با مهدی میرمحمدصادقی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و مشاور خانواده گفتوگو کردهایم که در زیر میخوانید: [ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:10 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
آیا در خانواده شما سابقه افسردگی وجود دارد؟ آیا فردی در خانواده شما بیماری وسواس دارد؟ گوشهگیری و تنهایی چطور؟ به چه دلیل این سوالات مهم هستند؟ به دلیل اینکه افسردگی و اضطراب میتوانند در اعضای مختلف یک خانواده حضور داشته باشند، یعنی یکی از دلایل ایجاد افسردگی خصایص ژنتیکی افراد و موارد وراثتی است.اگر به افراد خانواده خود دسترسی دارید از آنها در مورد وجود سوابق بیماری در خانواده سوال کنید. درباره همه وابستگان از هر دو سمت پدری و مادری سوال کنید. آیا شخصی در خانواده شما نشانههای ابتلا به افسردگی یا اضطراب را از خود نشان داده است؟ دقیقا نمیتوان گفت در صورت ابتلای چه تعداد از خانواده شما، اضطراب و افسردگی شما حتما ریشه ژنتیکی دارد اما هرچه تعداد این افراد بیشتر باشد امکان افسردگی شما از طریق وراثت و عوامل ژنتیکی زیادتر میشود. [ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:5 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
والدین و شیوه های تربیت فرزند [ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 14:58 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
خدا رو شاکرم: برای مالیاتی که پرداخت میکنم چون به این معناست که شغلی دارم. برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان. برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن چون یعنی غذا برای خوردن دارم. برای سایه ای که شاهد کار منه چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه. برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم. برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم. برای هزینه بالا برای گرمایش چون یعنی خانه گرمی دارم. برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم. برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم. برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند چون یعنی هنوز زنده هستم. خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! با تمام قلبتان دوست بدارید! [ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 15:45 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
والدین نباید کودکان را از بازی با خاک، گل، آب و ماسه منع کنند، بخشی از تاثیر بازیها کمک به رشد خلاقیت در کودکان است و در صورتی که والدین بتوانند محیطی را برای کودک فراهم کنند که از لوازمی که در اختیار دارد چیزی را خلق کند تاثیر زیادی در ایجاد خلاقیت و نوآوری وی خواهد داشت. بیان اینکه کودکان در هر سنی میتوانند از اسباب بازیها برای رشد و تکامل خود و ارتباط با دیگران استفاده کنند، ادامه داد: به خصوص در کودکانی که هنوز تکلم پیدا نکردهاند اینگونه ارتباطات معنای بیشتری پیدا میکند. همواره مشاهده میشود که کودکان با اسباب بازیهای خود ارتباط برقرار میکنند و با آنها صحبت میکنند و به نحوی با اسباب بازی خود رفتاری میکنند که انگار یک موجود زنده است، باید گفت ارتباط کودکان با اسباب بازی خود جزیی از شرایط رشدی کودکان و بازیهای تخیلی کودکان به حساب میآید و معمولا کودک باید این سیر را در رشد خود داشته باشد در صورتی که کودکی در این زمینه ضعیف عمل کند به عنوان مشکل تلقی میشود. با اشاره به اینکه یک اسباب بازی خوب باید متناسب با شرایط رشد از نظر سنی و عقلی باشد تا کودک بتواند با آن ارتباط برقرار کند، مسلما کودکان موفق به استفاده و ارتباط یافتن با اسباب بازیهای پیچیدهای که متناسب با سن آنها نیست نمی شوند. اسباب بازیها باید از سلامت کامل برخوردار و امنیت لازم را داشته باشند و با در نظر گرفتن سلامت جسمی و روحی انتخاب شوند، باید تصریح کرد: خطرناک بودن اسباب بازیها تا حد زیادی بستگی به شرایط سنی کودک دارد.
[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 15:14 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
چه احساسی دارید وقتی فرزندتان از مدرسه برمی گردد و از تنبیه بدنی خودش توسط معلم شکایت میکند؟ تنبیه بدنی به هرگونه ضرب و جرح یا رفتار غیرقابل قبول اطلاق میشود! اکنون باید چه کار کنید؟ آیا از این سیستم انضباطی حمایت میکنید یا با دلسوزی و همدردی درباره اتفاقی که افتاده با فرزندتان حرف میزنید؟ این تجارب بر سلامت روانی کودک تاثیر میگذارد، دوران رویایی کودکی را بر هم میزند و آینده او را نیز خراب میکند. همگی ما درباره تنبیه بدنی شدید کودکان در برخی مدارس یا حتی خانوادهها شنیدهایم! فقط تصور کنید یک کودک چگونه میتواند با چنین پدر و مادر و معلم سختگیری کنار بیاید! بررسیها نشان میدهد کودکانی که تنبیه بدنی میشوند در دوران بزرگسالی بیشتر پرخاش میکنند. آنها از کتک زدن به عنوان ابزاری برای درس دادن به دیگران استفاده میکنند و در نتیجه زندگی مشترک خشونتآمیزی خواهند داشت. این کودکان بیشتر از سایرین قربانی سوء استفاده، جرم و جنایت و خشونت میشوند. شما به عنوان یک پدر یا مادر مسئول باید از عواقب تربیت کودک خود به وسیله تنبیه بدنی آگاه باشید. بنا به عللی که خواهید خواند شما نباید کودک خود را کتک زده یا تنبیه بدنی کنید. فرزند شما نیز در آینده کتک کاری میکند تنبیه بدنی کودک او را به یک فرد مهاجم تبدیل میکند. بسیاری از مطالعات نشان میدهد بین تنبیه بدنی کودکان و رفتار خشونتآمیز و پرخاشگری آنها در دوران بزرگسالی ارتباط وجود دارد. بیشتر مجرمان افرادی هستند که در دوران کودکی مورد ارعاب و تنبیه بدنی واقع شدهاند. این قانون طبیعت است که کودکان از شیوههای تربیتی والدین، معلمان و بزرگترهای خود درس میگیرند. کودک رفتارهای منفی را از شما میآموزد کودکان چیزهای زیادی از طبیعت و آدمهای پیرامون خود یاد میگیرند اما باز هم پدر و مادر مهمترین الگوهای زندگی آنها هستند! امروزه والدین آنقدر مشغله کاری دارند که فرصت ندارند وقت خود را با فرزندانشان بگذرانند. وقتی پدر یا مادر خسته از سرکار به خانه باز میگردد و میبیند فرزندش هنوز تکالیف مدرسهاش را انجام نداده، عصبانی میشود و به شیوههای انضباطی مانند فریاد کشیدن و کتک زدن او متوسل میشود. این کار، غلط و ناجوانمردانه است. کودک روشهای حل اختلاف را یاد نمیگیرد تنبیه بدنی، حواس بسیاری از کودکان را پرت میکند. به این ترتیب آنها دیگر یاد نمیگیرند با شیوههای اجتماعی قابل قبول اختلاف خود با دیگران را حل کنند. وقتی کودکی تنبیه بدنی میشود، احساساتی مانند خشم، ناامیدی و ترس بر روح و روان او حاکم میشود. ممکن است او افکار انتقامجویانه در سر خود بپروراند و دیگر یاد نگیرد چگونه با موقعیتهای مشابه روبهرو شود. او هرگز یاد نمیگیرد در آینده چطور باید از پس یک اتفاق ناگوار بربیاید بنابراین به یک فرد خشن تبدیل میشود. کودک ممکن است آسیب ببیند تنبیه بدنی از بسیاری جهات میتواند خطرناک باشد، مثلا اگر در اثر خشم به صورت او سیلی بزنید ممکن است برخورد انگشتان شما موجب آسیبدیدگی یا خونریزی در صورت او شود. ضربه زدن به نقاط ظریفی از صورت مانند چشم و گوش خیلی خطرناک است. بعضی از کودکان در اثر تنبیه بدنی دچار آسیب دیدگی اعصاب شده، فلج میشوند یا جان خود را از دست میدهند. کودک ممکن است فکر کند کتک زدن دیگران کار خوبی است تنبیه بدنی کودک این باور غلط را در او ایجاد میكند که برای جلب موافقت دیگران باید آنها را کتک بزنید. کودک گمان میکند اجازه دارد با کسانی که از او کوچکتر هستند چنین رفتاری داشته باشد. او از قدرت خود در جهت منفی استفاده میکند و در دوران بزرگسالی، نمیتواند از دیگران «نه» بشنود یا مخالفت آنها را تحمل کند. هر گونه مخالفت از جانب همسالان، او را وادار میکند دست به خشونت بزند و با کتک زدن دیگران کار خود را راه بیندازد. کودکان ممکن است کتک زدن را به عنوان راهی برای حل مشکل بشناسند. کودک ممکن است عزت نفس خود را از دست بدهد تنبیه بدنی کودکان این پیام منفی قوی را به ذهن آنها القا میکند. کتک زدن کودکان موجب از دست رفتن عزت نفس و اعتماد به نفس آنها میشود. آنها خیلی زود به این نتیجه میرسند که هیچ ارزشی ندارند و به درد هیچ کاری نمیخورند! کودک احساسات منفی خود را سرکوب میکند خشم، ناامیدی و تمام احساسات منفی که ممکن است کودک در لحظه تنبیه با آنها روبهرو شود، به مرور زمان در ذهن او جمع میشود. این احساسات ممکن است روزی مانند گدازههای آتشفشانی فوران کنند و یاس و ناامیدی برای تمام اعضای خانواده مضر است. باید با روشهای صحیح و مناسب منظور خود را به کودک بفهمانید، بدون اینکه احساسات او را جریحهدار کنید. کودک از شما فاصله میگیرد تنبیه بدنی به هر شکلی که باشد قطعا بین شما و فرزندتان دیوار و حائل ایجاد میکند. خود ما از کسانی که به نوعی سعی میکنند به ما آسیب برسانند نفرت داریم. به هر حال این طبیعت انسان است و پدر و مادر باید بدانند تاثیر انضباطی تنبیه بدنی، سطحی و موقتی است! برای ایجاد یک پیوند دائمی با فرزندتان باید در کنار آموزش نظم و انضباط، به او احترام هم بگذارید. تنبیه بدنی مولد احساس ترس است و برای همیشه بین والدین و فرزندان فاصله میاندازد. بسیاری از والدین اغلب به یاد نمیآورند که خودشان در دوران کودکی تا چه اندازه از تنبیه شدن متنفر بودهاند. شیوههای مثبت و متعددی برای نزدیک شدن به کودک و یادآوری اشتباهاتی که مرتکب شده وجود دارد. از کتک زدن کودک هیچ چیز عایدتان نمیشود! [ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 14:49 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
آیا از دست بی احترامی فرزندتان خسته شدهاید؟ آیا هر حرفی كه می زنید فرزند شما با چشم غره و طعنه به شما نگاه می كند؟ آیا آنها بسیار حراف هستند و خیلی حرف می زنند و به شما بی احترامی می كنند؟ اگر شما نیز در گروه این والدین قرار دارید، مقاله زیر را بخوانید تا دریابید كه چگونه می توانید فرزندتان را كنترل و مدیریت كنید. اگر به رفتار كودکتان
واكنش نشان ندهید و آن را قوی تر نكنید، به احتمال زیاد آن رفتار خیلی زود فراموش شان می شود. بی احترامی كودكان به والدین به صورت یک زنجیره در یک ردیف قرار دارد و در درجه اول به احساسات كودک مرتبط می شود و درست از زمانی آغاز می شود كه كودک احساس می كند، در مورد او عدالت رعایت نشده است و دچار سرخوردگی و خشم می شود. سوء استفاده زبانی به معنای حمله به شخصی به منظور آسیب رساندن و كوچک كردن و ترساندن آن فرد است كه اغلب اوقات شامل تهدید فرد مقابل و یا فحاشی و استفاده از كلمات زشت می شود. كودكان و نوجوانانی كه این روش را در پیش می گیرند، در حقیقت قصد دارند با حمله به شخصیت پدر و مادر، آنها را كنترل كنند و در واقع به پیامد و نتیجه عمل شان فكر نمی كنند.
دلایل بی احترامی كودكان به والدیندلیل بی احترامی كودكان به والدین در اكثر موارد این است كه آنها روش مناسب پاسخگویی احساسات شان را نیاموختهاند و با تماشای اطرافیان و البته همسالان خود سعی می كنند چیزهای جدید یاد بگیرند. زمانی كه فرزند شما خسته و ناامید است و نمی داند چگونه باید این حس خود را نشان دهد، با نگاه كردن به اطرافیانش درمی یابد كه این حس را چگونه انتقال دهد، مثلاً متوجه می شود كه شما در مواقع خستگی اخم می كنید و چهره تان عبوس می شود، به این ترتیب به او به طور غیر مستقیم یاد می دهید كه هنگام خستگی باید اخم كند و چهره یک فرد عصبی را به خود بگیرد. نسبت به هر رفتار كودک تان به طور مستقیم واكنش نشان ندهید، زیرا فرزندتان تحریک می شود و مخصوصاً آن كار را انجام می دهد.
یک نكته مهم را همیشه باید به خاطر داشته باشیداگر هر دفعه نسبت به بی احترامی و رفتار بد كودک تان واكنش قوی نشان دهید، در حقیقت رفتار كودک را تقویت كرده و به آن قدرت می بخشید و همانطور كه فرزند شما رشد می كند و به سن نوجوانی می رسد، به دنبال روش های جدید می گردد تا از آن طریق شما را تحت فشار قرار دهد. هر چقدر شما كمتر آن را به چالش بكشانید، نیروی فرزندتان را كمتر كردهاید و هر چقدر قدرت رفتار زشت فرزندتان كمتر باشد، زودتر به فراموشی سپرده می شود؛ بنابراین بدترین كار و واكنشی كه می توانید در برابر كودک تان از خود نشان دهید، مقابله با كودک است. اگرچه گاهی چشم پوشی از رفتار آنها بسیار سخت است، ولیبهتر است در بدترین شرایط نیز بهترین واكنش را نشان دهید.
واكنش در برابر طعنه كودكانیكی از اركان اصلی زنجیره بی احترامی كودكان و رفتارهای كلامی زشت آنها، پاسخ های كلامی نامناسب و طعنه زدن است كه به طور كلی كودكان و نوجوانان، آن را به دو روش بروز می دهند: معمولاً زمانی كه احساس می كنند تحت فشار هستند، می خواهند با این روش به آرامش برسند و یا از آن در هنگام عصبانیت به عنوان روش ایمن برای كنترل و مدیریت خشم خود استفاده می كنند. منظور از روش ایمن، روشی است كه كمتر از هر وسیله دیگری آسیب و ضرر برساند. معمولاً طعنه زدن آموختنی است و فرزندان آن را از رفتار والدین الگو برداری می كنند؛ بنابراین بخشی از رفتارها و واكنشهای كودكان ناشی از رفتار والدین است. معمولاً وقتی بچه ها كار اشتباهی انجام می دهند، پدر و مادر شروع به سرزنش كردن و طعنه زدن آنها می كنند و كودكان در برابر این رفتار والدین حالت دفاعی به خود می گیرند و خود نیز این نوع رفتار را می آموزند و هنگام نشان دادن خشم خود به سایر افراد از این روش استفاده می كند و این بسیار تحقیر كننده است و موجب قطع ارتباط میان افراد می شود. تمامی این مكانیسم رفتاری طعنه زدن و بی احترامی و پر حرفی ارتباطات را كمرنگ و كمرنگ تر می كند، وقتی هر یک از این رفتارها را از فرزندتان مشاهده كردید، اولین سوالی كه باید از خودتان بپرسید، این است كه چه چیزی موجب این رفتار كودک شده است؟ پیدا كردن پاسخ این سوال خیلی سخت نیست، گاهی یک كار به اتمام نرسیده و گاهی جنگ قدرت و ... دلیل آن هر چه باشد، بعد از شناسایی آن، بهترین روش، خنثی كردن آن است و هیچ چیز ساده تر و اثر بخشتر از این نیست كه از فرزندتان بخواهید این گونه رفتار نكند و به او بگوئید با من اینگونه صحبت نكن، من این روش صحبت تو را دوست ندارم و نمی پسندم. و سپس بقیه حرف های او را گوش ندهید و از او دور شوید. بدین ترتیب شما قدرت را به دست آوردهاید، در صورتی كه اگر بایستید و با كودک خود بحث كنید، در حقیقت او را قدرتمند كردهاید، حتی اگر فرزندتان به شما گفت كه تو مرا درک نمی كنی و من به همین دلیل به تو بی احترامی می كنم، فقط كافی است برای او توضیح دهید كه این وظیفه اوست كه به گونه ای رفتار كند كه شما متوجه او و حركاتش بشوید و او را درک كنید و بیاحترامی، هیچ مشكلی را حل نخواهد كرد.
بی احترامی فرزند به خواهر یا برادرهنگامی كه یكی از فرزندان شما به خواهر یا برادرش بی ادبی می كند، اگر چه برای شما به عنوان پدر و مادر سخت است كه مداخله نكنید، ولی سعی كنید مداخله نكنید. بچه ها باید یاد بگیرند كه روی پای خود بایستند. آنها در اتوبوس، در مدرسه و در كلاس تنها هستند و باید بیاموزند كه چگونه از حق خود دفاع كنند؛ لذا این ایده اصلاً سنگدلانه نخواهد بود. آنها باید بیاموزند كه در برابر این رفتارها چه واكنشی از خود نشان دهند. در این موارد میتوانید از كودک خود بخواهید كه یا نوع گفتارش را تغییر دهد و یا جمع را ترک كند و تنها بماند و به اتاقش برود. سعی كنید كودک خود را از جمع خارج و در گوشهای به تنهایی با او صحبت كنید، زیرا سرزنش كودک در جمع باعث خجالت او نزد سایر كودكان شده و بعضاً مشكل تشدید می شود. همه مشكلات در شرایط خصوصی تر راحت تر حل و فصل می شوند. اگر واقعاً قصد شما، تغییر رفتار كودک تان است، بهتر است دور از كودكان دیگر، با او حرف بزنید و او آسان تر تصمیم بگیرد. اگر سن كودک شما كم است و نمی تواند به راحتی شما را درک كند، می توانید با گرفتن اسباب بازیاش و محدود كردن تماشای تلویزیون او را متقاعد كنید تا زمانی كه خواسته شما را برآورده نكرده است، نمی تواند كار دیگری نیز انجام بدهد. و البته بهترین روش این است كه ابتدا به او این فرصت را بدهید تا در زمان مناسب آن را انجام دهد؛ یعنی در حالی كه از او توقع دارید آن كار را انجام دهد، ولی اجازه دهید هر زمان كه تمایل دارد انجام دهد. مهارت های اجتماعی و حل مسائلچگونگی تعامل و صحبت كردن با دیگران و چگونگی نشان دادن واكنش در برابر لطف و مهربانی سایرین و ... مهارت های حل مسائل نیز عبارت است از چگونگی واكنش در برابر هر نوع رفتار سایرین و برطرف كردن انتظارات و مطالبات اطرافیان و این مهارت است كه كودكان را در معرض انتقاد سایرین قرار می دهد. برخی از كودكان به همین دلیل است كه تكالیف شان را انجام نمی دهند، زیرا نمی خواهد در كلاس مورد انتقاد قرار بگیرند و برای كار خود پاسخگو باشند.
آموزش مهارت حل مسائل به كودكانهمه افراد باانگیزه هستند ولی سوال اینجاست كه انگیزه آنها چیست؟ هر كودكی برای انجام كاری مشتاق و علاقه مند است و یكی از كارهایی كه والدین می توانند انجام دهند، این است كه در برابر خواسته كودک مقاومت كنند و كنترل اوضاع را به دست بگیرند. در این موارد سكوت والدین و نشان ندادن واكنش به این معناست كه در برابر قدرت و خواست كودک تسلیم شدهاند. گاهی اوقات حتی لازم است با فریاد كشیدن و اصرار بر خواسته خود، اجازه ندهید كودک بر شما مسلط شود! گاهی واقعاً هیچ راه دیگری وجود ندارد. گاهی كودكان به روش دیگری برای گوش ندادن به والدین، متوسل می شوند و پدر و مادر همواره باید به دنبال روش جدیدی باشند تا كنترل كودک را در اختیار داشته باشند. اگر هر روز با كودک خود كلنجار می روید تا او بموقع از خواب بیدار شود، مطمئن باشید كه مشكل حل نشده است، زیرا حتی اگر روزی كودک این كار را انجام دهد، برای نشان دادن قدرت خود به روش دیگری متوسل می شود و مثلاً مسواک نمی زند و یا حتی اگر دندانش را هم مسواک بزند، موهایش را شانه نخواهد كرد و یا لباس هایش را عوض نخواهد كرد و یا تكالیفش را انجام نخواهد داد و ... در این موارد پدر و مادر روزگار سختی خواهند داشت. اولین گام در آموزش این مهارت به كودكان درک چگونگی طرز تفكر آنهاست. آنها همواره در تلاشند تا مشكل جدید را حل كنند؛ ولی روش آنها، ناكارآمد و تعریف شده است. شما با روش نظاممند باید با این روشهای ناكارآمد، مقابله كنید. راه حل های سادهای همچون گرفتن تلفن همراه او و یا محدود كردن تماشای تلویزیون، مفید و كارآمد نخواهد بود؛ باید یک روش و یک تصویر كامل و جامع داشته باشید. در اكثر مواقع فریاد كشیدن و اصرار بر خواسته خودتان نیز مۆثر نیست و مشكل حل نخواهد شد، گاهی اوقات با داد زدن، فقط ضعف خود را به كودک نشان دادهاید و او را قدرتمندتر می كنید. سعی كنید حق انتخاب را به او بدهید و از كلمه �من می خواهم� استفاده كنید؛ یعنی به جای اینكه به او دستور بدهید كه از تختخواب بلند شو، بگوئید، من می خواهم كه تو بلند شوی و یا من می خواهم كه تكالیفت را انجام دهی؛ سپس اتاق را ترک كنید. اگر كودک شما باز هم خواسته شما را انجام نداد، به او بگوئید كه باید عواقب آن را نیز در نظر بگیرد. مثلاً به او بگوئید اگر از رختخواب بلند نشوی، نمی توانی هیچ كار دیگری هم انجام بدهی. نمی توانی بازی كنی، نمی توانی مدرسه بروی، نمی توانی تلویزیون ببینی، نمی توانی درس بخوانی و در نهایت در امتحاناتت مردود و بی سواد می مانی. و تمام این عواقب انتخاب خودت خواهد بود. اگر واقعاً قصد شما، تغییر رفتار كودک تان است، بهتر است دور از كودكان دیگر، با او حرف بزنید و او آسان تر تصمیم بگیرد. اگر سن كودک شما كم است و نمی تواند به راحتی شما را درک كند، می توانید با گرفتن اسباب بازیاش و محدود كردن تماشای تلویزیون او را متقاعد كنید تا زمانی كه خواسته شما را برآورده نكرده است، نمی تواند كار دیگری نیز انجام بدهد. و البته بهترین روش این است كه ابتدا به او این فرصت را بدهید تا در زمان مناسب آن را انجام دهد؛ یعنی در حالی كه از او توقع دارید آن كار را انجام دهد، ولی اجازه دهید هر زمان كه تمایل دارد انجام دهد.
انگیزه دادن به كودکبعد از تعطیلات تابستان بازگشت به روال عادی روزهای مدرسه كمی سخت است؛ به خصوص برای كودكانی كه تمام اوقاعت فراغت خود را در منزل مانده اند. اغلب والدین در این مورد با مشكل رو به رو می شوند و فرزند آنها صبح با غرغر رختخواب را ترک می كند. زمان انجام تكالیف مدرسه، اوضاع بدتر می شود. موضوع قابل توجه این است كه كودک انگیزه دارد و فقط در برابر خواست شما مخالفت می كند، برخی از كودكان با انجام ندادن تكالیف مدرسه و بیدار نشدن بموقع از خواب، قصد دارند به والدین خود بگویند كه آنها این كارها را طبق خواست و به روش خود انجام خواهند داد، نه به خواسته پدر و مادر و روش آنها.وقتی فردی احساس ناتوانی و ضعف می كند، سعی می كند با قهر كردن، قدرتمند جلوه كند و وقتی كودک شما احساس ضعف و ناتوانی می كند، با مدرسه نرفتن و انجام ندادن تكالیف و خودداری از انجام خواسته های والدین می خواهد قدرت خود را نشان دهد و ثابت كند كه كنترل اوضاع را در دست دارد. در این موارد كنترل شرایط كاملاً از دست پدر و مادر خارج می شود؛ ولی كودک این روش را تنها راه نشان دادن و اثبات قدرت خود می داند. در این مواقع شما باید به او هشدار دهید و او را از پیامدهای طبیعی رفتارش آگاه كنید.
تشویق كودکگاهی حتی لازم است كه اجازه دهید كودک این مراحل را طی كرده و نتیجه و عواقب رفتار خود را مشاهده كند. گاهی نیز با در نظر گرفتن یک جایزه برای او می توانید او را ترغیب كنید تا به حرف های شما گوش بدهد. خیلی ساده است، اگر امتحاناتش را با موفقیت سپری كرد جایزه خواهد گرفت و اگر نتیجه دلخواه را نگرفت، هیچ تنبیهی در كار نخواهد بود. اگر تلاش شما برای سر به راه كردن كودكان نتیجه ای نداد و این تلاش به جنگ والدین و فرزندان تبدیل شد و یا اگر فرزند شما كم انگیزه است و به صحبت های شما گوش نمی دهد، ممكن است ناشی از یک مشكل و یک نگرانی بزرگ و یا نوع واكنش شما نسبت به رفتار او باشد كه در این موارد بهتر است به پزشک مراجعه كنید [ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 14:11 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 0:31 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
شما از نظر عاطفی رسیده اید یا خیر؟ آیا می دانید بلوغ عاطفی موجب پیشبرد اهداف و بهبود روابط تان در زندگی می شود؟ بلوغ عاطفی در واقع به معنای رهبری عواطف است به جای اینکه اجازه دهیم عواطف ما را هدایت کنند و طبعاً مشخصه هایی دارد. [ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:19 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
مسئله حائز اهمیت برای افراد كمال گرا، نگرانی بیش از حد در خصوص ارزیابیها و قضاوتهای منفی دیگران است، : كمالگرایی منفی، ریسك ابتلا به بیماریهای روانشناختی را بالا میبرد. كمال گرایی به معنای بینقصگرایی است. مطابق این تعریف، مساله این نیست كه فرد میخواهد به كمال برسد، بلكه میخواهد بینقص باشد و این امر، زمینه را برای آسیب پذیر شدن وی فراهم میكند. زمانی كه فرد خواهان بینقصی است، هرگونه كاستی و ضعف در انجام امور را منفی اداراك میكند و این امر باعث آشفته شدن و در هم ریختن شرایط روانی وی میشود. این نوع از كمالگرایی در تقسیمبندیهای مرسوم، تحت عنوان «كمالگرایی منفی» شناخته میشود، : در بسیاری از افراد، آنچه اتفاق میافتد، كمالگرایی منفی یا همان چیزی است كه مقدمات بسیاری از مشكلات روانشناختی را فراهم میكند. بد خلقی، افسردگی، اضطراب، پرورش افكار خودكشی و در مواردی خودكشی و غیره از جمله این مشكلات هستند.
: كمالگرایی منفی، گاهی اعتماد به نفس را با مشكل مواجه میكند. البته كمالگرایی مثبت ثمرات خوبی در پی دارد و فرد بر اساس تجارب خوبی كه به دست آورده است، احساسات مثبتی را در خود شكل میدهد. اما كمالگرایی و بینقص طلبی منفی به این خاطر كه فرد نمیتواند تمام كارهایش را به طور كامل انجام دهد و همیشه نگران آنهاست، احساس خوبی نداشته باشد.
[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:14 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
بلوغ در یک نگاه کلی دو نوع است. جسمی و روانی. بلوغ روانی، مهم ترین شرط ازدواج موفق است که اگرچه به زیرمجموعه های زیادی تقسیم بندی می شود اما در یک نگاه کلی نشانه هایی دارد که باید به آنها توجه کنید. 1 – فرد برای کسب احساس امنیت، به فرد دیگری که او را واجد قدرت می پندارد وابسته می شود و تا حدی غیرقابل تصور به او می چسبد. در این حالت شخص یا فرد وابسته حتی خودانگاره اش را (تصویر و برداشتی که از خود دارد) از فردی که به او وابسته است می گیرد. 2 – در عمل اعتماد به نفس و عزت نفس ندارد. 3 – عواطف و اخلاق را فقط براساس خواسته های خود معنا می کند. 4 – در روابط خود همواره دریافت کننده عشق، خدمات و توجه دیگران است. 5 – مرزها را در هیچ رابطه ای رعایت نمی کند؛ به همین دلیل دیگران به او اعتماد نمی کنند یا اعتمادشان را به او از دست می دهند. 6 – در بیشتر موارد نیازمند کسی (یا چیزی) است که از او حمایت کند. 7 – چنین فردی هیچ تسلطی بر تکانه های عاطفی و احساسی خود ندارد. او چنان در بند غریزه و احساسات خود است که هیچ مانعی برای انجام اعمال خلاف عرف یا منطق پیش رو نمی بیند. 8 – جسارت تجربه کردن و تغییر کردن را ندارد. به شدت ترسو است و از هر مسیر جدیدی که در زندگی اش گشوده شود می گریزد. 9 – دچار ترس های ذهنی متعدد است؛ ازجمله ترس از اشتباه کردن، ترس از شکست، ترس از قضاوت دیگران، ترس از پرخاش و ترس از طردشدن. 10 – تحمل شکست را ندارد و در برابر هر شکست کوچکی دچار ناامیدی و بی انگیزگی و افسردگی می شود. 11 – به جای واقعیت با تخیلات خود زندگی می کند چون توان رویارویی با واقعیت ها و اداره کردن امور ار در خود نمی بیند. 12 – وجدان اخلاقی اش در مقابل ناکامی های زندگی که اغلب آنها را شکست تلقی می کند، دچار پسروی می شود و بعید نیست بزهکار شود. 13 – همیشه نیازمند قهرمان و اسطوره ای است که به آن درآویزد. 14 – تصویری که از خود در ذهن دارد یا خودشیفتگی کامل است یا بی ارزشی و حقارت. حد وسطی وجود ندارد و او تصویر واقعی خود را نمی بیند. 15 – چنین فردی طیف نمی شناسد. همه پدیده ها یا سفید هستند یا سیاه؛ یا بد هستند یا خوب. باز هم حد وسطی وجود ندارد. 16 – توانایی همدلی با دیگران را ندارد و نمی تواند خود را در موقعیت های عاطفی دیگران قرار دهد و حال و هوای آنها را درک کند. 17 – نمی تواند به حرف دیگران گوش کند و اغلب در پی گفتن است. او نحوه مکالمه صحیح و برقرارکردن ارتباط شایسته را بلد نیست. 18 – از تفکر منطقی و نظام یافته عاجز است و همواره به جای عقل، از روی عاطفه و احساسش تصمیم می گیرد؛ یعنی اول تصمیم می گیرد، بعد برای تصمیمش دنبال توجیه عقلانی می گردد. 19 – بیشتر قضاوت هایش درمورد دیگران، فرافکنی احساسات ضمیر خودآگاهش محسوب می شود. 20 – مسوولیت اعمال خود را نمی پذیرد و به شدت از پذیرش مسوولیت می ترسد. 21 – در قبال خود و دیگران هیچ تعهدی را نمی پذیرد. 22 – در کارهایش نظم و پشتکار و تداوم وجود ندارد و هیچ شغل یا کاری را به اتنتها نمی رساند. 23 – شادی کودکانه را به رضایت بالغانه ترجیح می دهد. 24 – توانایی پذیرش انتقاد از خود را ندارد و برای توجیه بحران های زندگی اش همواره به دنبال مقصری غیر از خود می گردد. 25 – توانایی چالش – تطابق را ندارد و در رقابت های سازنده وارد نمی شود. 26 – یا در حسرت گذشته به سر می برد یا برای آینده نگران و از آن ناامید است. به طور کلی چنین فردی هرگز از زمان حال لذت نمی برد و نمی تواند در زمان حال زندگی کند. 27 – فاقد مهارت اجتماعی است یا در این زمینه بسیار ضعیف عمل می کند. 28 – قادر نیست از ابزارهای دفاعی «گذشت و ایثار» استفاده کند و نمی تواند دیگران را ببخشد یا از مال خود چیزی به دیگران ببخشد. 29 – احساسات رشدیافته ای مثل شرمندگی یا احساس گناه در او کم است؛ در عوض احساسات رشدنیافته ای مثل خودخواهی و خودپسندی در او زیاد است. 30 – در هیچ زمینه ای (نه کاری، نه اجتماعی و نه عاطفی) ثبات ندارد. منبع: زندگی ایده آل [ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:3 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
غم یکی از حسهای طبیعی انسانی است اما آنچه میتواند یک نفر را غمگین کند، شاید نتواند دیگری را تحتتاثیر قرار بدهد. مثلا تعطیلات! بله بعضی افراد از اینکه تعطیلات در راه است احساس خوبی ندارند و مضطرب و افسرده میشوند.... [ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 13:17 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
وقتی كودكان دروغ میگویند گروهی از والدین از خشم بر افروخته میشوند، بهخصوص وقتی كه دروغ فرزندان خیلی آشكار است؛ مثلا شنیدن پافشاری كودك در اینكه به جعبه رنگ دست نزده است یا شكلات نخورده است، وقتی كه صورت و پیراهنش خلاف گفتهاش را میرساند برای والدین بسیار خشمآور و ناراحتكننده است. اما باید بدانند كه دروغها بیانكننده حقایق مربوط به امیدها و دلهرهها هستند. دروغها آشكاركننده آن چیزی هستند كه فرد میخواهد انجام دهد یا باشد. واكنش كامل و پخته نسبت به یك دروغ بیشتر باید درك مفهوم آن دروغ را منعكس كند نه انكار مفهوم آن یا محكومیت فرد دروغگو را. [ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 13:13 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
تك فرزندها به طرز معنى دارى از نظر تحصیلى و شغلى موفق هستند. مطالعات نشان داده است كه كمترین میزان مراجعه براى درمان اختلالات روانپزشكى مربوط به تك فرزند ها است البته این ممكن است به دلایل مختلفى چون حمایت خانواده و عدم مراجعه و غیره باشد اما دلیل مهمتر این است كه این افراد كمتر مبتلا به اینگونه بیمارى ها مى شوند. برخى والدین تصور مى كنند چون صاحب تك فرزند هستند باید به تمام خواسته هاى معقول و غیر معقول كودك خود پاسخ مثبت بدهند در حالیكه اصول تربیتى خانواده هایى كه تك فرزند دارند نباید فرقى با خانواده هایى كه چند فرزند دارند داشته باشد. مطالعات نشان داده است كه كمترین میزان مراجعه براى درمان اختلالات روانپزشكى مربوط به تك فرزند ها است البته این ممكن است به دلایل مختلفى چون حمایت خانواده و عدم مراجعه و غیره باشد اما دلیل مهمتر این است كه این افراد كمتر مبتلا به اینگونه بیمارى ها مى شوند. وى در بخش دیگرى از سخنانش با اشاره به اینكه فاصله بین فرزندان حداقل باید بین ۲ تا ۳ سال باشد گفت: این فاصله نباید خیلى هم طولانى شود اما اینكه چه زمانى به دنیا بیاد بستگى به تصمیم والدین دارد و افراد نباید به دلیل برخى فشارهاى اجتماعى یا حرف هاى غیر علمى دیگران و ترس از تنها ماندن فرزند اول بچه دار شوند. [ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 12:54 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
لجبازی به شکل ها و دلایل مختلف در کودکان بروز می کند ، معمولا این واژه را درباره کودکان زیر ۳ سال با احتیاط به کار می برند چون در بیشتر این کودکان ، این نوع واکنش رفتاری، هدف دار نیست و کودک به علت مشکلات جسمی و یا تعارضات درونی، مشکلات خود را به صورت گریه ، نق زدن ، پرخاشگری ، بی خوابی، امتناع از خوردن غذا و بی اختیاری ادرار و مدفوع نشان می دهد . مشکل اصلی را بیابید در این گونه موارد باید به دنبال پی بردن به علت مشکل و رفع آن بود.واکنش هایی نظیر تنبیه کودک و یا بی توجهی به او می تواند زمینه ساز ایجاد تصویری نامطلوب از والدین در ناخودآگاه کودک باشد که بعدها به شکل خشم هدف دار خود را نشان می دهد. با کودک مدارا کنید با اینگونه کودکان باید مدارا کرد و ابتدا زمینه های بروز لجبازی را شناسایی کرد، سپس کودک را از آن دور کرد ، به عنوان مثال کودکی را که در بازار از والدین می خواهد هرچیزی را برایش بخرند، نباید به بازار بُرد و همیشه درباره برآوردن خواسته هایش یک چیز دیگر را باید جایگزین کرد مثل ابزار پلاستیکی به جای واقعی و دور نگاه داشتن وسایل خطرناک از دسترس کودک . اما کودکان پس از پایان سه سالگی و آغاز چهار سالگی وارد حیطه اجتماعی می شوند و رفتارهای مختلف را از یکدیگر می آموزند و با الگوبرداری منفی سعی می کنند در رابطه با والدین خود آن را اجرا کنند و این امر تا حدود زیادی آگاهانه و هدفمند است و کودک با آزمون و خطاهایی که می کند سعی در به زانو درآوردن والدین و تسلیم آن ها در برابر خواسته هایش دارد و با این کار به سیطره قدرت خود و خود محوری اش ادامه می دهد و برای این کار ، بهانه هایی نیز برای خود دارد مانند وجود رقیبی به عنوان برادر و یا خواهر کوچک تر و یا به علت رفتن به مهد کودک و یا مواردی از این قبیل ، این گروه از کودکان ، اعتماد به نفس پایینی دارند و نسبت به دیگر کودکان تعارضات درونی بیشتری دارند و سطوح ترس و اضطرابشان بالاتر از همسالانشان است. به کودک میدان دهید برای درمان لجبازی کودکان در ابتدا باید روی استقلال آن ها به شکل عملی و فکری کار شود، والدین باید به کودک میدان دهند تا خودش کارهای شخصی اش را انجام دهد و در برخی زمینه ها نظر او را جویا شوند ، فعالیت هایی از این قبیل با عث خودباوری بیشتر کودک و جلب توجه به صورت مثبت می شود و انرژی بالقوه کودک را به سمت مثبت هدایت می کند . اعمال روش خاموشی از طرف دیگر باید روش «خاموشی» را اعمال کرد ، به این مفهوم که والدین در مقابل رفتارهای منفی کودک هیچ واکنش کلامی ، دیداری و شنیداری انجام نمی دهند و گویی چیزی را ندیده اند ، کودک پس از چند بار تکرار رفتار منفی، به علت دریافت نکردن پاسخ، پی می برد که کارش بیهوده است. روش تقویت رفتار ناهمساز وقتی شدت رفتارهای کودک نسبت به قبل کاهش یافت والدین باید روش «تقویت رفتار نا همساز» را اجرا کنند، یعنی رفتار مقابل رفتار منفی کودک را به محض سر زدن از کودک ، تقویت کنند ، مثلا کودکی که گریه می کند به محض آن که ساکت شد ، توسط والدین مورد توجه و تشویق قرار گیرد . رژیم غذایی مناسب شاخص های دیگری که باید در نظر داشت ، استفاده از رژیم غذایی صحیح است، مصرف بیش از اندازه سردی ها ، تنقلات، کاکائو، نمک و سرکه باعث تحریکات عصبی کودک و تماشای تلویزیون و بازی های رایانه ای بیش از یک ساعت در روز باعث تشکیل امواج مخرب در مغز کودک و عصبانیت او می شود ، کم خوابیدن کودک نیز باعث افزایش لجبازی می شود ، خواب شب مهم تر از خواب روز است چون در خواب روزانه عواملی نظیر نور و صدا باعث بر هم خوردن ریتم خواب می شود و کودک با وجود خواب زیاد ، پس از بیداری آرامش ندارد . مراجعه به روانشناس درباره لجبازی های شدید کودکان که گاه به صورت گریه های طولانی و کبودی لب ها و واکنش های غیر عادی خود را نشان می دهد ، بررسی امواج مغز کودک و مراجعه به روان پزشک و روان شناس کودک ضرورت دارد . [ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 12:43 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
عقده حقارت یا خود کم بینی از رایج ترین آسیب های روانی نوجوانان و جوانان در عصر حاضر محسوب می شود که گاهی ممکن است به عنوان یکی از نشانه های اختلالات روانی یا شخصیتی پیش آید و برخی اوقات ممکن است خود را به صورت یک بیماری و اختلال نشان دهد. افرادی که از خودکم بینی رنج می برند دارای یکسری ویژگی های خاص خود هستند. آنها اغلب خود را کوچک و ضعیف تر از آنچه که هستند، می بینند، حتی در مواردی گمان می کنند دیگران از آنها نفرت دارند و نمی توانند با آنچه هستند کنار بیایند و خود را ناتوان از حل مشکلات می پندارند.
کسی که از عقده خودکم بینی رنج می برد، منظور چیست؟ خودکم بینی یعنی اینکه شخص احساس ارزشمند بودن و احساس کافی بودن ندارد. در واقع این شخص خودش را دوست ندارد. این جمله کوتاه از دید من معرف فرد خودکم بین است.
آیا می توان از خودکم بینی به عنوان یک اختلال و بیماری روانی نام برد؟ بله، گاهی اوقات خودکم بینی می تواند جزو نشانه هایی از اختلالات شخصیتی و روانی مثل افسردگی و اضطراب باشد و برخی مواقع نیز خودکم بینی به عنوان یک اختلال و مساله حاد روانی و شخصیتی شناخته می شود که تمییز بین این دو بر عهده روان شناس است.
فردی که از خودکم بینی رنج می برد دارای چه علایم ظاهری (جسمانی) و روانی است؟ این را باید بدانید که نخستین حس خودکم بینی در فرد ابتدا نارضایتی از ظاهرش است. علایم ظاهری این گروه به این گونه است که این افراد هنگام گفت وگو ارتباط چشمی برقرار نمی کنند. در حال خجالت کشیدن هستند و اینکه به اصطلاح روان شناسان افرادی باز نیستند و فشرده اند. یعنی اینکه احساس راحتی و آزاد بودن ندارند و تن صدایشان هنگام ارتباط برقرار کردن خجالتی و آرام است و قاطعیت ندارند. علایم روانی این افراد به این گونه است که این گروه با متلاشی شدن یک رابطه یا پیش آمدن مشکل بلافاصله وارد بحران می شوند. این افراد نیاز به تایید دیگران دارند و اینکه به خواسته های خود چندان اهمیتی نمی دهند. آنها احساس ناتوانی از پیدا کردن راه حل دارند و در نهایت اعتماد به نفس و عزت نفس شان پایین است.
فرد خودکم بین چه آثار منفی ای را به سایر اعضای خانواده اش منتقل می کند؟ برخی از افراد خودکم بین استدلال شان این است که خودکم بینی را باید با سیستم های خانواده جبران کنند. به عنوان مثال پسر جوانی که از این عقده رنج می برد از خانواده اش می خواهد با فراهم کردن فلان ماشین، بر روی عقده وی سرپوش بگذارند. اگر فرزندتان را خودکم بین می بینید، دلایل آن را حتما باید در تربیت و آموزش دوران کودکی ببینید و در هر صورت این دسته افراد، شخصیت های جذابی در رابطه های درازمدت نیستند شاید در دوران کوتاه مدت به دلیل آنکه نقش قربانی را بازی می کنند جذب سایر افراد شوند.
نقش خانواده در بروز این پدیده در چه حدی است؟ محیط خانواده در علل شکل گیری خودکم بینی نقش اساسی و بسیار مهم دارد. سه دسته از والدین هستند که در شکل گیری خودکم بینی در فرزندشان نقش عمده ای دارند. یک دسته از والدین کمال گرا هستند که همیشه از فرزندشان توقع بی غلط بودن دارند. دسته دوم والدین مقایسه گر هستند. پدر و مادری که معمولا فرزند خود را با فرزندان دیگران مقایسه می کنند و از عبارت «ای کاش» بسیار استفاده می کنند و دسته آخر والدین سرزنشگر هستند. خود این پدر و مادرها دچار خودکم بینی و عدم عزت نفس هستند. هنگامی که کودک از والدین عزت نفس و خود دوست داری لازم را نمی گیرد و دایما مورد سرزنش واقع می شود، مسلما در آینده با این حقارت رشد می کند.
جامعه را می توان به عنوان یکی از علل خودکم بینی در جوانان دانست؟ حس خودکم بینی در خانواده شکل می گیرد اما جامعه می تواند به آن دامن زند یا اینکه در جبران کمبودهای خانواده، برای درمان فرد مفید واقع شود.
آیا فرد خودشیفته دارای احساس حقارت و خودکم بینی است؟ در برخی موارد این گونه است. ما به فرد خودشیفته می گوییم که جبران افراطی در احساس کم بودن دارد. خود شیفته ها احساس ارزشمندی واقعی ندارند و به صورت اغراق آمیزی می خواهند به سایرین تفهیم کنند که ببینید چقدر ارزشمندم. در واقع این فرد می خواهد برای بالا بردن خود سایرین را پایین آورد و آنها را کوچک کند که همه اینها نشان از آن دارد که این دسته از افراد عزت نفس ندارند که نداشتن عزت نفس یکی از نشانه های فرد خودکم بین است.
افراد خودکم بین تا چه حد مستعد بیماری افسردگی هستند؟ خیلی زیاد حتی اگر افسردگی آنها محرز نباشد، بدانید به صورت مزمن و پنهان است، چراکه افراد خودکم بین احساس رضایتمندی ندارند و نمی توانند به آرامش برسند که این مساله منجر به افسردگی می شود.
عقده خودکم بینی در زنان شایع تر است یا مردان؟ فرق چندانی ندارد. مثلا نمی توان آن گونه که برای افسردگی آمار می دهند در زنان دوبرابر مردان است برای این عقده نیز آمار ارایه داد.
درمان این گونه افراد به چه صورتی است؟ برخی از روان شناسان بر این باورند که فرد خود شیفته غیرقابل درمان است آیا این مثل در مورد فرد خودکم بین صحیح است؟ خیر، درمان های فرد خودکم بین خوب و موفقیت آمیز بوده است. درست است که برخی از افراد خودکم بین که قربانی هم هستند، اشتیاقی به درمان ندارند چراکه احساس بدبختی می کنند انگار که یک چمدان نامریی سنگین را همیشه به همراه خود دارند اما این فرد خسته درمان پذیر است و درمانش مشکل نیست به شرط آنکه در دسته اختلالات جا نگیرد چراکه درمانش سخت تر می شود.
این دسته از افراد نیاز به روان درمانی دارند یا دارودرمانی؟ زمانی که ما به عنوان روانکاو به فرد تمرین و راهکار می دهیم و مراجعه کننده آن را درک می کند و ارزیابی منطقی از آن را می پذیرد و وقتی جلسه درمان را ترک کرد و در خانه به تمرین پرداخت، بعد از چند جلسه جواب می گیریم اما مراجعانی هستند که سطح هیجانات منفی شان بسیار بالاست و سیستم منطقی شان راهکارها را به درستی ارزیابی نمی کند و از استدلال دور هستند که در اینجا به روانپزشک ارجاع داده می شوند چراکه نیاز به دارودرمانی دارند. دکتر پریسا گلکاریان، روان درمانگر
[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 0:18 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
آیا کسی از اعضای خانواده شما از اختلالی روانی رنج می برد؟ چه طور می توانید مطمئن باشید کسی که با او زیر یک سقف زندگی می کنیم از نظر روانی سلامت است؟
منبع: جام جم [ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 0:8 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
طبیعی است که هر فردی در مقطعی از زندگی خود دچار احساس یاس، ناامیدی و افسردگی شود و آرامش خود را از دست بدهد.اما افرادی وجود دارند که همواره جنبه های منفی زندگی را می نگرند که این امر تاثیر منفی بر روحیات فرد می گذارد. به جز افراد بدبین که همواره افکار منفی دارند و به بدترین چیزها در زندگی فکر می کنند و در واقع منتظر وقوع اتفاقات ناخوشایند هستند، عده ای هم وجود دارند که به خود ملامت گری معروف اند.دراین افراد نوعی لذت بردن از رنج دادن و ملامت کردن خویش وجود دارد.
آن ها دایم با تکرار جملاتی نظیر «من خوب نیستم»، «بازهم کارهارا خراب کردم»، «هیچ کاری را درست انجام نمی دهم» بر رنج درونی خود صحه می گذارند. اصولا سرزنش و ملامت کردن خود و دیگران یکی از عادات نادرستی است که نگرش مثبت به زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد و باعث می شود فرد نتواند از زندگی لذت ببرد. برای آشنایی بیشتر با این اختلال روانی پای صحبت های دکتر شهرام ناصری روان پزشک و مشاور خانواده نشستیم.«خود ملامت گری» جزو دسته بیماری های اضطرابی است زیرا فرد دایم مضطرب است، احساس گناه زیادی دارد، از اشتباه کردن می ترسد و برای کوچک ترین خطایی خود را سرزنش می کند. دکتر ناصری ادامه می دهد: در واقع این افراد بازتابی از واکنش های دیگران نسبت به خود هستند زیرا در کودکی با سرزنش و انتقادهای زیادی بزرگ شده اند. بیشتر آن ها والدین خودشیفته ای داشته اند که برای بی تقصیر جلوه دادن خود با ابراز خشم و سرزنش کردن فرزندان، خود را تخلیه می کردند.
دسته ای از آن ها والدین کمال گرایی داشتند که به چیزی کمتر از ایده آل مطلق رضایت نمی دادند. این والدین هرگز از موقعیت فرزند خود ابراز رضایت نمی کردند و این نارضایتی دایمی پس از مدتی درونی شده و لذت را از فرد گرفته است.والدینی با این ویژگی ها دایم پیام هایی نظیر «درست عمل کن»، «این چه طرز رفتاره»، «کارهایت خوب نیست» را به فرزندشان منتقل می کردند و حالا والد درون همین پیام ها را روزانه و به طور دایم تکرار می کند. در واقع در این افراد بین ۲ قسمت از شخصیت فرد همیشه تعارض و گفت وگوی درونی وجود دارد.سیستمی که این فرد در آن رشد کرده، همیشه مقصر می خواسته و کسی باید بار گناه را به دوش می گرفته است و از آن جا که مسئول احساسات ما کودک درون است، احساسات همواره سرکوب شده و پنهان باقی مانده است.
این افراد پس از ورود به جامعه به ۲ شیوه، واکنش نشان می دهند. ممکن است تسلیم این واقعیت دروغین شوند که «همواره تقصیر من است».در این حالت فرد به انزوا و گوشه گیری متمایل می شود. از همه چیز دوری می کند و اعتماد به نفس اندکی دارد و با انتظار شکست کاری را آغاز می کند. این فرد از ورود به مسائل جدید می ترسد و تا حد ممکن از کارهای جدید دوری می کند.در حالت دوم فرد به همانندسازی با والد مهاجم می پردازد و نسخه بدل او می شود.او به یک انسان خودشیفته تبدیل می شود که هیچ تقصیری را به گردن نمی گیرد و همواره از دیگران انتقاد می کند.او در واقع با مهاجم همانندسازی می کند تا از دست او در امان باشد.
● طرحواره طرحواره ها در واقع یک قالب یا یک بسته فکری است که ما به طور ناخودآگاه و بدون این که بدانیم، آن را انتخاب می کنیم. این الگو ناخودآگاه از ذهن آغاز و به رفتار تبدیل می شود و ممکن است در زندگی خانوادگی، محیط کار،روابط زناشویی و رابطه با دوستان تکرار شود.مبتلایان به اختلال خودملامتگری طرحواره انکار یا جبرانی را در پیش می گیرند و به صورت ناخودآگاه به دنبال مقصر هستند و حاضر نیستند مسئولیت رفتارهای خود را بپذیرند و همواره به خود می گویند تقصیر من نیست، من مقصر نیستم. این طرحواره نقطه مقابل احساسی است که فرد طی آن همواره خود را سرزنش می کند. او در واقع از خودملامتگری شدید به ملامت کردن دیگران می رسد و از در انکار همه چیز در می آید.
تیپ شخصیتی ملامتگر خودشکن در دسته دوم اختلالات شخصیتی طبقه بندی می شود، این افراد یا دچار اضطراب و خودکم بینی شدید می شوند و یا به شیوه خودملامتگری و خودویرانگری رو می آورند. دسته دیگری هم تسلیم می شوند و با خود می گویند حال که همه چیز تقصیر من است، مستحق مجازات و رنج کشیدن هستم. این عده خود را از لذت های عادی محروم می کنند.در واقع والد بیرونی آن ها که همواره با شلاق سرزنش، انتقاد و ملامت با آن ها برخورد می کرده است کم کم درونی می شود و والد درون به وسیله رنج کشیدن و تنبیه نسبت به خود بی رحمی می کنند.
● درمان اختلال خودملامتگری با تاکید بر این که درمان این اختلال زمان بر است، : در این بیماری در واقع از شخصیت صحبت می کنیم و شخصیت هم از باورها و عقایدی تشکیل شده که در فرد نهادینه شده است. اگر مراجعه کننده کودک است والدینش باید درمان شوند و اگر بزرگسال است خود فرد تحت درمان قرار می گیرد. البته خانواده درمانی بخش مهمی از فرآیند درمان را شامل می شود و در بزرگسالان باید ۳ شخصیت درونی فرد یعنی والد، بالغ و کودک درون را به ۳ شیوه مختلف درمان کنیم.والد مرتب نصیحت می کند و خوب و بد را متذکر می شود، درست مثل پدر و مادرها، بالغ عینک منطق به چشم زده است و دائم استدلال های منطقی و بدون احساس ارائه می کند و کودک درون فقط با احساسات زندگی می کند و گوش به نصیحت یا منطق والد و بالغ نمی کند.
این ۳ وجه شخصیت در درون همه ما در تعامل با یکدیگر است و در یک فرد مبتلا به خودملامتگری هر ۳ آسیب دیده است. وجه والد ما بدون درک و فکر درباره گزینش مکتب یا مرامی، ارزش ها و خوب و بدها را به ارث برده است و فرد خودملامتگر به تاسی از والدینش تا جایی به اخلاق پای بند است که خودش گناهکار نباشد اما زمانی که مجبور شد مسئولیت کاری را به عهده بگیرد، اخلاق را کنار می گذارد.وجه بالغ چنین افرادی دچار خطاهای شناختی می شود زیرا نمی تواند توانمندی های خود را ببیند. تصوری که از خود دارد بسیار ایده آل و دست نیافتنی است و علت آن اهداف بزرگ و غیرقابل دسترسی است که والدینش برای او تعیین کرده اند. تصویر چنین فردی از خودش بسیار مخدوش و ضعیف است به همین علت است که همواره خود را بابت یک اشتباه کوچک یا بزرگ ماه ها و حتی سال ها سرزنش می کند.
او یاد گرفته است که اشتباهات شخصی یک فرد را به حساب کل شخصیتش بگذارد. در صورتی که هر کسی حق اشتباه دارد و اعمال افراد کل شخصیت آن ها را نمی سازد. او تصور می کند که دیگران به واسطه اشتباهاتشان مستحق مجازات هستند و به همین علت است که خود را مجازات می کند.باید به این فرد آموزش داد که ریشه اشتباهاتش را که ممکن است باورها و عقاید نادرست باشد، شناسایی کند. در بسیاری از مواقع انسان باید اشتباه کند، آزمون و خطا کند تا راه خود را بیابد. او باید مهارت رو به رو شدن با ناکامی ها را یاد بگیرد و ناکامی را بخش بزرگی از زندگی که بسیار تاثیرگذار و حیاتی است، به رسمیت بشناسد.این روان پزشک به کودک درون افراد خودملامتگر اشاره می کند و توضیح می دهد: این بخش از شخصیت افراد ملامتگر آسیب جدی دیده است.
کودکی را تصور کنید که در گوشه ای کز کرده است، دست هایش را به هم فشار می دهد، چشمانش مملو از اشک و بسیار غمگین است، بغض کرده و آماده گریه کردن است و خود را مقصر می داند، این کودک هم باید شفا پیدا کند، مورد حمایت قرار بگیرد، نوازش شود، صحبت هایش شنیده شود تا احساس امنیت و آرامش خاطر کند و یک بار دیگر بتواند با نشاط و شادمان شود.
نوازش خویش قبل از این که از محیط بیرون آغاز شود باید از خود فرد آغاز شود، به علاوه این که با شناسایی ارزش های درونی، کم کم صدای کودک درون و صدای بالغ حمایتگر ذهن شنیده خواهد شد. وقتی فرد رضایت درونی بالاتری نسبت به خود پیدا کرد، می تواند به زوایای تاریک ذهن، خاطره ها و باورهایش سرک بکشد و آماده تحرک حقیقی باشد. نگاه مثبت و خوب، ثمره این تغییر مسیر و خودباوری است که در این صورت فرد، دیگران را نیز خوب خواهد دید و نگاه سرزنش گر دیگران تاثیری روی وی نخواهد گذاشت.
منبع دکتر ناصری روانپزشک
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 18:31 ] [ مریم باباخانی ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |