X
تبلیغات
وبلاگ روانشناسی شفای درون

وبلاگ روانشناسی شفای درون
 
قالب وبلاگ

اولين انتقادي که خيلي‌ ها به داروهاي روان ‌پزشکي دارند، خواب‌ آور بودن اين داروهاست. واقعا اين ادعا درست است؟

 درمان مثل يک ترازواست که بايد بين منافع داروها و عوارض آن ها حالت توازن ايجاد شود. بايد منافع و مضرات را بسنجيم. داروهاي روان‌ پزشکي فوايد بسياري دارند و در کنارش عوارضي هم دارند. هر چه يک بيماري ناشناخته‌ تر باشد شايعات درباره‌ اش بيشتر مي ‌شود؛ مثلا آن ‌قدر که آنفلوآنزا شناخته شده،افسردگي شناخته نشده. ما انواع و اقسام داروهاي روان ‌پزشکي داريم؛ داروهاي ضداضطراب، ضدترس، ضدجنون،اشتهاآور، خواب ‌آور و... نمي ‌توان گفت همه اين ها خواب ‌آورند. برخي داروها توهم بيمار را کنترل مي‌ کنند يا بدبيني‌ هاي خطرناک او را کاهش مي ‌‌دهند اما ممکن است در کنارش عوارضي مثل خشکي دهان، افزايش اشتها يا خواب ‌آلودگي داشته باشند. گاهي اوقات نيز عوارض دارو نشان‌ دهنده بهبودي بيمار است. داروهايي مانند ديازپام، آلپرازولام و کلرديازپوکسايد خواب ‌آورند اما نمي ‌توان همه داروهاي اعصاب را خواب ‌آور ناميد. ضمن اين که اصلا خاصيت برخي از داروها همان خواب ‌آور بودن آن ها است و البته هيچ دارويي نبايد بدون تجويز پزشک و خودسرانه مصرف شود.

تصور ديگري که درباره داروهاي روان ‌پزشکي وجود دارد، اعتيادآور بودن آن هاست و دليلي که باعث مي ‌شود بعضي ‌ها از خوردن اين داروها امتناع ‌کنند، وابستگي به دارو است. اين تصورها درست‌ هستند؟

برخي از داروهاي روان ‌پزشکي اگر به صورت مداوم مصرف شوند، مي ‌توانند ايجاد وابستگي و تحمل کنند و قطع مصرف آن ها اگر به سرعت انجام شود، بي ‌قراري ايجاد مي‌ کند. ما به اين حالت، وابستگي دارويي مي‌ گوييم که بيشتر در مواقعي رخ مي ‌دهد که دارو خودسرانه مصرف مي ‌شود. به عنوان نمونه، در مورد بيماري اسکيزوفرنيا درمان آن زمان‌ بر است و دليل بر اين نيست که فرد به اين دارو اعتياد پيدا کرده است؛ مثل بيماري فشارخون است که بيمار بايد براي کنترل بيماري‌ اش تا مدت‌ هاي طولاني دارو مصرف کند. برخي از افسردگي‌‌ ها با افکار خودکشي همراه است. لازم است مبتلايان حدود 2 سال دارو مصرف کنند و نبايد داروي شان را قطع کنند و نمي ‌توان گفت به دارو وابسته شده‌ اند چون در برخي از بيماري ‌ها روند بيماري طولاني است. اما بايد توجه داشته باشيد داروها را زير نظر پزشک مصرف کنيد و با توصيه اطرافيان ‌تان هر دارويي را استفاده نکنيد. اگر داروهاي ضداضطراب و مسکن ‌هايي مثل ترامادول بدون تجويز پزشک و خودسرانه مصرف شوند، مي‌ توانند ايجاد وابستگي کنند.

تصور ديگر اين است که داروهاي اعصاب روي هوشياري تاثير مي ‌گذارند. اين باور تا چه ميزاني صحت دارد؟

بيشتر داروهاي روان ‌پزشکي اين عارضه را ندارند، اما ممکن است برخي از داروها روي تمرکز افراد تاثير بگذارند که به مرور زمان برطرف مي ‌شود. داروهاي ضدافسردگي و ضداضطراب اوايل درمان روي هوشياري تاثير مي‌ گذارد ولي اين تاثير در ادامه درمان از بين مي ‌رود. تاکيد مي ‌کنم که نبايد هيچ دارويي را خودسرانه مصرف کنيد چون ممکن است از عوارض آن آگاهي نداشته باشيد و چنين كاري خطرناک است. ممکن است دچار تاري ديد شويد يا روي تمرکزتان تاثير بگذارد و نبايد در آن زمان رانندگي کنيد، اما اگر پيش پزشک برويد پزشک به شما اطلاعات لازم را مي ‌دهد يا مي‌ تواند داروهايي را در کنار آن براي تان تجويز کند.

برخي از بيماراني که داروهاي اعصاب مصرف مي ‌کنند از چاقي و اضافه ‌وزن شکايت دارند و مي ‌گويند مصرف داروها سبب چاقي آن ها مي ‌شود.

خب، بله. برخي از داروهاي روان ‌پزشکي افزايش اشتها و وزن مي ‌دهند. اما اين موضوع هم به دليل تاثير دارو و هم به علت آرامشي است که به فرد دست مي ‌دهد. گاهي اوقات برخي از بيماران تحرک کمتري دارند و با خوردن قرص‌ ها آرامش پيدا مي‌ کنند و ممکن است چاق شوند. بنابراين توصيه مي‌ شود تحرک بدني داشته باشند و فعاليت ‌هاي گروهي و کاردرماني ‌هايي را که پزشک تجويز مي ‌کند، انجام دهند. در برخي از بيماري ‌ها، تمايل فرد به خوردن مواد قندي و شيريني ‌جات است و اين ها به او آرامش مي‌ دهد يا ممکن است به چيپس و پفک و... روي بياورد که چاق‌ کننده هستند. بنابراين فرد بايد برايکنترل وزن اقداماتي را انجام دهد. يک گروه داروها اين‌ گونه هستند و برخي از داروها براي کنترل اشتها است. پس نمي ‌توان قانون کلي صادر کرد.

 

بعضي ‌ها مي ‌گويند اين داروها تا زماني که مصرف مي‌ شوند، احساس بهبودي به بيمار مي ‌دهند اما زماني که خوردن آن ها متوقف مي ‌شود، علايم بهبودي افول مي‌ کند. آيا اين همان اعتياد به دارو نيست؟

البته داروهايي مثل آلپرازولام مي ‌توانند اعتيادآور باشند. براي نمونه، اگر يک نفر مشغله ذهني دارد يا کم‌ خواب است، شايد به داروخانه برود و يک دارو مثل آلپرازولام بگيرد و مصرف کند و بعد از يک مدت مصرف آن را قطع کند. او در اين حالت ممکن است احساس بي ‌قراري کند و عصبي شود. بنابراين چنين داروهايي نبايد خودسرانه مصرف شوند؛ چون اولين نکته اين است که بايد نوع بيماري فرد تشخيص داده شود و بر مبناي آن دارو تجويز شود. اگر آلپرازولام بدون تجويز پزشک و خودسرانه براي مدت طولاني مصرف شود، ممکن است فرد به اين دارو وابستگي پيدا کند و بعد از آن که اين دارو را ترک کرد، احساس خوبي نداشته باشد.

حرف آخر؟

به ‌نظر من، مهم‌ ترين مساله در مورد داروهاي روان ‌پزشکي، پرهيز از مصرف خودسرانه آن ها است؛ چون اگر فردي بدون تشخيص بيماري، دارويي را مصرف کند؛ از عوارض و فوايد آن بي‌ اطلاع است و ممکن است سلامت او به خطر بيفتد. بنابراين توصيه مي ‌کنم حتما تحت نظر روان ‌پزشک و به تجويز او داروهاي روان ‌پزشکي را مصرف کنيد.

 

دکتر محمدرضا خدايي، روان ‌پزشک و عضو هيات علمي دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي 

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:32 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

«ما هر وقت به تو می‌رسیم، همه جای بدنت درد می‌کند ... همیشه مریضی ... فکر کنیم، پیر شدی ،مدام درد داری...»

 

درد یک واکنش هیجانی است و می‌تواند علل متفاوتی (علل جسمی، اجتماعی و روان‌شناختی) داشته باشد.

دردهایی که جسمی‌اند، معمولا حاد هستند و اگر مزمن شوند، دلیل کاملا واضحی از نظر علم پزشکی دارند.

چگونگی احساس درد در مغز ما پردازش می‌شود و کاملا با وضعیت روحی و عاطفی ما ارتباط دارد.

دردهایی که علل روان‌شناختی دارند، اکثرا مزمن هستند و بدون علت خاص به سمت مزمن شدن می‌روند، زیرا مسایل درونی فرد با مکانیسم جا به جایی و به دلیل عدم بروز هیجانات در افرادی که درون‌ریز و خودخور هستند، ارتباط دارد.

 

من معمولا به خانواده هایی که یکی از اعضای خود را با جملاتی که در ابتدای یادداشتم آورده‌ام توصیف می‌کنند، می‌گویم این عضو خانواده شما درد دل‌های فراوانی دارد که به دلیل شخصیت خاصش و یا به دلیل‌ اهمال‌کاری شما اطرافیان، پنهان مانده اند و این درد دل‌ها، به مرور خود را به صورت مردم ‌پسندتر، یعنی همان درد‌های جسمی مختلف، نشان می‌دهند. گویا شخص با بیان این دردهای جسمی، راحت‌تر می‌تواند توجه دیگران را جلب کند. این حالت در گروه‌هایی که از نظر فرهنگی در سطح پایینی هستند، بیشتر دیده می‌شود.

پس بهتر است به جای طعنه‌زدن، به کسی که از درد مزمن خود شکایت دارد، با او رابطه دوستی برقرار کنیم و دریابیم با زبان بی‌زبانی به ما چه می‌گوید.

گاهی دو نفر با شرایط جسمانی یکسان و تشخیص بیماری یکسان داریم که یکی دردش مزمن شده و دیگری بهبود می‌یابد، چون شخص دوم از منابع عاطفی، شغلی و اجتماعی خوبی برخوردار بوده و او را درک کرده‌اند، یعنی با محبت کردن به بیمار، پرداخت خسارت مالی به فرد پس از سانحه، موافقت مرخصی برای بهبود درد و بسیاری کارهای دیگر به فرد کمک می کنیم تا زودتر بهبود یابد.

روان‌درمانی، توان‌بخشی، شناخت درمانی، وسایل کمکی مانند بیوفیدبک و در نهایت دارودرمانی از اقداماتی است که ما برای این بیماران انجام می‌دهیم.

 

دکتر محمدرضا خدایی - روان‌پزشک

 

 

 
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:48 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

اصطلاح "ضعف اعصاب" اولین ‌بار توسط "جورج میلر‌برد" روانپزشک و عصب ‌شناس آمریکایی در سال 1860 مطرح شد.

طبق نظرات وی علت ضعف اعصاب فرسودگی عصبی است که ناشی از تخلیه ی سلول عصبی از ذخیره مواد غذایی‌ اش است. این تخلیه بر اثر استرس ‌هایی چون کار اضافی ایجاد می ‌شود.

شکل بروز ضعف عصبی

این بیماری به دو صورت بروز می ‌کند:

* در یک نوع، ویژگی اصلی، شکایت از خستگی فزاینده پس از تلاش ذهنی است که اغلب همراه با کاهش نسبی در عملکرد شغلی یا توانایی مقابله در وظایف روزانه است. خستگی ‌پذیری روانی به طور مشخص، نوعی تهاجم ناخوشایند خاطرات، اشکال در تمرکز و ناکارایی تفکر تلقی می ‌شود.

* در نوع دیگر این اختلال، بیمار روی احساس ضعف جسمی یا بدنی و فرسودگی ناشی از کمترین فعالیت، تاکید می‌ کند که با دردها و ناراحتی عضلانی و ناتوانی در شل کردن آن ها همراه است.

علائم

در هر دو نوع فوق، احساسات جسمی ناخوشایند مانند سرگیجه، سردردهای تنشی و احساس بی ‌ثباتی عمومی شایع است.

مراحل اولیه و میانی خواب معمولا مختل می ‌شود ولی پُرخوابی نیز ممکن است دیده شود.

از آنجایی که بسیاری از علایم و نشانه‌ های ضعف اعصاب با هر یک از اختلالات اضطراب، افسردگی و اختلالات شبه‌ جسمی هم پوشانی دارد تشخیص این بیماری دشوار است.

ضعف اعصاب اغلب در نوجوانی یا میانسالی بروز می ‌کند. این اختلال در صورت عدم درمان معمولا به صورت مزمن در می ‌آید و بیمار ممکن است در اثر یک یا چند علامت ناتوان شود.

در دوران کودکی احتمال دارد مشکلاتی در کارکرد تحصیلی نظیر نمرات پایین و مدرسه‌ گریزی مشاهده شود.

در بزرگسالی عملکرد شغلی تخریب می‌ شود یا ممکن است بیمار چنان ناتوان شود که کار کردن برایش غیرممکن شود. به همین ترتیب روابط اجتماعی، زناشویی و بین ‌فردی نیز دچار مشکل می ‌شود.

درمان

تجویز دارو فقط در صورتی علایم طبی را تخفیف می ‌دهد که به طور همزمان با مداخله روان‌ درمانی همراه شود.

بیمار باید استرس‌ های زندگی و روش کنار آمدن با آن ها را بشناسد.

این بیماران به خوددرمانی و استفاده نابجا از دارو تمایل دارند ولی ‌باید دانست انتخاب داروی مناسب و دستور مصرف باید حتما زیر نظر روانپزشک باشد.

 

منبع جام جم

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:43 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

اختلال دوقطبی (bipolar disorder) (یا بیماری شیدایی-افسردگی) یک بیماری روانی است که مبتلایان به آن نوسان‌های خلقی شدیدی را تجربه می‌کنند. آنها ممکن است دوره‌هایی از پرانرژی بودن و تحریک‌پذیرشدن، یا برعکس دوره‌هایی از غمگینی و نومیدی را بگذرانند. اغلب این بیماران در فواصل دوره‌های شیدایی (مانی) و افسردگی، دارای خلق طبیعی هستند.

 

تغییرات خلقی غیرقابل پیش‌بینی می تواند بین بیمار و همکاران و اقوام او جدایی بیاندازد. این بیماران وقتی وارد مرحله شیدایی می شوند، دوستان و اقوام خود را می ترسانند.

افراد دارای این اختلال در معرض خطر اختلالات اضطرابی قرار دارند.

 

سوء مصرف مواد در بیماران دوقطبی

حدود 60 درصد این بیماران، دچار سوء مصرف الکل و داروها می باشند.

بیماران برای کاهش علائم، به نوشیدن الکل و مصرف مواد مخدر روی می آورند.

سوء مصرف مواد در مرحله شیدایی رخ می دهد.

 

خودکشی در بیماران دوقطبی

این بیماران 10 تا 20 برابر افراد عادی دست به خودکشی می زنند.

علائم هشداردهنده در این رابطه شامل حرف زدن راجع به خودکشی و انجام رفتارهای مخاطره‌آمیز می باشد.

اگر این علائم را در یکی از نزدیکان خود دیدید، فورا به روانپزشک اطلاع دهید.

 

دارو درمانی در بیماران دوقطبی

داروهای تثبیت کننده خلق و خو می توانند نوسانات خلقی را کم کنند.

داروهای آنتی سایکوتیک (ضد اختلالات روانپریشی) و ضد تشنج ها نیز توسط پزشک تجویز می شوند.

 

گفتار درمانی در بیماران دو قطبی

گفتاردرمانی به تاثیر داروها و مقابله با این بیماری کمک می کند.

گفتاردرمانی بر تغییر افکار و رفتار بیمار تمرکز می کند که با نوسانات خلق‌وخو ایجاد می شوند.

درمان های تک نفره در گفتاردرمانی به بهبود روابط شخصی کمک می کند.

درمان های گروهی کمک می کنند تا بیمار زندگی روزمره خود را بهبود بخشد.

 

روش زندگی بیماران دو قطبی

این بیماران باید برنامه خاصی را در زندگی روزمره خود رعایت کنند.

این برنامه شامل خوابیدن به میزان کافی، مصرف وعده های غذایی منظم و ورزش کردن است.

با رعایت این برنامه، بیمار توانایی کنترل این اختلال را خواهد داشت.

بیماران از الکل و مواد مخدر نباید استفاده کنند، زیرا این مواد باعث بدتر شدن علائم می گردد.

بیماران علائم هشداردهنده مربوط به شیدایی و افسرگی را باید بشناسند و از روانپزشک خود سئوال کنند. با این کار می توانند علائم را کنترل کنند.

 

درمان الکتروشوک (ECT) برای بیماران دوقطبی

برخی از بیماران با این روش درمان می شوند. اما نکته قابل ذکر این است که وقتی، بیمار با دارو و گفتاردرمانی بهبود نیابد، از این روش استفاده می کنند.

در این روش، برای ایجاد شوک در مغز از جریان الکتریکی استفاده می کنند.

این روش یکی از ساده ترین راه ها برای کاهش شدت علائم می باشد.

 

نکات لازم در اختلال دوقطبی

بسیاری از این افراد نمی دانند که آنها این بیماری را دارند و از کمک سایر افراد دوری می کنند.

دوستان و اقوام فرد، در اوایل این بیماری را تشخیص نمی دهند.

آنها ممکن است از افسردگی شدید بیمار، ناامیدی و حالات شیدایی او بترسند.

اگر فرد بتواند بیماری خود را بشناسد و به اقوام و دوستان خود بگوید که چگونه این بیماری بر او تاثیر می گذارد، آنها مهربان تر و دلسوزتر خواهند شد.

دارا بودن یک پشتیبان باعث خواهد شد که بیمار خود را تنها احساس نکند و انگیزه بیشتری برای کنترل بیماری خود داشته باشد.

 

 

پیشگیری از اختلال دوقطبی

- عدم مصرف الکل و مواد مخدر

- با افرادی معاشرت کنید که بر شما تاثیر مثبت داشته باشند.

- به طور منظم ورزش کنید. ورزش کردن باعث آزادشدن هورمون آندورفین از مغز می گردد. این هورمون، می تواند احساس خوبی به شما بدهد و راحت تر بخوابید.

- خواب کافی داشته باشید. خواب کافی خلق و خو را کنترل می کند. اگر در خوابیدن مشکل دارید، به پزشک خود اطلاع دهید. 

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 0:36 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

یکی از شایع‌ترین انواع تحقیر، اسم گذاشتن روی افراد است. شاید جالب نباشد بگویم، اما خیلی اوقات می‌بینیم که والدین برای تنبیه یا تربیت فرزندشان از کلمات احمق، تنبل و امثال آن استفاده می‌کنند. چنین رفتاری، چه تبعاتی به همراه خواهد داشت؟

اگر کودکان را با گذاشتن اسم نامناسب تحقیر کنیم، آنها باور می‌کنند که دارای این صفات و خصوصیات هستند. در نتیجه عزت نفس آنها از دست می‌رود و گاهی ممکن است از حضور در جمع و ارتباط با دیگران خودداری کنند.

 

تحقیر کردن در کودکی دردسرسازتر است یا بزرگسالی؟

تحقیر کردن در هر سنی مشکل‌ساز است اما در کودکان می‌تواند تاثیرگذارتر باشد، زیرا قدرت تاثیر کلمات بر کودکان بیشتر است. هر واژه یا جمله‌ای که به کودک گفته شود، به همراه خود پیام مهمی درباره کودک و رابطه او با دنیای خویش دارد. این پیام‌ها تبدیل به یک باور می‌شوند و در آینده و بزرگسالی برای او دردسرساز خواهند شد. متاسفانه کودکان به آن حد از توانایی نرسیده‌اند تا مطالبی را که به ذهن‌شان وارد می‌شود، جداسازی کنند و مانع بعضی از آنها شوند.

کودک، پدر و مادر خود را عقل کل می داند و باور دارد که آنها همه چیز را می‌دانند و سخنانشان مثل یک قانون است.

بهداشت روانی در کودکان و بزرگسالان بر چند اصل استوار است و نخستین اصل آن احترام به شخصیت خود و دیگران است.

افرادی که خود یا دیگران را با الفاظ یا صفات ناخوشایند خطاب می‌کنند، به تدریج سلامت روان خود را ار دست می دهند.

تکرار تحقیر کودک از سوی والدین، موجب مخدوش شدن عزت‌نفس کودک خواهد شد.

نتیجه‌اش چه می‌شود؟

خب، اگر عزت‌نفس داشته باشیم، برای برخورد با مشکلاتی که در زندگی خصوصی و شغل‌مان بروز می‌کند، آمادگی بیشتری داریم. به تعبیری می‌توانیم در پی هر شکست، روی پایمان بایستیم و نیروی بیشتری برای از نو شروع کردن خواهیم داشت.

 

در مقابل هر چه عزت‌نفس ما کمتر باشد، امید و آرزویمان دچار نقصان می‌شود و احتمال موفقیت‌مان کاهش می‌یابد.

هر چه عزت‌نفس ما بیشتر باشد، با اشخاص روابط سالم‌تری برقرار می‌کنیم. دلیل آن هم این است که افراد همانند‌، یکدیگر را جذب می‌کنند و سالم‌ها به هم می‌رسند، لذا اگر دوستی دارید که مدام در پی تحقیر دیگران یا خود شماست، می‌توانید هم به عزت‌نفس خودتان شک کنید و هم به انتخاب‌تان!

افراد با عزت‌نفس بالا و پایین چه‌طور دوستانشان را انتخاب می‌کنند؟

ما اصولا مایل به برقراری ارتباط با کسانی هستیم که عزت‌نفس بیشتری دارند و برای خود ارزش قایل هستند. به همین ترتیب اگر برای خودمان ارزش قایل شویم و اجازه ندهیم که دیگران ارزش و اعتبار ما را خدشه‌دار سازند، بیشتر احتمال دارد که افراد باعزت نفس بالا را به دور خود جمع کنیم.

برعکس اگر برای خودمان ارزشی قایل نباشیم و اجازه دهیم به راحتی مورد تحقیر و سرزنش دیگران قرار گرفته و یا خدای ناکرده الفاظ و کلمات نازیبا در مورد ما به کار بردند، به تدریج شاهد خواهیم بود که اطرافیان و دوستان ما نیز از زمره کسانی هستند که در تحقیر خود و دیگران مهارت دارند!

 

عزت‌نفس و رابطه آن با احترام به دیگران

هر چه عزت‌نفس ما سالم‌تر باشد، به دیگران احترام بیشتری می‌گذاریم و با آنها برخورد بهتر و منصفانه‌تری خواهیم داشت، زیرا آنها را تهدیدی علیه خود نمی دانیم.

از این گذشته، احترام گذاشتن به خود، مقدمه و شرط لازم احترام گذاشتن به دیگران است.

در نظر داشته باشید که با داشتن عزت‌نفس خوب و سالم، بدخواه دیگران نمی‌شویم، از بی‌اعتنایی دیگران نمی‌ترسیم و نگران تحقیر و خیانت نخواهیم بود.

کوتاه سخن اینکه، اشخاصی که به احساس ارزشمندی خود رسیده‌اند، با مهربانی، سخاوت و تعاون اجتماعی بیشتری با دیگران برخورد می‌کنند.

البته داشتن احساس خوب از خویشتن شرط لازم برای رسیدن به حال خوب است، اما شرط کافی نیست. عزت‌نفس جایگزین دانش و مهارتی که شخص برای رسیدن به موفقیت به آنها نیاز دارد نخواهد شد، اما احتمالا می‌تواند به یاد گرفتن این دانش و مهارت کمک کند

دکتر ابراهیمی‌مقدم، روان‌شناس

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 17:4 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

1- کار زیاد باعث از بین رفتن افسردگی می شود.

با انجام کار، احساس بهتری خواهید داشت.

در حالی که محققان دریافته اند که بیش از حد کار کردن به خصوص در مردان، می تواند یکی از علائم افسردگی باشد.

 

2- افسردگی یک بیماری واقعی نیست.

افسردگی یک بیماری جدی و بالاترین علت ناتوانی در بزرگسالان می باشد. اما هنوز که هنوزه، افسردگی با ناراحتی روحی معمولی اشتباه گرفته می شود.

شواهد بالینی افسردگی را با استفاده از اسکن مغز می توان مشاهده کرد. این اسکن، فعالیت غیر طبیعی مغز را نشان می دهد.

مواد شیمیایی مهمی در مغز وجود دارد که پیام ها را بین اعصاب انتقال می دهند. اما در فرد افسرده، این ارتباط به هم می خورد.

 

3- افسردگی همان ترحم به خود می باشد.

همه، افرادی که اعتماد به نفس دارند، دوست دارند.

افراد افسرده تنبل نمی باشند و نسبت به خود ترحم ندارند، بلکه قادر به از بین بردن افسردگی نمی باشند.

افسردگی یک بیماری است که مربوط به تغییرات مغزی می باشد.

معمولا افسردگی با درمان های مناسب درمان می شود.

 

4- کمک به افرد افسرده، تنها با دارو امکان پذیر است.

اگر فردی افسرده خواهان کمک باشد، به این معنا نیست که دارو برای درمان افسردگی می خواهد.

در حقیقت، مطالعات نشان داده است که گفتاردرمانی برای افراد مبتلا به افسردگی خفیف تا متوسط می تواند کمک کننده باشد.

حتی اگر از داروهای ضدافسردگی استفاده می کنید، گفتار درمانی می تواند موثر واقع شود.

پزشک تعیین می کند که چه زمانی می توانید داروهای خود را قطع کنید.

 

5- افراد افسرده زیاد گریه می کنند.

برخی از افراد افسرده اصلا گریه نمی کنند و برخی دیگر، کارهای غم انگیزی را انجام می دهند.

افراد افسرده، احساس بی ارزش بودن و یا بی فایده بودن را دارند.

افسردگی اگر درمان نشود، بر کل زندگی و خانواده فرد اثر خواهد داشت.

 

6- افسردگی جزئی از روند پیری است.

بسیاری از افراد مسن، افسرده نیستند، اما اگر افسردگی در افراد مسن بوجود آید، ممکن است نادیده گرفته شود.

سالمندان ممکن است غم خود را پنهان کنند و یا دارای علائم مبهمی باشند از قبیل: طعم غذاها را دوست نداشته باشند، دردهایشان بدتر شود و یا تغییر الگوی خواب داشته باشند.

مشکلات پزشکی می تواند افسردگی را در اشخاص پیر بدتر کند.

افسردگی می تواند زمان بهبودی عمل جراحی و یا بیماری های قلبی را کندتر کند.

 

7- صحبت کردن باعث بدتر شدن اوضاع می شود.

امروزه شواهدی وجود دارد که گفتگو با یک فرد مشاور، می تواند همه چیز را خیلی بهتر کند.

انواع مختلف روان درمانی کمک به درمان افسردگی می کند.

اولین قدم، صحبت کردن با یک روانشناس می باشد.

 

8- نوجوانان از همه چیز ناراضی هستند.

بیشتر نوجوانان دارای خلق و خوی  ثابتی نیستند، جدل می کنند و تحریک پذیرند  

هنگامی که این ناخشنودی بیشتر از دو هفته ادامه یابد، ممکن است یکی از علائم افسردگی باشد.

دیگر علائم افسردگی نوجوانان عبارت است از:

حتی درجمع دوستان خود غمگین و تحریک پذیرند، از هیچ فعالیتی لذت نمی برند و افت ناگهانی نمرات درسی دارند.

 

9- افسردگی سخت درمان می شود.

در حقیقت، بیشتر مردم که اقدام به درمان افسردگی می کنند، بهتر جواب می گیرند.

در یک مطالعه توسط موسسه ملی سلامت روان؛ 70 درصد از مردم افسرده با مصرف دارو، علائم افسردگی را نشان نمی دادند.

دیگر مطالعات نشان داد که: در افراد افسرده، دارو درمانی به همراه گفتار درمانی موثرتر می باشد.

 

بخش سلامت تیبان

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:8 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

این گونه اختلالات شامل اختلال در حافظه، هویت و درک از محیط پیرامون است که محتوای اطلاعات ذهنی، پیوستگی خود را از دست می دهند که در ادامه انواع آن را توضیح می دهیم:

الف) فراموشی:

در این اختلال فرد قادر نیست که اطلاعات مهم زندگی شخصی خود را به یاد آورد و این نوع فراموشی خیلی شدیدتر از فراموشی طبیعی است که در زندگی هر فردی اتفاق می افتد. این مشکل معمولاً به دنبال یک استرس تکان دهنده ایجاد می شود و فرد قادر نیست اطلاعات مربوط به حادثه را به خاطر بیاورد.

به عنوان مثال: نرگس دختری است که در زلزله خانواده اش را از دست داده است. وی پس از واقعه در گفتگو با دیگران قادر نیست خاطرات قبل از حادثه را به یاد بیاورد. وی تحت نظر پزشک و روانشناس قرار می گیرد و در عرض دو روز به حالت طبیعی بازمی گردد و آنچه که فراموش کرده بود به یاد می آورد.

درمان: به عنوان اصلی ترین جزء درمان می توان، دور کردن بیمار از محیط تهدید کننده و استرس را نام برد. البته مراجعه به روانپزشک جهت تجویز دارو در اولویت بعدی است.

ب) فرار:

در این حالت، فرد به طور ناگهانی و غیر قابل انتظار از محل کار یا خانه خود مسافرت می کند و خاطرات گذشته را نیز به یاد نمی آورد. معمولاً این حالت به دنبال یک استرس ایجاد می شود و البته در افرادی که بعضی از اختلالات شخصیتی را دارند بیشتر دیده می شود. ممکن است فرد در محل جدیدی که رفته، یک شخصیت و هویت جدید به خود بگیرد و کاملاً هم از نظر دیگران طبیعی به نظر برسد.

به عنوان مثال: حمید پسری 18 ساله است که به دنبال مرگ مادرش به طور ناگهانی و بدون اینکه خانواده اش مطلع شوند از خانه خارج می شود. خانواده اش در پی جستجوی وی از طریق آگهی ها و پلیس، او را در یکی از شهرهای شمالی پیدا می کنند. وی در گفتگو با خانواده اش ذکر می کند که شغلی جدید پیدا کرده است و در مورد سفرش هیچ اطلاعی ندارد.

درمان: روان درمانی، درمان اصلی است.

ج) اختلال چند شخصیتی:

در این اختلال فرد دارای دو یا چند هویت و شخصیت متمایز و جدا می شود که هر یک در زمان معینی کنترل فرد را به عهده می گیرند و اختلال جدی ای به حساب می آید. این اختلال معمولاً از دوران کودکی شروع می شود و در زنان بسیار بیشتر از مردان گزارش می شود. این اختلال نیز به دنبال استرس های روانشناختی مانند از دست دادن عزیزان و فقدان حمایت های محیطی ایجاد می گردد. فرد هر کدام از شخصیت ها را در زمان مشخص و جداگانه ای اتخاذ می کند و ممکن است شخصیت ها کاملاً با یکدیگر متفاوت باشند. در این اختلال، اختلالات دیگری مانند افسردگی ، اضطراب، خودکشی ، خودآزاری و سوء مصرف مواد و ... گزارش می شود.

به عنوان مثال: فرزانه، خانم 32 ساله ای است که به دلیل خطاهایی که مرتکب شده، در دادگاه تحت بازجویی می باشد. یکی از شاکیان وی اعلام می دارد که ایشان تحت عنوان پرستار و با معرفی یکی از همسایه ها، برای تزریق آمپول پنی سیلین به منزل ما آمد و بعد از تزریق، دچار فلج در پایم شدم که البته خوشبختانه بعد از یک هفته بهبود پیدا کرد. وی پس از شکایت و به وسیله پیگیری از طرف دادگاه، منزل فرزانه را پیدا می کند و فرزانه اظهار می دارد که شغلش تدریس است و هیچ اطلاعی از این ماجرا ندارد. مادر فرزانه می گفت که دخترش در دوران کودکی تحت کتک و آزار از طرف پدرش بوده است و هم اکنون از بیماری افسردگی رنج می برد و چند بار سابقه خودکشی ناموفق با قرص را داشته است.

درمان: روان درمانی و همچنین مصرف دارو و در مواردی بستری ضرورت دارد.

د) اختلال مسخ شخصیت:

در این اختلال فرد احساس می کند که از خود جدا شده و با خود بیگانه است. در حقیقت بیمار احساس می کند که در رؤیا است و حتی احساس می کند به عنوان یک مشاهده گر خارجی به اعضای مختلف بدنش و حالات روحی اش می نگرد.

گاهی اوقات ممکن است بیمار احساس کند که اندام هایش کوچک تر یا بزرگ تر از حد معمول است. این حالات به صورت ناگهانی و به دنبال یک استرس روانشناختی ایجاد می گردد و معمولاً به تدریج از بین می رود.

البته این اختلال به غیر از اینکه ممکن است یک علامت در بسیاری از اختلالات جسمی و روانپزشکی باشد، در افراد سالم به خصوص هنگام استرس، خستگی و محرومیت از خواب دیده می شود.

به عنوان مثال: لیلا ذکر می کرد که پس از 2 روز کشیک پشت سر هم در بیمارستان، در اواخر روز دوم روی تخت دراز کشیده بودم و به دستانم نگاه می کردم. اما احساس می کردم که دستانم از تمام بدنم بزرگ تر هستند و من واقعاً خودم را یک انسان دیگر می پنداشتم که دارم از بالا به جسم خودم نگاه می کنم.

درمان: در این مورد داروهای روانپزشکی، مفیدتر از روش های روان درمانی هستند.

اختلالات تطابقی:

افراد در پاسخ به استرس های زندگی، واکنش های متفاوتی نشان می دهند. در این اختلال، فرد در مواجهه با یک استرس، واکنشی بیش از حد انتظار نشان می دهد که باعث می شود فرد به شدت ناراحت گردد و در زمینه ی عملکرد اجتماعی، شغلی و روابط بین فردی برای فرد ایجاد مشکل می کند. این اختلال در نوجوانان و زنان مجرد بیشتر گزارش شده و کسانی که مهارت های تطابقی ضعیف و حمایت های اجتماعی ناکافی دارند، نسبت به این اختلال مستعدتر هستند.

به عنوان مثال: سعیده، خانم مجردی است که به علتی نامعلوم، کارفرمایش او را از کاری که دارد عزل می کند و وی که با مادر و دخترش تنها زندگی می کند، ناگهان دچار استرس فقدان شغل می شود.

از آن پس، به دنبال گریه کردن دختر یک ساله اش، به شدت دچار استرس و اضطراب می گردد و واکنش های پرخاشگرانه و بی مهابا انجام می دهد. در برخورد با همسایه ها، خیلی زود دچار عصبانیت می شود و حقوق آنها را رعایت نمی کند. در هنگام رانندگی بسیار بی مهابا رانندگی می کند و هر آن، احتمال تصادفش می رود. وی حدوداً پس از 6 ماه بهبودی خود را به دست می آورد.

درمان: این بیماری، با درمان مناسب خیلی زود درمان می گردد. روان درمانی، درمان انتخابی است. البته مراجعه به روانپزشک و برحسب ضرورت تجویز دارو ضرورت دارد.

 

تدوین: دکتر فاطمه آقا محمدرضا


[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:5 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

 

اختلال شخصیت مرزی، یک بیماری جدی روانی است که رفتار، احساسات، روابط خانوادگی و شغلی فرد را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

افراد مبتلا به این نوع اختلال شخصیت، ممکن است در یک لحظه دچار احساسات شدید عاطفی شوند و در لحظه ای دیگر این احساسات فروکش نماید.

 

7 ویژگی افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی عبارتند از:

1- روابط متزلزل

افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، دارای روابطی ناپایدار با خانواده، فامیل و دوستان خود هستند.

این افراد ممکن است سریعا علاقه شدیدی به یک فرد پیدا کنند و ناگهان از آن شخص متنفر شوند.

هر گونه جدایی و یا تغییر در برنامه مورد انتظار، می تواند یک واکنش شدید و احساس طرد را در بیمار مبتلا به اختلال شخصیت مرزی ایجاد کند.

 

2- رفتارهای پرخطر

پول خرج کردن بی رویه یکی از رفتارهای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی می باشد.

روابط جنسی نامناسب، پرخوری و یا رانندگی کردن خطرزا از رفتارهای پرخطر این افراد می باشد.

این رفتارها ناشی از تصور ضعیف فرد از خودش می باشد.

 

3- زیاده روی در مصرف مواد مخدر و مشروبات الکلی

این افراد برای فرار از مشکلات و یا آرام شدن، به مواد مخدر و مشروبات الکلی رو می آورند.

برای کنترل بهتر علائم این اختلال، همه این موارد باید درمان گردند.

 

 

4- خشم بی‌جا

شرایط خارج از کنترل و یا ناچیز می توانند افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را بسیار خشمگین کنند.

 

برای مثال اگر والدین و یا همکاران برای مدت کوتاهی، به فرد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی اعتنا نکنند، این فرد از احساس طرد و انزوا، بسیار خشمگین می شود.

 

5- آسیب رساندن به خود

فرد مبتلا به این اختلال می تواند دارای علائم خطرناکی باشد و مشکلاتی را در ارتباط با تصویر بدن خود و عزت نفس داشته باشند.

افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی به خودشان صدمه می زنند، مثل بریدن بدن خود با چاقو.

حتی ممکن است فکر خودکشی کنند، در این صورت باید فورا به روانپزشک مراجعه کنند.

 

6- احساس پوچی

هنگامی که این افراد به یک چیز و یا کسی علاقه داشته باشند و آن چیز و یا آنکس از پیش آنها برود، احساس پوچی و انزوا می کنند و توانایی مقابله کردن با این احساس را ندارند.

علائم اختلال شخصیت مرزی می تواند شامل احساس بی ارزشی، بی عشقی و پوچی باشد.

 

7- ترس از تنها ماندن

خشم و ترس شدید در این افراد از تنها ماندن سرچشمه می گیرد.

این افراد حتی اگر تجسم کنند که تنها هستند، دچار ترس و عصبانیت می شوند.

ترس از تنها بودن، یک مشکل جدی در روابط خانوادگی ایجاد می کند.

 

چگونه می توان به افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی کمک کرد؟

چندین روش موثر برای درمان این اختلال وجود دارد.

دارو درمانی شامل: داروهای ثابت کننده خلق و خو، داروهای ضدجنون و ضد افسردگی می توانند این علائم را کنترل کنند.

 

روش های مختلف مشاوره و درمان شامل روان درمانی و یک درمان جدید که به نام رفتار دیالیتیکی خوانده می شود نیز می تواند برای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مفید باشد و بیماری آنها را کنترل کند.

 

درمان های گروهی نیز می تواند باعث شود افراد رفتارهای بد را جایگزین رفتارهای خوب کنند و به همسالان و دیگر بیماران نیز این کار را یاد دهند.

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:54 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

نوروتیک در فارسی به روان نژندی(اختلال خفیف و طبیعی) ترجمه شده و سایکوتیک به روانپریشی(اختلال شدید). اختلالات نوروتیک اشاره به بیماریهایی دارد که فرد از وجود آن، خودش رنج می برد اما برای جامعه بی خطر است. در درمان این بیماران می توان هم رواندرمانی را اتخاذ کرد و هم استفاده از دارو را. بیماریهای نوروتیک تمام عملکرد شخصیت را دربرنمیگیرند و فرد می داند که رفتار یا افکارش بهنجار نیست. او معمولا اضطرابی دائمی دارد و اغلب حرکاتی کودکانه به نمایش می گذارد و نمی تواند با واقعیت جامعه خویش کنار بیاید، نمونه ی بیماریهای نوروتیک مثل وسواس، اضطراب، ترسهای مرضی(فوبیا)، هیستری و پارانویا است.

اختلالات سایکوتیک بیماریهایی را شامل می شود که هذیان و توهم دارند و ممکن است برای جامعه خطر داشته باشد. در درمان این بیماران دارو حرف اول را می زند. برجسته ترین تفاوت اختلال سایکوتیک و نوروتیک در درجه آگاهی فرد نسبت به حالت خود است. مثلا شخص نوروتیک توهم دارد و صحنه هایی را می بیند که با واقعیت جور نیست، خودش می داند که اینها پوچ و بی اساس است و باید به دنبال درمان باشد. اما کسی که مبتلا به اختلالات سایکوتیک است تمام آنچه را که در توهم می بیند یا خیال می کند واقعی محسوب می کند و در خود نیازی به درمان نمی بیند. نمونه ی بارز اختلالات سایکوتیک اسکیزوفرنی و مانیک- دپرسیو است.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:58 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
عقب ماندگی، یك وضعیت و حالت خاص ذهنی است كه در اثر شرایط مختلف قبل یا بعد از تولد پدید می آید.
 عقب ماندگی ذهنی به هیچ وجه یك بیماری روانی تلقی نمی شود بلكه یك وضعیت و حالت خاص ذهنی است كه در اثر شرایط مختلف قبل یا بعداز تولد پدید می آید.
 امروزه كودكان دیرآموز، آموزش پذیر، تربیت پذیر و حمایت پذیر در گروه كودكان عقب مانده ذهنی جای می گیرند كه هر كدام از این گروه ها نیاز به حمایت و پشتیبانی دارند.


 كودكان دیر آموز نسبت به افراد عادی مقدار كمتری از لحاظ رشد ذهنی برخوردار هستند این گروه نسبت به گروه های عقب مانده ذهنی از نظر ذهنی بالاتر بوده و بیشترین افراد گروه عقب مانده را در بر می گیرند آن ها از لحاظ جسمی و حركتی و عاطفی و اجتماعی شكل خاصی ندارند ولی از نظر درسی ضعیف هستند.


ویبا توجه به اینكه كودكان دیر آموز از لحاظ ذهنی رشد كمتری نسبت به افراد دیگر دارند آن ها می توانند با حمایت و راهنمایی و مشاوره خدمات مناسب در مدرسه عادی مشغول به تحصیل شوند یكی از ویژگی های مهم آنان زود فراموش كردن است كه با تمرین و تكرار زیاد می توان آن ها را آموزش داد.


 كودكان آموزش پذیر دومین گروه افراد عقب مانده ذهنی هستند تشخیص این گروه بیشتر در پایه ی اول ابتدایی است این افراد در حین تحصیل با توجه به محتوای دروس دچار مشكل می شوند و بهره لازم و كافی را از كلاس درس در مدارس عادی نمی برند آن ها می توانند از حداقل مطالب درسی مانند خواندن، نوشتن، حساب كردن و مهارت های شغلی متناسب با وضعیت جسمی شان بهره ببرند و آموزش ببینند.


 در برنامه آموزشی افراد آموزش پذیر چند نكته را از جمله سازگاری شخصی یا عاطفی، سازگاری اجتماعی و سازگاری و كفایت اقتصادی باید در نظر داشت.
سازگاری شخصی یا عاطفی یكی از ضروری ترین برنامه آموزشی است كه می بایست برای كودكان عقب مانده ذهنی رعایت شود.
 با اشاره به اینكه لازمه سازگاری اجتماعی و اقتصادی سازگاری عاطفی است،باید گفت: كودكی كه از سلامت عاطفی برخوردار نباشد نمی تواند با افراد دیگر روابط خوب و موثری برقرار كند.
 با تاكید براینكه كودكان عقب مانده ذهنی با رفتارهای نامطلوب به دنیا نمی آیند بلكه رفتارهای نامناسب والدین را به طور مستقیم و غیر مستقیم الگو می گیرند،‌  بایدافزود: شرایط اجتماعی و انتظارات و توقعات نامناسب اطرافیان سبب می شود تا رفتارهای نامطلوب از كودك سرزند لذا باید در برنامه های آموزشی بر اساس توانمندی آنان و به دور از توقعات دیگران برنامه ریزی شود.
 كودكان تربیت پذیر نیاز شدید به حمایت جامعه و خانواده دارند.
 تشخیص و شناسایی این گروه آسان تر از سایر گروه ها است و آنان از همان ابتدای نوزادی و طفولیت قابل شناسایی هستند.


  این كودكان در راه رفتن، حرف زدن و مهارت های كلامی دچار ضعف قابل توجهی هستند و از آن ها در امر آموزش انتظار چندانی نمی رود و قادر به اداره زندگی به طور مستقل نیستند و دارای خودكفایی اجتماعی و اقتصادی لازم نبوده و مداوم نیاز به حمایت و سرپرستی دارند.


 این افراد بیشتر در بهزیستی و یا در كنار خانواده نگهداری می شوند و كمتر به امر آموزش درسی می پردازند.


 با اشاره به اینكه در برنامه های آموزشی كودكان تربیت پذیر باید نكاتی را مد نظر داشت به این كودكان كمك شود تا امور شخصی مانند لباس پوشیدن، مسواك زدن، غذا خوردن و نظافت شخصی، همچنین رفتار مطلوب در خانه و چگونگی برقراری ارتباط با خانواده ها را فرا گیرند و همچنین استفاده از نیروی بدنی و جسمی بعضی از آنان در كارگاه های حمایت شده جهت كسب درآمد باعث خودكفایی این افراد می شود.
 درباره آخرین گروه از كودكان عقب مانده ذهنی  باید گفت: كودكان حمایت پذیر مانند نوزادان نایزمند حمایت شدید هستند آن ها بدون حمایت دیگران قادر به انجام كارهای خود نیستند و قادر به ادامه زندگی و بقا نیستند.
اكثریت این كودكان قار به آموختن و صحبت كردن و انجام كارهای ساده شخصی مانند خوردن، لباس پوشیدن نیستند، آن ها همیشه تحت حمایت خانواده و یا موسسات (بهزیستی) هستند و به لحاظ اخلاقی و ارزش های انسانی رها كردن آن ها به حال خود نگاهی است نابخشودنی لذا جامعه و خانواده باید آنان را یاری كنند.
 افرادی كه در تمام دروس به طور یكسان ضعف شدید دارند یا در همه زمینه های رشدی و حركتی مانند نشستن، خزیدن و یا راه رفتن تاخیر محسوس دارند و در طول زندگی تفاوت های یادگیری با دیگر هم سن های خود نشان می دهند و در ارتباط های اجتماعی و هماهنگی با محیط دچار اختلال هستند و در تست های هوش عقب ماندگی نشان می دهند قطعا در گروه عقب مانده جا می گیرد و نیازمند كمك هستند.

ساره دیوبند استاد دانشگاه و درمانگر كودكان

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:52 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
کاش روانشناس نبودم-2

در جمع که هستی، دوست داری همه چیز بگویی و از هر دری. دوست داری غیبت کنی و یا حرف های صد من یه غاز بگویی. دوست داری باورهای خرافی اطرافیانت را بشنوی و تو هم باور کنی. دوست داری بشینی و از هر چه دلت می خواهد سخن بگویی. بعضی وقت ها دلت میخواهد وقتی حرف میزنی فحش هم بدهی! جک های بی ادبی تعریف کنی! به دوستانت برای شوخی تیکه بندازی و بخندی و بخندی و بخندی...
اما یادت می افتد که تو روانشناسی و مردم دوست دارند که تو را قضاوت کنند. تو حق نداری اشتباه کنی، چون میگویند روانشناس که این همه ادعایش می شود اشتباه کرد، وای به حال مریض بدبختش! تو حق نداری جک های آنچنانی بگویی و بلند بخندی! میگویند؛ روانشناس که خودش بی ادب شد، چطور می شود بهش اعتماد کرد و همه رازهایت را با او در میان بگذاری، وای به حال مریض هایش! و امان از قضاوت!
کاش روانشناس نبودم، و من هم مثل بعضی مردم جفنگیات سر هم میکردم و تایید میگرفتم، بدون اینکه کسی از ریشه این باورها از من بپرسد یا بدون اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم. من روانشناسی را می شناسم که به خاطر برداشت اشتباه یکی از این مردم، سرش را پایین انداخت و عذرخواهی کرد. من روانشناسی را می شناسم که حق نداشت حرف های حسابی بزند، چون این مردم دوست دارند حرف آب دوغ خیاری بشنوند. من روانشناسی می شناسم که در جمع همه میخواستند پوزه اش را به خاک بمالند، چون فکر میکردند که زیادی ادعایش می شود.
می بینی... روانشناس که باشی خودت نیستی، یعنی مجبوری خودت نباشی و من حتا در جایی که دوست دارم خودم باشم، مورد قضاوت قرار می گیرم. روانشناس که باشی، گاهی دلت برای خودت می سوزد، گاهی دلت می خواهد این پوستین دردسر ساز را از تنت بکنی و درمانگری را رها کنی و بری دنبال کاسبی؛ جایی که دیگر کسی نسبت به حرف های تو حساس نباشد، جایی که مردم دوست نداشته باشند حرف های تو را مورد قضاوت قرار دهند، جایی که مردمش علاقه ای به آشنا کردن پوزه تو با خاک نداشته باشند، جایی که آزادانه سخن بگویی، عوامانه باور کنی و عاشقانه زندگی کنی...

نوشته آقای غلامرضا میناخانی

منبع http://www.minakhany.blogfa.com

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:0 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
تحقیقات نشان می‌دهد کسانی که تحت رژیم‌های غذایی فاقد ویتامین‌های گروهB قرار گرفته‌اند، به اختلال روانی، اضطراب شدید و افسردگی مبتلا شده‌اند.

این آزمایش‌ها به صراحت ثابت می‌کند که کمبود ویتامین‌های B می‌تواند یکی از علل اصلی بعضی از اختلالات روانی باشد. گروهی از دانشمندان در سوئد، مغز اشخاصی را که در حالت جنون از دنیا رفته بودند، با مغز اشخاصی که با مرگ‌های ناگهانی و به‌طور عادی مرده بودند تشریح و مقایسه کردند و دریافتند که چهار ماده در مغز اشخاص عادی وجود دارد که در مغز کسانی که در اثر جنون جان خود را از دست داده بودند، وجود ندارد. این چهار ماده عبارت است از: 1- آدنین، 2- تیامین، 3- سیتوزین، 4- گوآمین .

این چهار ماده در گوشت‌ها مانند گوشت گوساله یا گوسفند ،جگر، مغز و قلوه وجود دارد.

کمبود ویتامین های گروه B باعث ایجاد اختلالات عصبی مانند اضطراب شدید ، افسردگی ، عصبانیت و فشار عصبی می شود.

اضطراب شدید و ناراحتی عصبی دائمیاغلب ناشی از کمبود ویتامین‌های گروه B بخصوص تیامین (ویتامین B1) است و اگر رژیم غذایی شما سرشار از مواد نشاسته‌ای (کربوهیدرات‌ها) باشد، عواقب کمبود ویتامین شدیدتر خواهد بود.

چنانچه غذای شما حاوی کلسیم کافی نباشد، میزان کلسیم در بدن شما پایین خواهد آمد و در نتیجه اعصاب شما تحریک خواهد شد. شیر و فرآورده‌های آن، بهترین منبع کلسیم محسوب می‌شوند. توصیه می‌شود مصرف آنها را جدی بگیرید.

خوب است بدانید که کلسیم زمانی به طور موثر جذب بدن می‌شود که ویتامینD به میزان کافی در روده‌ها باشد. اگر شما زندگی بدون تحرک و آرامی دارید ،می‌توانید مقدار زیادی کلسیم مصرف کنید. در این مورد توصیه می‌شود غذای خود را با یک قرص ویتامین‌ِِِD تقویت نمایید.

در حال حاضر بسیاری از متخصصان تغذیه توصیه می‌کنند که از مصرف غذاهای حاوی کلسیم و نیز انواع ویتامین‌ها غافل نشوید.

همان‌طور که ذکر شد کمبود ویتامین B می‌تواند منجر به فشار عصبی شود. کمبود شدید تیامین (ویتامین B1)، نیاسین (ویتامین B3) و پیریدوکسین (ویتامین B6) می‌تواند اختلالات عصبی وخیمی را به‌وجود آورد.

منابع ویتامین های گروه B به طور کلی شامل:مخمر (ماءالشعیر)، جوانه گندم و جو، غلات و نان سبوس دار، جگر و انواع گوشت است . به طور اختصاصی نیز :

مواد غذایی غنی از B1 :مخمر آب جوی موجود در ماء الشعیر ، گوشت گاو، دانه آفتابگردان و بادام زمینی، جوانه گندم و نان های سبوس دار است.

مواد غذایی غنی از B3 :مخمر آبجو ، بادام زمینی و گوشت است.

مواد غذایی غنی از B6 :جگر گاو، موز ، دانه آفتابگردان، جوانه گندم، برگه آلو، گوشت گاو و آب پرتقال است .

برای داشتن اعصابی آرام ، همیشه به مقدار کافی از مواد غذایی حاوی ویتامین های گروه B مانند انواع گوشت، جگر، غلات و نان سبوس دار و جوانه گندم استفاده کنید.

برای حفظ سلامتی و لذت بردن از شادابی زندگی ، باید غذاهای مصرفی حاوی انواع ویتامین‌ها باشد؛ چرا که غذاهای سرشار از ویتامین برای کار منظم سیستم عصبی لازم است.

زمانی که در اشخاص سالخورده عوارض عصبانیت ، به ‌صورت خستگی بروز می‌کند، نشانه‌ی این است که باید ماده‌ی غذایی مناسبی مصرف شود؛ بخصوص وقتی شخص کم خوراک باشد، میزان قند خون پایین می‌‌آید که در این مواقع مصرف یک قاشق عسل ، یک عدد شکلات ، یک لیوان شیر یا آب میوه، کمی پنیر و بیسکوییت توصیه می‌شود.

وقتی عصبانی و بی‌حوصله شدید، تا آن‌جا که ممکن است علت واقعی آن را بررسی و کشف کنید و اگر نتوانستید به پزشک روانشناس مراجعه نمایید تا او به شما کمک کند.

فراموشی‌ و ضعف حافظه نیز از کمبود غذایی به‌وجود می‌آید. روانشناسان می گویند که فراموشی علامت چیزی است که پیوندی با پیری ندارد و می‌تواند عارضه‌ی کمبود غذایی باشد.

لازم به‌ یادآوری است که تغذیه‌ی نامناسب نه تنها بر روی اعصاب و روان آدمی تاثیر بدی می‌گذارد ، بلکه باعث مختل شدن فعالیت سایر سیستم بدن نیز می‌گردد. توصیه‌ی همه‌ی متخصصان این است که به آن‌چه می‌خورید دقت کنید و سعی نمایید مواد غذایی مغذی و مفید را بر مصرف موادی با ارزش غذایی کم، ترجیح دهید.
منبع : عصرایران

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:17 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

افسردگی بیش از سایر عوامل، تهدید‌کننده حیات جسمی و روانی انسان‌هاست و در جامعه ما، دومین رتبه بیماری‌ها را از نظر تحمیل هزینه روحی، مادی، اجتماعی و اقتصادی به خود اختصاص داده است. در هر صورت بیماری افسردگی در این دست افراد اگر تحت درمان قرار نگیرد، پیامدهای جبران‌ناپذیری برای خود و اطرافیان به دنبال خواهد داشت. در زمینه افسردگی افراد مطلقه، علایم و درمان آن با مهدی میرمحمدصادقی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و مشاور خانواده گفت‌وگو کرده‌ایم که در زیر می‌خوانید:

‌ آیا افسردگی بعد از طلاق در افراد جداشده یک پروسه طبیعی است؟
بله، ذات افسردگی با از دست دادن در ارتباط است. وقتی ما چیزی و کسی مهم را از دست می‌دهیم، احتمال آنکه دچار افسردگی شویم بسیار زیاد است. در اینجا هم مشخص است زوجین دارند یکدیگر را از دست می‌دهند. البته افسردگی در این مورد بستگی به این دارد که چه کسی خواهان است و چه کسی دیگر خوانده و در برابر جدایی مقاومت می‌کند و نمی‌خواهد همسرش را از دست دهد. کسی که خواهان است و می‌خواهد طلاق بگیرد یا طلاق دهد کمتر دچار افسردگی می‌شود و اما همسری که طلاق نمی‌خواهد و مشکلی با زندگی‌اش ندارد، احتمال افسردگی و شدتش در وی بیشتر است. در واقع بیماری افسردگی او جدی است.

‌ زن و مرد از منظر روانی تا چه مدتی درگیر طلاق و پیامدهای آن هستند؟
معمولا کسانی که پروسه جدایی را طی می‌کنند، دو سال درگیر نتایج و پیامدهای آن هستند. پروسه طلاق به نوعی استعاری، مرگ است، مرگ کسی که همچنان زنده است. معمولا زمانی که طلاق جدی شود تا زمانی که افراد از آن بیرون آیند، دو سال زمان‌ می‌برد، در صورتی که مرگ عزیز شش ماه تا یک‌سال زمان و انرژی می‌گیرد. فکرکردن به شخصی که زنده است، آیا در آینده ازدواج می‌کند یا نه، روزهایش را چگونه سپری می‌کند و... باعث ایجاد خشم می‌شود که معمولا شدت این خشم هم زیاد است. طلاق هزینه‌بر است، هم از منظر اقتصادی و هم عاطفی. در اینجا ما با مساله اقتصادی کاری نداریم هرچند که این مسایل اقتصادی مخصوصا برای زنان درگیری روحی ایجاد می‌کند (مانند اینکه در کجا سکونت کند، از چه طریقی امرارمعاش کند)، حتی در برخی از کشورها هزینه‌های اقتصادی طلاق محاسبه می‌شود. اما هزینه‌های عاطفی قابل محاسبه نیست و شدتی هم که بر جای می‌گذارد خیلی بیشتر است، مشکلاتی که برای فرزندان رقم می‌خورد که تا آخر عمر گریبانگیرشان است، مشکلات جنسی، ازدواج‌های دوم که سطح تنش بالاتری دارند و غیره.

‌ در پروسه جدایی و بعد از آن، بیشتر زنان افسرده می‌شوند یا مردان؟
کلا زنان افسردگی‌شان بیشتر از مردان است و طبق آمارها در کل جهان، آنها دو برابر بیش از مردان افسرده می‌شوند. آمار شیوع افسردگی در زنان 25درصد است، یعنی از هر چهار زن یکی مبتلا به درجاتی از این بیماری است و در مردان این نسبت یک به هشت است. در طلاق هم این قضیه صدق می‌کند که زنان بیشتر دچار افسردگی می‌شوند.

‌ علایم افسردگی بعد از طلاق با افسردگی بالینی متفاوت است؟
خیر - فقط اینکه این اشتغال فکری سمت و سویش فقط به همسر گذشته می‌رود، خشم به نسبت زیادتر است و کنجکاوی نیز در مورد همسر قبل دیده می‌شود. گاهی در این پروسه ممکن است که همسران بخواهند دوباره بازگردند به زندگی‌شان و در اینجا توصیه می‌شود دیگران مداخله نکنند چه خانواده و چه مشاوران که نباید بگویند: «برگردی همان‌ آش و کاسه هست.» بهتر است یک‌بار دیگر از این فرصت استفاده کنند فقط چیزی که توصیه می‌شود این است که زوج‌ها پس از برگشتن سریع بچه‌دار نشوند، زیرا احتمال آن است که باز جدا شوند.

‌ علایم این افسردگی را به‌طور کلی بیان کنید؟
بی‌حوصلگی، پایین آمدن تمرکز، کم‌شدن حافظه (گاهی افراد فکر می‌کنند مشکل عصب شناختی دارند)، بی‌خوابی یا پرخوابی، بی‌اشتهایی یا پراشتهایی، احساس پوچی، عدم امید به آینده، از دست‌دادن انرژی، خسته‌شدن سریع، گریه و غم، زود جوش‌آوردن، پایین‌آمدن آستانه تحمل مخصوصا در مردان، زودرنجی در زنان، اعتماد به‌نفس‌پایین. افسردگی بعد از طلاق گاهی با اضطراب، دلشوره و ترس از آینده، بدبینی نسبت به جنس مخالف، گرایش به الکل و موادمخدر و خودسرانه دارو خوردن همراه است.

‌ آیا فرد مطلقه افسرده به خودکشی فکر می‌کند؟
کلا افراد افسرده به خودکشی زیاد می‌اندیشند که فکرکردن به این قضیه برای افراد مطلقه بیشتر است. معمولا افکار خودکشی با شدت افسردگی در ارتباط است.

‌ چه عواملی تشدید‌کننده افسردگی در این دسته از افراد است؟
نداشتن حمایت اجتماعی، تنهایی و انزوا، مسایل اقتصادی، رفت و آمد زیاد به دادگاه، نبود شبکه دوستان، مشکلات مربوط به حضانت فرزند (اینکه زن یا مرد همسرش را از دست داده و ممکن است فرزندش را هم از دست دهد) مسلما فشار روانی را زیادتر می‌کند. کلا هرچقدر میزان از دست دادن روابط انسانی بیشتر باشد، این حس منفی بیشتر تشدید می‌شود. حس اینکه فرد فکر کند طلاقش غیرمنصفانه بوده باشد، احساس افسردگی‌اش بیشتر می‌شود. همچنین در پروسه جدایی رد و بدل شدن تهمت‌ها مساله را حادتر می‌کند.

‌ برخی از مشاوران و روانشناسان پیشنهاد می‌کنند برای درمان سریع افسردگی، فرد وارد رابطه عاطفی جدیدی شود، نظر شما در این‌باره چیست؟
زن یا مردی که طلاق می‌گیرند، توصیه نمی‌شود که وارد رابطه دیگری شوند. در واقع مانند آن است که فرد از چاله درآمده بیفتد در چاه. وقتی ما کسی را از دست می‌دهیم باید تامل کنیم، مشکلاتی را که در زندگی‌مان داشتیم مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم و با عواطف خود کنار بیاییم. وقتی فردی با افسردگی وارد یک رابطه می‌شود بیشتر دنبال یک رابطه پرستارانه است که کسی از او مراقبت کند. در کل ارتباطاتی که افراد مطلقه واردش می‌شوند، ریسک بسیار بالایی برایشان دارد. همچنین اشخاصی که با فرد مطلقه وارد رابطه عاطفی می‌شوند، باید بدانند که رابطه‌شان پر از ریسک است زیرا آن شخص هنوز از رابطه قبلی‌اش کنده نشده است. به نظر من قطعا فرد باید بعد از شش ماه از طلاقش و چه بسا بیشتر وارد یک رابطه شود.

‌ داشتن اعتماد به نفس در فرد مطلقه تا چه حد در بهبودی افسردگی نقش دارد؟
یکی از نشانه‌های افسردگی نداشتن اعتماد به نفس است. هر چقدر اعتماد به نفس را بالا ببریم، افسردگی نیز کمتر می‌شود. از دید من باید افسردگی را درمان کرد تا اعتمادبه‌نفس فرد بازگردد.

‌ حمایت خانواده در بهبود فرد چقدر نقش دارد؟
نقش پررنگی دارد. وقتی فرد جدا می‌شود، روابطش محدود می‌شود، بیش از هر زمانی به حمایت و کمک نیازمند است و این حمایت خانواده است که می‌تواند میزان افسردگی را کاهش دهد. حمایت خانواده بسیارمهم است اما در جامعه ما حمایت با مداخله قاطی می‌شود. فرد مطلقه باید آزادی عمل داشته باشد و طبق درخواست‌های درونی میلش عمل کند و خانواده به جای مداخله حمایتش کند. البته باید گفت این مداخله از سوی خانواده زن مطلقه است زیرا فشارها بر روی زنان مطلقه بیش از مردان است.

‌ شما به عنوان مشاور خانواده برای افرادی که افسردگی بعد از طلاق را تجربه می‌کنند، چه راهکاری را پیشنهاد می‌دهید؟
اگر افسردگی حادی دارند حتما باید برای درمان اقدام کنند. ابتدا با روان‌درمانی و اگر نیاز بود که از دارودرمانی استفاده کنند.. برای کاهش افسردگی، روابط اجتماعی‌شان (دوستانه و خویشاوندی) را گسترش دهند، ورزش کنند و در صورت داشتن فرزند، دیدارهایشان را منظم کنند. خود را مشغول کنند و به زندگی جدیدشان سروسامان دهند.به سرعت وارد رابطه‌های عاطفی نشوند. در صورت سپری شدن مدت لازم بعد از طلاق، به زندگی مشترک جدید فکر کنند.

‌ مدت زمان درمان این نوع افسردگی چقدر است؟
افسردگی بعد از طلاق به شدت آسیب‌دیدن فرد در ازدواج گذشته‌اش بستگی دارد. این نوع افسردگی زیر شش‌ماه بهبود می‌یابد اما اگر ادامه داشت فرد باید حتما از روانشناس کمک گیرد. باز هم تاکید می‌کنم زن و مرد مطلقه بعد از جدایی به دلیل آنکه ذهن‌شان درگیر است، برای تشکیل زندگی مجدد عجله نکنند، زیرا آسیب بیشتری می‌بینند. از بزرگ‌ترین معضلاتی که فرد مطلقه پیدا خواهد کرد این است که ازدواج دومش هم به شکست منتهی شود پس حتما برای ازدواج بعدی دقت لازم را داشته باشند.


منبع شرق

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:10 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

آیا در خانواده شما سابقه افسردگی وجود دارد؟ آیا فردی در خانواده شما بیماری وسواس دارد؟ گوشه‌گیری و تنهایی چطور؟ به چه دلیل این سوالات مهم هستند؟ به دلیل اینکه افسردگی و اضطراب می‌توانند در اعضای مختلف یک خانواده حضور داشته باشند، یعنی یکی از دلایل ایجاد افسردگی خصایص ژنتیکی افراد و موارد وراثتی است.اگر به افراد خانواده خود دسترسی دارید از آنها در مورد وجود سوابق بیماری در خانواده سوال کنید. درباره همه وابستگان از هر دو سمت پدری و مادری سوال کنید. آیا شخصی در خانواده شما نشانه‌های ابتلا به افسردگی یا اضطراب را از خود نشان داده است؟ دقیقا نمی‌توان گفت در صورت ابتلای چه تعداد از خانواده شما، اضطراب و افسردگی شما حتما ریشه ژنتیکی دارد اما هرچه تعداد این افراد بیشتر باشد امکان افسردگی شما از طریق وراثت و عوامل ژنتیکی زیادتر می‌شود.

به‌غیر از مشکلات ژنتیکی، افسردگی می‌تواند ناشی از مشکلات جسمی دیگر نیز باشد. افسردگی می‌تواند ناشی از مصرف دارو (داروهای قانونی یا غیرقانونی) یا بیماری‌های فیزیکی دیگر باشد. داروها (خواه قانونی و از طریق داروخانه، خواه غیرقانونی و از طرق دیگر) عوارض جانبی بسیاری دارند. بعضی اوقات حل مشکل افسردگی به آسانی و از طریق کنترل داروهای مصرفی بیمار انجام می‌شود. تقریبا تمام داروهای مصرفی, احساسات فرد بیمار را تحت‌تاثیر قرار می‌دهند که همه این تاثیرات مثبت نخواهند بود. حتما با دکتر خود در این مورد صحبت کنید. شاید بخشی از مشکل به داروی مصرفی شما مربوط باشد البته از مصرف دارو بدون نظر پزشک خودداری نکنید.استفاده بی‌رویه از الکل نیز باعث بروز افسردگی می‌شود. بسیاری از افراد حتی در صورت استفاده متوسط از این نوشیدنی نیز دچار تغییر رفتار و حالات روانی می‌شوند. الکل همچنین در صورت مصرف با داروها می‌تواند تاثیرات مخربی داشته باشد. این تاثیرات تقریبا همراه با اکثر داروهای مصرفی امروزی ایجاد می‌شوند. در بعضی از موارد حتی این ترکیب می‌تواند مرگبار باشد.

بیماری‌های جسمی نیز می‌تواند از عوامل بروز افسردگی باشند، البته بیماری به تنهایی نمی‌تواند عامل افسردگی باشد ولی می‌تواند عامل تغییرات روحی شود. مثلا نگرانی و غم حاصل از بیماری می‌تواند باعث این حالت شود. اگر بیمار هستید باید با دکتر مشاوره‌ای داشته باشید تا مطمئن شوید بیماری عامل افسردگی شما نیست.غم و ناراحتی که شما در حال حاضر احساس می‌کنید معمولا ریشه در گذشته شما دارد. به همین علت جست‌وجو در تاریخچه زندگی می‌تواند سرنخ‌هایی در مورد ریشه افسردگی شما در اختیار متخصصین قرار دهد. البته تمرینات این بخش که به نام ساختار منشا احساسات معروف است کمی زمان‌بر است. در این آزمایش روانشناس، بیمار را به دوران کودکی خود می‌برد. از شما سوالاتی در مورد والدین و تجربیات دوران کودکی‌تان پرسیده می‌شود. بعضی از خاطرات می‌توانند احساسات عظیمی را بیدار کنند.

اگر این احساسات غیرقابل‌تحمل باشند، می‌توانید آزمایش را متوقف کنید. در این صورت باید با روانکاو نیز مشورتی داشته باشید. مطمئنا بعد از پر کردن فرم و انجام آزمایش، بیمار احساس بهتری خواهد داشت زیرا به منشا مشکلات خود حداقل تا حدی آگاهی پیدا کرده است. نکته قابل‌توجه آن است که این آزمایش برای پیدا کردن مقصر یا گناهکار نیست بلکه تنها کمکی به فرد بیمار برای بخشیدن خودش یا گذر از آن احساس بد است. این آزمایش به بیمار آگاهی جدیدی می‌دهد تا شروعی تازه داشته باشد.نکته دیگر آنکه در یادآوری خاطرات همه جزییات لازم نیستند، یک خاطره را شاید به دقت به یاد نیاورید ولی احساسات همراه آن، با قدرت و شدت در زندگی افراد تاثیرگذار است. توجه داشته باشید این آزمایش برای پیدا کردن مقصر، مثلا گرفتن انگشت اتهام به سمت والدین‌تان یا افراد مهم زندگی‌تان نیست. مطمئنا این افراد تاثیر زیادی در زندگی شما داشته‌اند. نقش‌های مثبت بسیاری را در زندگی شما ایفا کرده‌اند و البته هرکدام از این افراد تاثیرات منفی خود را نیز داشته‌اند. اگر به این حقیقت آگاه باشید که این افراد نیز افراد کاملی نیستند و مشکلات خاص خود را دارند راحت‌تر با این مساله روبه‌رو می‌شوید. این آزمایش فقط برای آگاهی از مشکل است نه برای یافتن گناهکار.

در تلاش برای یافتن علت افسردگی یا اضطراب، فرد باید جهانی را که در آن زندگی می‌کند مورد تحلیل قرار دهد؛ جهانی که حاصل شیوه زندگی اوست. چشم خود را باز کنید و خوب مشاهده کنید. چه عواملی در دنیای شما وجود دارند که باعث رنج شما هستند؟ این عوامل می‌توانند از ترافیک روزانه شهری تا از دست دادن عزیزان متغیر باشند. این عوامل باعث رنجش احساسی شما و حتی در بعضی موارد باعث آسیب رسیدن به سلامتی شما می‌شوند. آزمایشاتی نیز برای تشخیص این عوامل وجود دارد که بدون تشخیص آنها امکان معالجه وجود ندارد. توجه داشته باشید که تمامی تغییرات بزرگ زندگی حتی آن‌دسته که بسیار مثبت هستند نیز باز تاثیرات منفی را می‌توانند به همراه داشته باشند. مثلا خرید خانه که رویدادی بسیار مثبت است می‌تواند بسیار استرس‌زا نیز باشد.

بدیهی است که هیچ فردی به افسردگی یا اضطراب علاقه ندارد و ترس از ابتلا به این بیماری‌ها بسیار قابل درک است. اگر همه علل اصلی وقوع این بیماری‌ها یعنی عامل ژنتیک و جسمی، گذشته شخصی و خانوادگی یا استرس را در زندگی خود احساس می‌کنید باید از آزمایش دیگری استفاده کنید تا در تشخیص مهم‌ترین علت بیماری‌تان کمک کند.

منبع شرق

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:5 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

والدین و شیوه های تربیت فرزند

خانواده نقش اساسی در حفظ سلامت روانی، اجتماعی و جسمانی کودکان و والدین دارد. خانواده اولین و مهم ترین بافت اجتماعی را برای رشد انسان فراهم می سازد. در جریان رشد طبیعی هر کودک یک رشته تغییرات شناختی، عاطفی و اجتماعی را شاهد هستیم. این تغییرات می تواند به مشکلات رفتاری-عاطفی و یادگیری در کودکان بینجامد. بیشتر مشکلات رفتاری کودکان منعکس کننده شرایط پیچیده بین فردی اعضای خانواده به ویژه والدین است. به عبارت دیگر می توان گفت دلیل اکثر مشکلات رفتاری کودک روابط معیوب اعضای خانواده با یکدیگر است و با روش های تربیتی نادرست والدین و تعاملات معیوب آن ها با فرزندان ارتباط دارد.

شیوه های تربیت فرزند

شیوه های تربیت فرزند شامل دو معیار عمده است: محبت و کنترل والدین. کنترل والدین آن دسته از رفتارهای والدین را شامل می شود که در خدمت جامعه پذیری کودک (فرآیند انتقال ارزش های اجتماعی از والدین به فرزندان) قرار دارد. این امر به صورت توانایی والدین دراعمال رهنمود، ثبات، توانایی تحمل رفتارهای نامطلوب (برای مثال فریاد کشیدن، بهانه جویی، گریه و ...) و استفاده از مشوق ها و تقویت ها، نمود دارد. محبت نیز شامل صمیمیت، علاقه، مهربانی و عاطفه والدین است. بر اساس این دو شاخص مهم، شیوه های تربیت فرزند را به سه دسته عمده تقسیم می کنند:

شیوه مقتدرانه، شیوه سهل گیرانه، شیوه استبدادی.

1-شیوه مقتدرانه

والدینی که از این شیوه استفاده می کنند، واقعیت ها را به کودکان خود منتقل می کنند و تمایل بیشتری برای پذیرش دلایل کودک خود در یک رهنمود (دستور) از خود نشان می دهند. این والدین سخنوران خوبی هستند و اغلب برای مطیع  سازی از استدلال و منطق بهره می جویند و به منظور توافق با کودک با او گفت وگو می کنند، از رفتارهای نامطلوب کودک نمی ترسند و تاب مقاومت در برابر عصبانیت او را دارند. والدین مقتدر به تلاش های کودکان برای جلب حمایت و توجه پاسخ می دهند و از تقویت های مثبت بیشتری استفاده می کنند.این والدین در بعد محبت نیز عملکرد خوبی دارند و در ابراز محبت و علاقه و مهربانی دریغ نمی ورزند. آن ها حقوق ویژه خود را به عنوان یک بزرگسال می شناسند و از علایق فردی و ویژگی های خاص کودک خود نیز آگاهی دارند.کودکان این والدین؛ فعال، دارای اعتماد به نفس، استقلال رای، واقع گرا، باکفایت و خشنود، توصیف شده اند. آن ها به دلیل این که والدینشان فرصت های زیادی در تصمیم گیری و انتخاب در اختیارشان قرار می دهند و به خاطراین که مورد عشق و محبت واقع می شوند از نوعی احساس امنیت عاطفی برخوردارند.

2-شیوه سهل گیرانه

والدین سهل گیر کنترل کمتری بر کودکان خود اعمال می کنند و خواسته های آ ن ها از کودکانشان چندان معقول نیست. مهرورزی و محبت والدین در حد متوسطی قرار دارد. فعالیت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدین کنترل کمی بر کودکانشان دارند، همین طور درباره انضباط کودک از نگرش هایی متعارض برخوردارند. والدین سهل انگار در عین آن که به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چندانی از آن ها ندارند.

فقدان خواسته های معقول همراه با خودداری از ارائه دلیل و گفت وگو با کودک، همواره از ویژگی های این شیوه به شمار می رود. این والدین به ندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه می دهند. اگرچه والدین سهل انگار زورگو و سرکوبگر هستند ولی در بیشتر موارد در مواجهه با بهانه جویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود می آورند.والدین سهل انگار در ابراز محبت با والدین مقتدر تفاوت فاحشی ندارند. مادران سهل انگار به عنوان تنبیه، کودک را از محبت خود محروم می سازند و به تمسخر او می پردازند. یک والد سهل انگار در تلاش است درباره خط مشی خود با کودک مشورت کند و قواعد خانواده را برای او توضیح دهد. او توقع چندانی برای انجام کارهای منزل و رفتار صحیح از کودک خود ندارد. کودکان این والدین متکی به خود، نیستند و یا از استقلال رای اندکی برخوردارند. این کودکان به صورت افرادی نسبتا ناپخته توصیف شده اند که هنگام مواجهه با ناملایمات، تمایل به واپس روی (روی گردانی) دارند. این کودکان نسنجیده عمل می کنند و به فعالیت بی هدف می پردازند. پرخاشگر و فاقد اعتماد به نفس هستند و رفتارهای بزهکارانه از خود نشان می دهند.

3-شیوه استبدادی

نمایش قدرت والدین اولین عاملی است که این شیوه را از دو شیوه دیگر متمایز می کند. این والدین بسیار پرتوقع اند و پذیرای نیازها و امیال کودکان نیستند. پیام های کلامی والدین یک جانبه و فاقد محتوای عاطفی است. والدین مستبد غالبا هنگام اعمال دستورات، دلیلی ارائه نمی دهند. این والدین نسبت به دیگر والدین در میزان مرعوب شدن در برابر رفتارهای نامطلوب، در حد متوسطی قرار دارند.والدین متمایل به شیوه استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان می دهند. آن ها به ندرت در رابطه ای که به خشنودی کودک منجر شود، شرکت می کنند و اغلب نسبت به تلاش های کودکان برای جلب حمایت و توجه بی تفاوت اند. ابراز محبت در این الگو در پایین ترین سطح قرار دارد. این والدین، تایید، همدلی و همدردی اندکی را نسبت به فرزندان خود ابراز می کنند.این والدین برای کنترل کودکان خود از شیوه های ایجاد ترس استفاده می کنند و هیچ گونه تفاهمی بین والدین مستبد و فرزندانشان وجود ندارد. این والدین اطاعت بی چون و چرای کودک در هر مسئله ای را یک حسن تلقی می کنند و در مواقعی که اعمال و رفتار کودک در تعارض با معیارهای آن ها قرار می گیرد، از تنبیه و اعمال زور برای مهار خواسته کودک استفاده می کنند.بر اساس تحقیقات، فرزندان والدین مستبد نسبت به فرزندان والدین مقتدر در برقراری رابطه با همسالان و داشتن موقعیت فعال و نیز استقلال رای در سطح پایینی قرار می گیرند. این کودکان همچنین افرادی خشمگین، منزوی، غمگین و آسیب پذیر نسبت به استرس و محتاط توصیف می شوند.

بهترین شیوه کدام است؟

شیوه هایی که والدین در تربیت فرزندان خود به کار می گیرند، نقش اساسی در تامین سلامت روانی فرزندان آن ها دارد. در سایه ارتباط سالم است که می توان نیازهای فرزندان را شناخت و نسبت به تامین و ارضای آن ها همت گماشت. بهترین شیوه تربیت فرزند، شیوه مقتدرانه است که والدین در عین گرم و صمیمی بودن با فرزند، کنترل کننده و مقتدر هستند.

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 14:58 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
خدا رو شاکرم: 

برای مالیاتی که پرداخت میکنم 
چون به این معناست که شغلی دارم. 


برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی 
چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان. 

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن 
چون یعنی غذا برای خوردن دارم. 

برای سایه ای که شاهد کار منه 
چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه. 

برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه 
چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم. 

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم 
چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم. 

برای هزینه بالا برای گرمایش 
چون یعنی خانه گرمی دارم. 

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند 
چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم. 

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز 
چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم. 
برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند 
چون یعنی هنوز زنده هستم. 

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! 
با تمام قلبتان دوست بدارید! 
[ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 15:45 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

والدین نباید کودکان را از بازی با خاک، گل، آب و ماسه منع کنند،  بخشی از تاثیر بازی‌ها کمک به رشد خلاقیت در کودکان است و در صورتی که والدین بتوانند محیطی را برای کودک فراهم کنند که از لوازمی که در اختیار دارد چیزی را خلق کند تاثیر زیادی در ایجاد خلاقیت و نوآوری وی خواهد داشت.

 اسباب بازی‌ها وسایلی هستند برای تقویت ارتباط کودک با محیط اطراف و بازی کردن کودکان با این وسایل نوعی ارتباط غیر کلامی است که کودک با اطرافیان و محیط برقراری می‌کند.

 بیان اینکه کودکان در هر سنی می‌توانند از اسباب بازی‌ها برای رشد و تکامل خود و ارتباط با دیگران استفاده کنند، ادامه داد: به خصوص در کودکانی که هنوز تکلم پیدا نکرده‌اند اینگونه ارتباطات معنای بیشتری پیدا می‌کند.

 همواره مشاهده می‌شود که کودکان با اسباب بازی‌های خود ارتباط برقرار می‌کنند و با آنها صحبت می‌کنند و به نحوی با اسباب بازی خود رفتاری می‌کنند که انگار یک موجود زنده است، باید گفت 

 ارتباط کودکان با اسباب بازی خود جزیی از شرایط رشدی کودکان و بازی‌های تخیلی کودکان به حساب می‌آید و معمولا کودک باید این سیر را در رشد خود داشته باشد در صورتی که کودکی در این زمینه ضعیف عمل کند به عنوان مشکل تلقی می‌شود.

 با بیان اینکه با رشد کودک نوع اسباب بازی‌ها و ارتباط وی با آنها نیز تغییر می‌کند،  باید گفت: علاوه بر اینکه اسباب بازی‌ها جنبه تقویت ارتباطی را در کودکان دارند بنابراین در تقویت رشد شناختی کودک نیز نقش دارند به نوعی که برخی از اسباب بازی‌ها ذهن کودک را برای پیدا کردن راه حل برای مسائل و مشکلات فعال می کند.

امروزه به تعداد اسباب بازی‌هایی که بر رشد شناختی کودک تاثیر مثبت دارد افزوده شده و کمک می‌کند کودک شناخت خود را از محیط پیرامون خود تقویت کند به خصوص اسباب بازی‌هایی که به نوعی کوچک شده وسایل واقعی هستند در هر مرحله‌ای از رشد کودکان کمک کننده خواهند بود و می‌توانند ارتباط و رشد شناختی کودکان را تقویت کنند.

 با اشاره به اینکه یک اسباب بازی خوب باید متناسب با شرایط رشد از نظر سنی و عقلی باشد تا کودک بتواند با آن ارتباط برقرار کند، مسلما کودکان موفق به استفاده و ارتباط یافتن با اسباب بازی‌های پیچیده‌ای که متناسب با سن آنها نیست نمی شوند.

اسباب بازی‌ها باید از سلامت کامل برخوردار و امنیت لازم را داشته باشند و با در نظر گرفتن سلامت جسمی و روحی انتخاب شوند، باید تصریح کرد: خطرناک بودن اسباب بازی‌ها تا حد زیادی بستگی به شرایط سنی کودک دارد.

برخی از اسباب بازی‌ها برای کودکانی که سن کمی دارند خطرناک هستند در حالی که برای کودکانی در سنین بالاتر مناسب است و هیچ خطری را در پی ندارد به طور مثال در سنین دو یا سه سالگی که کودکان علاقه به بردن اشیا به دهان دارند خرید اسباب بازی‌های که از اشیاء و قطعات ریز تشکیل می‌شوند برای آنها خطرناک است.

 از دیگر اسباب بازی‌هایی که ممکن است برای کودکان خطرآفرین باشد به اسباب بازی‌هایی با اجزای تیز و برنده و اسباب بازی‌های شیشه‌ای باید اشاره کرد : وجود احتمال شکسته شدن در اسباب بازی‌های شیشه‌ای می‌تواند استفاده از این اسباب بازی‌ها برای کودکان خطرآفرین باشد.

 با وجود این که کودکان زمینه اولیه برای گرایش به اسباب بازی‌های خاص را دارند ولی درعین حال محیط بخش مهمی است که این گرایش‌ها را تقویت یا تضعیف می‌کند بنابراین والدین باید توجه داشته باشند که اسباب بازی‌هایی متناسب با جنسیت کودک انتخاب کنند.

با تغییر جامعه اسباب بازی‌ها نیز تغییر می‌کنند و برخی اسباب بازی‌ها جنبه آموزشی پیدا کرده‌اند و با این هدف طراحی می‌شوند که درعین حال که جنبه سرگرمی دارند زمینه آموزش و رشد کودکان را نیز تقویت کنند.

 با اشاره به افزایش بازی‌های رایانه‌ای  بایدتصریح کرد: این بازی‌ها به نوع خود شرایطی را برای تقویت رشد بچه‌ها فراهم می‌کند اما با توجه به این که این بازی‌ها جذابیت بیشتری برای کودکان دارد نباید اجازه داد که این مسئله کودکان را محدود کند و آنها را از دیگر بازی‌ها به خصوص بازی‌های دسته جمعی که به رشد ارتباطی کودکان کمک می‌کند محروم نماید.

 با بیان اینکه والدین نباید کودکان را از بازی با خاک، گل، آب و ماسه منع کنند،  بایداظهار داشت: بخش از تاثیر بازی‌ها کمک به رشد خلاقیت در کودکان است و در صورتی که والدین بتوانند محیطی را برای کودک فراهم کنند که خود از لوازمی که در اختیار دارد چیزی را خلق کند تاثیر زیادی در ایجاد خلاقیت و نوآوری کودک خواهند داشت.

 با اشاره به اینکه استفاده از گل، خمیر بازی و ماسه مواد اولیه‌ای هستند که می‌تواند به پرورش خلاقیت در کودکان کمک کند،  باید افزود: به راحتی می‌توان شرایط این نوع بازی‌ها را در داخل منزل برای کودکان ایجاد کرد.

 کودکان به طور معمول باید بتوانند با اسباب بازی‌های خود به نحو موثری ارتباط پیدا کنند ولی مواردی وجود دارد كه بچه‌ها از نظر رشدی به خصوص رشد ارتباطی مشکل دارند که این در درجه اول خودش را در ارتباط برقرار کردن با اسباب بازی‌ها نشان می‌دهد و در صورتی که والدین متوجه چنین مشکلی در فرزند خود بشوند باید با یک کارشناس در این زمینه مشورت کنند تا بررسی‌های جامع‌تر صورت گیرد.


دکتر مهدی تهرانی دوست فوق تخصص روانپزشکی کودک

[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 15:14 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
چه احساسی دارید وقتی فرزندتان از مدرسه برمی گردد و از تنبیه بدنی خودش توسط معلم شکایت می‌کند؟ تنبیه بدنی به هرگونه ضرب و جرح یا رفتار غیرقابل قبول اطلاق می‌شود! اکنون باید چه کار کنید؟ آیا از این سیستم انضباطی حمایت می‌کنید یا با دلسوزی و همدردی درباره اتفاقی که افتاده با فرزندتان حرف می‌زنید؟ این تجارب بر سلامت روانی کودک تاثیر می‌گذارد، دوران رویایی کودکی را بر هم می‌زند و آینده او را نیز خراب می‌کند.

 همگی ما درباره تنبیه بدنی شدید کودکان در برخی مدارس یا حتی خانواده‌ها شنیده‌ایم! فقط تصور کنید یک کودک چگونه می‌تواند با چنین پدر و مادر و معلم سختگیری کنار بیاید!  بررسی‌ها نشان می‌دهد کودکانی که تنبیه بدنی می‌شوند در دوران بزرگسالی بیشتر پرخاش می‌کنند. آنها از کتک زدن به عنوان ابزاری برای درس دادن به دیگران استفاده می‌کنند و در نتیجه زندگی مشترک خشونت‌آمیزی خواهند داشت.

این کودکان بیشتر از سایرین قربانی سوء استفاده، جرم و جنایت و خشونت می‌شوند.  شما به عنوان یک پدر یا مادر مسئول باید از عواقب تربیت کودک خود به وسیله تنبیه بدنی آگاه باشید. بنا به عللی که خواهید خواند شما نباید کودک خود را کتک زده یا تنبیه بدنی کنید.

فرزند شما نیز در آینده کتک کاری می‌کند

تنبیه بدنی کودک او را به یک فرد مهاجم تبدیل می‌کند. بسیاری از مطالعات نشان می‌دهد بین تنبیه بدنی کودکان و رفتار خشونت‌آمیز و پرخاشگری آنها در دوران بزرگسالی ارتباط وجود دارد. بیشتر مجرمان افرادی هستند که در دوران کودکی مورد ارعاب و تنبیه بدنی واقع شده‌اند. این قانون طبیعت است که کودکان از شیوه‌های تربیتی والدین، معلمان و بزرگترهای خود درس می‌گیرند.

 کودک رفتارهای منفی را از شما می‌آموزد

کودکان چیزهای زیادی از طبیعت و آدم‌های پیرامون خود یاد می‌گیرند اما باز هم پدر و مادر مهم‌ترین الگوهای زندگی آنها هستند! امروزه والدین آنقدر مشغله کاری دارند که فرصت ندارند وقت خود را با فرزندان‌شان بگذرانند. وقتی پدر یا مادر خسته از سرکار به خانه باز می‌گردد و می‌بیند فرزندش هنوز تکالیف مدرسه‌اش را انجام نداده، عصبانی می‌شود و به شیوه‌های انضباطی مانند فریاد کشیدن و کتک زدن او متوسل می‌شود. این کار، غلط و ناجوانمردانه است.

کودک روش‌های حل اختلاف را یاد نمی‌گیرد

تنبیه بدنی، حواس بسیاری از کودکان را پرت می‌کند. به این ترتیب آنها دیگر یاد نمی‌گیرند با شیوه‌های اجتماعی قابل قبول اختلاف خود با دیگران را حل کنند. وقتی کودکی تنبیه بدنی می‌شود، احساساتی مانند خشم، ناامیدی و ترس بر روح و روان او حاکم می‌شود. ممکن است او افکار انتقام‌جویانه در سر خود بپروراند و دیگر یاد نگیرد چگونه با موقعیت‌های مشابه روبه‌رو شود. او هرگز یاد نمی‌گیرد در آینده چطور باید از پس یک اتفاق ناگوار بربیاید بنابراین به یک فرد خشن تبدیل می‌شود.

 کودک ممکن است آسیب ببیند

تنبیه بدنی از بسیاری جهات می‌تواند خطرناک باشد، مثلا اگر در اثر خشم به صورت او سیلی بزنید ممکن است برخورد انگشتان شما موجب آسیب‌دیدگی یا خونریزی در صورت او شود. ضربه زدن به نقاط ظریفی از صورت مانند چشم و گوش خیلی خطرناک است. بعضی از کودکان در اثر تنبیه بدنی دچار آسیب دیدگی اعصاب شده، فلج می‌شوند یا جان خود را از دست می‌دهند.

کودک ممکن است فکر کند کتک زدن دیگران کار خوبی است

تنبیه بدنی کودک این باور غلط را در او ایجاد می‌كند که برای جلب موافقت دیگران باید آنها را کتک بزنید. کودک گمان می‌کند اجازه دارد با کسانی که از او کوچک‌تر هستند چنین رفتاری داشته باشد. او از قدرت خود در جهت منفی استفاده می‌کند و در دوران بزرگسالی، نمی‌تواند از دیگران «نه» بشنود یا مخالفت آنها را تحمل کند. هر گونه مخالفت از جانب همسالان، او را وادار می‌کند دست به خشونت بزند و با کتک زدن دیگران کار خود را راه بیندازد. کودکان ممکن است کتک زدن را به عنوان راهی برای حل مشکل بشناسند.

کودک ممکن است عزت نفس خود را  از دست بدهد

تنبیه بدنی کودکان این پیام منفی قوی را به ذهن آنها القا می‌کند. کتک زدن کودکان موجب از دست رفتن عزت نفس و اعتماد به نفس آنها می‌شود. آنها خیلی زود به این نتیجه می‌رسند که هیچ ارزشی ندارند و به درد هیچ کاری نمی‌خورند!

کودک احساسات منفی خود را سرکوب می‌کند

خشم، ناامیدی و تمام احساسات منفی که ممکن است کودک در لحظه تنبیه با آنها روبه‌رو شود، به مرور زمان در ذهن او جمع می‌شود. این احساسات ممکن است روزی مانند گدازه‌های آتشفشانی فوران کنند و یاس و ناامیدی برای تمام اعضای خانواده مضر است. باید با روش‌های صحیح و مناسب منظور خود را به کودک بفهمانید، بدون اینکه احساسات او را جریحه‌دار کنید.

کودک از شما فاصله می‌گیرد

تنبیه بدنی به هر شکلی که باشد قطعا بین شما و فرزندتان دیوار و حائل ایجاد می‌کند. خود ما از کسانی که به نوعی سعی می‌کنند به ما آسیب برسانند نفرت داریم. به هر حال این طبیعت انسان است و پدر و مادر باید بدانند تاثیر انضباطی تنبیه بدنی، سطحی و موقتی است! برای ایجاد یک پیوند دائمی با فرزندتان باید در کنار آموزش نظم و انضباط، به او احترام هم بگذارید. تنبیه بدنی مولد احساس ترس است و برای همیشه بین والدین و فرزندان فاصله می‌اندازد. بسیاری از والدین اغلب به یاد نمی‌آورند که خودشان در دوران کودکی تا چه اندازه از تنبیه شدن متنفر بوده‌اند. شیوه‌های مثبت و متعددی برای نزدیک شدن به کودک و یادآوری اشتباهاتی که مرتکب شده وجود دارد. از کتک زدن کودک هیچ چیز عایدتان نمی‌شود!

[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ] [ 14:49 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
 
 

آیا از دست بی ‌احترامی‌ فرزندتان خسته شده‌اید؟‌ آیا هر حرفی كه می ‌زنید فرزند شما با چشم غره و طعنه به شما نگاه می ‌كند؟ آیا آنها بسیار حراف هستند و خیلی حرف می ‌زنند و به شما بی ‌احترامی می ‌كنند؟ اگر شما نیز در گروه این والدین قرار دارید، مقاله زیر را بخوانید تا دریابید كه چگونه می‌ توانید فرزندتان را كنترل و مدیریت كنید. اگر به رفتار كودکتان

واكنش نشان ندهید و آن را قوی ‌تر نكنید، به احتمال زیاد آن رفتار خیلی زود فراموش ‌شان می ‌شود. بی ‌احترامی كودكان به والدین به صورت یک زنجیره در یک ردیف قرار دارد و در درجه اول به احساسات كودک مرتبط می‌ شود و درست از زمانی آغاز می‌ شود كه كودک احساس می ‌كند، در مورد او عدالت رعایت نشده است و دچار سرخوردگی و خشم می ‌شود. سوء استفاده زبانی به معنای حمله به شخصی به منظور آسیب رساندن و كوچک كردن و ترساندن آن فرد است كه اغلب اوقات شامل تهدید فرد مقابل و یا فحاشی و استفاده از كلمات زشت می ‌‌شود. كودكان و نوجوانانی كه این روش را در پیش می‌ گیرند، در حقیقت قصد دارند با حمله به شخصیت پدر و مادر، آنها را كنترل كنند و در واقع به پیامد و نتیجه عمل ‌شان فكر نمی‌ كنند.

 

دلایل بی ‌احترامی كودكان به والدین

دلیل بی ‌احترامی كودكان به والدین در اكثر موارد این است كه آنها روش مناسب پاسخگویی احساسات‌‌ شان را نیاموخته‌اند و با تماشای اطرافیان و البته همسالان خود سعی می‌ كنند چیزهای جدید یاد بگیرند. زمانی كه فرزند شما خسته و ناامید است و نمی ‌داند چگونه باید این حس خود را نشان دهد، با نگاه كردن به اطرافیانش درمی‌ یابد كه این حس را چگونه انتقال دهد، مثلاً متوجه می ‌شود كه شما در مواقع خستگی اخم می ‌كنید و چهره ‌تان عبوس می‌ شود، به این ترتیب به او به طور غیر مستقیم یاد می ‌دهید كه هنگام خستگی باید اخم كند و چهره یک فرد عصبی را به خود بگیرد. نسبت به هر رفتار كودک ‌تان به طور مستقیم واكنش نشان ندهید، زیرا فرزندتان تحریک می ‌شود و مخصوصاً آن كار را انجام می‌ دهد.

 

 یک نكته مهم را همیشه باید به خاطر داشته باشید

 اگر هر دفعه نسبت به بی ‌احترامی و رفتار بد كودک ‌تان واكنش قوی نشان دهید، در حقیقت رفتار كودک را تقویت كرده و به آن قدرت می ‌بخشید و همانطور كه فرزند شما رشد می ‌كند و به سن نوجوانی می ‌رسد، به دنبال روش‌ های جدید می‌ گردد تا از آن طریق شما را تحت فشار قرار دهد. هر چقدر شما كمتر آن را به چالش بكشانید، نیروی فرزندتان را كمتر كرده‌اید و هر چقدر قدرت رفتار زشت فرزندتان كمتر باشد، زودتر به فراموشی سپرده می‌ شود؛ بنابراین بدترین كار و واكنشی كه می ‌توانید در برابر كودک ‌تان از خود نشان دهید، مقابله با كودک است. اگرچه گاهی چشم‌ پوشی از رفتار آنها بسیار سخت است، ولیبهتر است در بدترین شرایط نیز بهترین واكنش را نشان دهید.

 

 واكنش در برابر طعنه كودكان

یكی از اركان اصلی زنجیره بی ‌احترامی كودكان و رفتارهای كلامی زشت آنها، پاسخ ‌های كلامی نامناسب و طعنه زدن است كه به طور كلی كودكان و نوجوانان، آن را به دو روش بروز می‌ دهند: معمولاً زمانی كه احساس می ‌كنند تحت فشار هستند، می‌ خواهند با این روش به آرامش برسند و یا از آن در هنگام عصبانیت به عنوان روش ایمن برای كنترل و مدیریت خشم خود استفاده می ‌كنند. منظور از روش ایمن، روشی است كه كمتر از هر وسیله دیگری آسیب و ضرر برساند. معمولاً طعنه زدن آموختنی است و فرزندان آن را از رفتار والدین الگو برداری می‌ كنند؛ بنابراین بخشی از

رفتارها و واكنش‌های كودكان ناشی از رفتار والدین است. معمولاً وقتی بچه ‌ها كار اشتباهی انجام می ‌دهند، پدر و مادر شروع به سرزنش كردن و طعنه زدن آنها می‌ كنند و كودكان در برابر این رفتار والدین حالت دفاعی به خود می‌ گیرند و خود نیز این نوع رفتار را می ‌آموزند و هنگام نشان دادن خشم خود به سایر افراد از این روش استفاده می ‌كند و این بسیار تحقیر كننده است و موجب قطع ارتباط میان افراد می‌ شود. تمامی این مكانیسم رفتاری طعنه ‌زدن و بی ‌احترامی و پر حرفی ارتباطات را كمرنگ و كمرنگ ‌تر می‌ كند، وقتی هر یک از این رفتارها را از فرزندتان مشاهده كردید، اولین سوالی كه باید از خودتان بپرسید، این است كه چه چیزی موجب این رفتار كودک شده است؟ پیدا كردن پاسخ این سوال خیلی سخت نیست، گاهی یک كار به اتمام نرسیده و گاهی جنگ قدرت و ... دلیل آن هر چه باشد، بعد از شناسایی آن، بهترین روش، خنثی كردن آن است و هیچ‌ چیز ساده ‌تر و اثر بخش‌تر از این نیست كه از فرزندتان بخواهید این‌ گونه رفتار نكند و به او بگوئید با من این‌گونه صحبت نكن، من این روش صحبت تو را دوست ندارم و نمی‌ پسندم. و سپس بقیه حرف ‌های او را گوش ندهید و از او دور شوید. بدین ترتیب شما قدرت را به دست آورده‌اید، در صورتی كه اگر بایستید و با كودک خود بحث كنید، در حقیقت او را قدرتمند كرده‌اید، حتی اگر فرزندتان به شما گفت كه تو مرا درک نمی ‌كنی و من به همین دلیل به تو بی ‌احترامی می‌ كنم، فقط كافی است برای او توضیح دهید كه این وظیفه اوست كه به گونه‌ ای رفتار كند كه شما متوجه او و حركاتش بشوید و او را درک كنید و بی‌احترامی، هیچ مشكلی را حل نخواهد كرد.

 

بی ‌احترامی فرزند به خواهر یا برادر

هنگامی كه یكی از فرزندان شما به خواهر یا برادرش بی‌ ادبی می‌ كند، اگر چه برای شما به عنوان پدر و مادر سخت است كه مداخله نكنید، ولی سعی كنید مداخله نكنید. بچه ‌ها باید یاد بگیرند كه روی پای خود بایستند. آنها در اتوبوس، در مدرسه و در كلاس تنها هستند و باید بیاموزند كه چگونه از حق خود دفاع كنند؛ لذا این ایده اصلاً سنگدلانه نخواهد بود. آنها باید بیاموزند كه در برابر این رفتارها چه واكنشی از خود نشان دهند. در این موارد می‌توانید از كودک خود بخواهید كه یا نوع گفتارش را تغییر دهد و یا جمع را ترک كند و تنها بماند و به اتاقش برود. سعی كنید كودک خود را از جمع خارج و در گوشه‌ای به تنهایی با او صحبت كنید، زیرا سرزنش كودک در جمع باعث خجالت او نزد سایر كودكان شده و بعضاً مشكل تشدید می ‌شود. همه مشكلات در شرایط خصوصی ‌تر راحت ‌تر حل و فصل می ‌شوند. اگر واقعاً قصد شما، تغییر رفتار كودک ‌تان است، بهتر است دور از كودكان دیگر، با او حرف بزنید و او آسان ‌تر تصمیم بگیرد. اگر سن كودک شما كم است و نمی‌ تواند به راحتی شما را درک كند، می‌ توانید با گرفتن اسباب‌ بازی‌اش و محدود كردن تماشای تلویزیون او را متقاعد كنید تا زمانی كه خواسته شما را برآورده نكرده است، نمی ‌تواند كار دیگری نیز انجام بدهد. و البته بهترین روش این است كه ابتدا به او این فرصت را بدهید تا در زمان مناسب آن را انجام دهد؛ یعنی در حالی كه از او توقع دارید آن كار را انجام دهد، ولی اجازه دهید هر زمان كه تمایل دارد انجام دهد.

 

 مهارت‌ های اجتماعی و حل مسائل

چگونگی تعامل و صحبت كردن با دیگران و چگونگی نشان دادن واكنش در برابر لطف و مهربانی سایرین و ... مهارت‌ های حل مسائل نیز عبارت است از چگونگی واكنش در برابر هر نوع رفتار سایرین و برطرف كردن انتظارات و مطالبات اطرافیان و این مهارت است كه كودكان را در معرض انتقاد سایرین قرار می ‌دهد. برخی از كودكان به همین دلیل است كه تكالیف‌ شان را انجام نمی‌ دهند، زیرا نمی‌ خواهد در كلاس مورد انتقاد قرار بگیرند و برای كار خود پاسخگو باشند.

 

 آموزش مهارت حل مسائل به كودكان

همه افراد باانگیزه هستند ولی سوال اینجاست كه انگیزه آنها چیست؟ هر كودكی برای انجام كاری مشتاق و علاقه‌ مند است و یكی از كارهایی كه والدین می ‌توانند انجام دهند، این است كه در برابر خواسته كودک مقاومت كنند و كنترل اوضاع را به دست بگیرند. در این موارد سكوت والدین و نشان ندادن واكنش به این معناست كه در برابر قدرت و خواست كودک تسلیم شده‌اند. گاهی اوقات حتی لازم است با فریاد كشیدن و اصرار بر خواسته خود، اجازه ندهید كودک بر شما مسلط شود! گاهی واقعاً هیچ راه دیگری وجود ندارد. گاهی كودكان به روش دیگری برای گوش ندادن به والدین، متوسل می ‌شوند و پدر و مادر همواره باید به دنبال روش جدیدی باشند تا كنترل كودک را در اختیار داشته باشند. اگر هر روز با كودک خود كلنجار

می‌ روید تا او بموقع از خواب بیدار شود، مطمئن باشید كه مشكل حل نشده است، زیرا حتی اگر روزی كودک این كار را انجام دهد، برای نشان دادن قدرت خود به روش دیگری متوسل می‌ شود و مثلاً مسواک نمی ‌زند و یا حتی اگر دندانش را هم مسواک بزند، موهایش را شانه نخواهد كرد و یا لباس ‌هایش را عوض نخواهد كرد و یا تكالیفش را انجام نخواهد داد و ... در این موارد پدر و مادر روزگار سختی خواهند داشت. اولین گام در آموزش این مهارت به كودكان درک چگونگی طرز تفكر آنهاست. آنها همواره در تلاشند تا مشكل جدید را حل كنند؛ ولی روش آنها، ناكارآمد و تعریف شده است. شما با روش نظام‌مند باید با این روش‌های ناكارآمد، مقابله كنید. راه ‌حل ‌های ساده‌ای همچون گرفتن تلفن همراه او و یا محدود كردن تماشای تلویزیون، مفید و كارآمد نخواهد بود؛ باید یک روش و یک تصویر كامل و جامع داشته باشید. در اكثر مواقع فریاد كشیدن و اصرار بر خواسته خودتان نیز مۆثر نیست و مشكل حل نخواهد شد، گاهی اوقات با داد زدن، فقط ضعف خود را به كودک نشان داده‌اید و او را قدرتمندتر می ‌كنید. سعی كنید حق انتخاب را به او بدهید و از كلمه �من می ‌خواهم� استفاده كنید؛ یعنی به جای اینكه به او دستور بدهید كه از تختخواب بلند شو، بگوئید، من می‌ خواهم كه تو بلند شوی و یا من می‌ خواهم كه تكالیفت را انجام دهی؛ سپس اتاق را ترک كنید. اگر كودک شما باز هم خواسته شما را انجام نداد، به او بگوئید كه باید عواقب آن را نیز در نظر بگیرد. مثلاً به او بگوئید اگر از رختخواب بلند نشوی، نمی ‌توانی هیچ كار دیگری هم انجام بدهی. نمی‌ توانی بازی كنی، نمی‌ توانی مدرسه بروی، نمی ‌توانی تلویزیون ببینی، نمی ‌توانی درس بخوانی و در نهایت در امتحاناتت مردود و بی ‌سواد می ‌مانی. و تمام این عواقب انتخاب خودت خواهد بود.

اگر واقعاً قصد شما، تغییر رفتار كودک ‌تان است، بهتر است دور از كودكان دیگر، با او حرف بزنید و او آسان ‌تر تصمیم بگیرد. اگر سن كودک شما كم است و نمی‌ تواند به راحتی شما را درک كند، می‌ توانید با گرفتن اسباب‌ بازی‌اش و محدود كردن تماشای تلویزیون او را متقاعد كنید تا زمانی كه خواسته شما را برآورده نكرده است، نمی ‌تواند كار دیگری نیز انجام بدهد. و البته بهترین روش این است كه ابتدا به او این فرصت را بدهید تا در زمان مناسب آن را انجام دهد؛ یعنی در حالی كه از او توقع دارید آن كار را انجام دهد، ولی اجازه دهید هر زمان كه تمایل دارد انجام دهد.

 انگیزه دادن به كودک

بعد از تعطیلات تابستان بازگشت به روال عادی روزهای مدرسه كمی سخت است؛ به خصوص برای كودكانی كه تمام اوقاعت فراغت خود را در منزل مانده ‌اند. اغلب والدین در این مورد با مشكل رو به‌ رو می ‌شوند و فرزند آنها صبح با غرغر رختخواب را ترک می ‌كند. زمان انجام تكالیف مدرسه، اوضاع بدتر می ‌شود. موضوع قابل توجه این است كه كودک انگیزه‌ دارد و فقط در برابر خواست شما مخالفت می‌ كند، برخی از كودكان با انجام ندادن تكالیف مدرسه و بیدار نشدن بموقع از خواب، قصد دارند به والدین خود بگویند كه آنها این كارها را طبق خواست و به روش خود انجام خواهند داد، نه به خواسته پدر و مادر و روش آنها.وقتی فردی احساس ناتوانی و ضعف می ‌كند، سعی می ‌كند با قهر كردن، قدرتمند جلوه كند و وقتی كودک شما احساس ضعف و ناتوانی می ‌كند، با مدرسه نرفتن و انجام ندادن تكالیف و خودداری از انجام خواسته ‌های والدین می ‌خواهد قدرت خود را نشان دهد و ثابت كند كه كنترل اوضاع را در دست دارد. در این موارد كنترل شرایط كاملاً از دست پدر و مادر خارج می ‌شود؛ ولی كودک این روش را تنها راه نشان دادن و اثبات قدرت خود می ‌داند. در این مواقع شما باید به او هشدار دهید و او را از پیامدهای طبیعی رفتارش آگاه كنید.

 

تشویق كودک

 

گاهی حتی لازم است كه اجازه دهید كودک این مراحل را طی كرده و نتیجه و عواقب رفتار خود را مشاهده كند. گاهی نیز با در نظر گرفتن یک جایزه برای او می ‌توانید او را ترغیب كنید تا به حرف‌ های شما گوش بدهد. خیلی ساده است، اگر امتحاناتش را با موفقیت سپری كرد جایزه خواهد گرفت و اگر نتیجه دلخواه را نگرفت، هیچ تنبیهی در كار نخواهد بود. اگر تلاش شما برای سر به راه كردن كودكان نتیجه ‌ای نداد و این تلاش به جنگ والدین و فرزندان تبدیل شد و یا اگر فرزند شما كم‌ انگیزه است و به صحبت‌ های شما گوش نمی‌ دهد، ممكن است ناشی از یک مشكل و یک نگرانی بزرگ و یا نوع واكنش شما نسبت به رفتار او باشد كه در این موارد بهتر است به پزشک مراجعه كنید

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 14:11 ] [ مریم باباخانی ] [ ]


کم رویی چیست؟

خجالت یا كمرویی یك عاطفه اجتماعی است . به عبارت دیگر می توان کم رویی را نوعی توجه غیرعادی و همراه با اضطراب فرد،نسبت به خویشتن نامید. این مسئله باعث می شود تا شرایط به گونه ای غیرعادی برای فرد کم رو، تصور شود.

به نظر می رسد که حالت کم رویی در برخی از موارد ناشی از احساس خود كم بینی است و در مواردی هم  آنقدر شدت می یابد كه تمامی شخصیت فرد را تحت تأثیر قرار می دهد، به گونه ای که چنین فردی از حضور در اجتماع یا جمعی از افراد، دچار ناراحتی های گوناگون می شود  که این مسئله، در وضعیت جسمانی او نیز اثر می گذارد . فرد كمرو هشیارانه از مواجهه با افراد یا چیزهای مشخص یا انجام كاری همراه آنان بیزار است . فرد كمرو علاقه ای به ابراز وجود ندارد  و به طور محسوسی،دچار ترس است .

کم رویی پدیده ای  نیست که به یکباره در وجود کودکان حضور پیدا کند بلکه به تدریج و با وجود برخی از دلایل و عوامل در وجود یک کودک ایجاد می شود وبروز پیدا می کند.

احساس کمرویی همچون بسیاری از خصلتهای رفتاری،دارای منشاء و علتی است. ریشه چنین احساساتی را باید در ابتدا در خلق و خوی طفل و شرایطی که یک کودک در آن متولد شده،جستجو کرد. از طرفی ریشه این مسئله را باید در تاریخچه ی کوتاه مدت زندگانی گذشته او دنبال کرد.

یک نوزاد از بدو تولد به وجود پدر و مادر خویش به عنوان اولین وابستگانش در زندگی، پی می برد. به این ترتیب چگونگی بروز احساسات و رفتار والدین، بخش اعظم تاریخچه روزها و سالهای اولیه زندگی او را رقم می زند.

ممکن است برای برخی از والدین وجود حس خجالت و کمرویی در فرزندشان، نه تنها عیب محسوب نشود بلکه انرا به عنوان نکته مثبت اخلاقی تلقی کنند و احساس رضایت داشته باشند از اینکه فرزندشان دائما در هر جمعی سخنوری نمی کند و بعضا به گفتن برخی از مسائل شخصی و خاص خانواده نمی پردازد،شاد و خشنود باشند. طبیعتا در چنین شرایطی،زمینه مناسبی برای رفع این خصلت در کودکان وجود ندارد و این حالت در کودک ادامه می یابد تا اینکه به دنیای نوجوانی و سپس جوانی پای گذارد. در این صورت حل این مشکل به مراتب سختتر خواهد شد.پس بهتر است این حالت در همان دوران طفولیت مرتفع شود و از وجود کودک پاک شود چرا که در آینده یک کودک و دستیابی او به موفقیت،مانعی مهم محسوب می شود.

آنچه مشخص است اینکه نحوه ی احساس والدین را می توان مهمترین و موثرترین عامل، در جهت شکل گیری سرنوشت اینده یک کودک دانست. برخی از والدین که نسبت به تمامی رفتارها و حرکات کودکشان،دقت و توجه دارند به این موضوع پی برده اند که نحوه ی احساس و رفتار انها، عاملی مهم  در چگونه رقم خوردن آتیه کودک است.

بعضی از والدین از همان کودکی و شاید در اولین تماس ها و برخوردهای کودک در بازی با هم سالانش به این نکته پی می برند که فرزندشان دچار حس انزوا طلبی و خجالت است. درست در همین زمان است که انها پی میبرند که چطور کودکشان در گوشه ای به تنهایی می نشیند و یا اینکه در بازیهای جمعی،اغلب آخرین فردی است که برای بازی انتخاب می شود به چه صورت خود را به یک تماشاچی صرف،تبدیل می کند.
از ویژگیهای یک کودک کم رو این است که او عیب ها و نقص های خود را بسیار بزرگتر از انچه که هست،می بیند و رفتارش موجب می شود که دیگران هم متوجه این عیب ها بشوند

اولین مشکل از جایی شروع می شود که والدین چنین کودکانی به مقایسه فرزند خود با کودکانی می پردازند که از اعتماد به نفس بالا و انرژی زیادی برخوردارند. همین احساس در والدین اگر کنترل نشود، آثار منفی بر کودکشان بر جای خواهد گذاشت.انچه مهم است اینکه پدر ومادر در چنین شرایطی بر احساسات خویش غلبه کنند و با حفظ آرامش خویش،به کنترل احساسات فرزندشان بپردازند تا بتوانند به نحواحسن به حل مشکل کودک کمک کنند.

در مرحله اول آنچه مهم است اینکه علایم کم رویی در کودکان را بشناسیم. این کار چندان سخت و پیچیده نیست و نشانه های سادهای برای ان وجود دارد. اینکه یک طفل کم رو همیشه دچار حس تردید است و نمی تواند به اطمینان کامل در مورد چیزی دست یابد. به گونه ای که انگار دائما در میان دو قطب مختلفی قرار گرفته که نمی داند به کدام سمت برود. از دیگر ویژگیهای یک کودک کم رو این است که او عیب ها و نقص های خود را بسیار بزرگتر از انچه که هست،می بیند و رفتارش موجب می شود که دیگران هم متوجه این عیب ها بشوند. به عبارتی میتوان گفت او رفتارهایی از خود نشان می دهد که اطرافیان را متوجه کمبودهای خود کند.

اما علایم ظاهری کمرویی در کودکان این است که صورت کودک سرخ گون می شود. کودک کمرو با کوچکترین اتفاقی دچار تغییر رنگ در چهره می شود و با وجود اینکه سعی دارد به گونه ای رفتار کند که کسی متوجه او نشود،عکس این قضیه اتفاق می افتد و او بیشتر اوقات با رفتار ناشیانه خود موجب جلب توجه اطرافیان می شود.

از دیگر نشانه های کودک کمرو این است که دائما دستهایش مرطوب است و این حالت ناشی از احساس خجالت است که او عرق می کند و ممکن است به این خاطر دوست نداشته باشد با کسی دست دهد.
کمرویی در کودکان

بروز اختلال در مثانه از دیگر علایم کم رویی کودکان است.

مسئله دیگر به شیوه حرف زدن کودک کم رو مربوط می شود. نوع سخن گفتن و حرف زدن کودک کمرو با دیگران متفاوت است. او از شدت ترس  وناراحتی از اینکه نمی تواند منظورش را به درستی به دیگران تفهیم کند، در بسیاری از موارد دچار لکنت زبان شده و نمی تواند مطالب مورد نظرش را انطور که می خواهد،بیان کند. این میتواند به نوعی موجب ایجاد احساس ناراحتی در مواجهه با دیگران برای کودک کمرو باشد. کودک کمرو در موارد بسیاری از شنیدن صدای خویش وحشت دارد و دوست ندارد حرف زدن خود را بشنود. به طور کلی افراد کمرو اغلب در تنهایی به سر می برند و دوستان کمی دارند. این کودکان معمولا غم و اندوه را در درون خویش نگه می دارند.

 به نظر می رسد که اغلب این نوع احساسات ناشی از عدم اعتماد به نفس در کودکان است و احساس اعتماد به خویشتن چیزی است که والدین نقش مهمی در ایجاد آن در کودک خویش دارند.

کم رویی در موارد بسیاری ناشی از توقعات بالای والدین از فرزندان است و یا در اغلب موارد ناشی از کمبود محبت و عاطفه در کودکان است. گاهی هم این احساس ناشی از اشتباهاتی است که والدین مرتکب می شوند.

آنچه از هر چیزی مهمتر به نظر می رسد خلاء عاطفی کودکان است. اگر کودکی دارای نواقصی هم باشد،ابراز محبت دائمی به کودک به رفع اغلب مشکلات کمک می کند. محبت و بروز عشق و دوست داشتن نسبت به کودک، همچون اکسیری در وجود کودک و روح حساس و لطیف او تاثیر می گذارد و او را نسبت به بسیاری از اتفاقات و حوادث،بیمه می کند.فراموش نکنیم که محبت ابزاری معجزه گر برای حل تمامی مشکلات است.در میزان محبت به کودکانمان صرفه جویی نکنیم.فراموش نکنیم که کودکان ما موجوداتی لطیف و بی گناهند که پاک و معصوم متولد شده اند.این ما هستیم که به وجود نازنین آنها شکل می بخشیم.پس مراقب باشیم که در حق این فرشتگان کوچک،کوتاهی نکنیم.

 پی نوشت: کتاب مادر اگر اینگونه می بود.

[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 0:31 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

شما از نظر عاطفی رسیده اید یا خیر؟ آیا می دانید بلوغ عاطفی موجب پیشبرد اهداف و بهبود روابط تان در زندگی می شود؟ بلوغ عاطفی در واقع به معنای رهبری عواطف است به جای اینکه اجازه دهیم عواطف ما را هدایت کنند و طبعاً مشخصه هایی دارد.

روان شناسان، بلوغ عاطفی را توانایی افراد برای پذیرش اشخاص و مسائل به همان شکلی که هستند و بدون نیاز به تغییر تعریف می کنند فکر ما هر آنچه به او بگوییم باور می کند. بنابراین اگر شما افکار نادرست و منفی را با افکار درست، مثبت و سازگار جایگزین کنید، توانایی هدایت عواطف به طرز چشم گیری افزایش می یابد و این مسئله موجب می شود روابط شما بهبود یابد، احساس شاد بودن کنید، خود را بیشتر دوست داشته باشید و بیشتر به اهداف تان برسید.

 - ویژگی های افرادی که به بلوغ عاطفی نرسیده اند

نیازمند محبت:اشخاصی که بلوغ عاطفی آن ها رشد نیافته، نیازمند محبت و توجه هستند، اما نشانه های ضعف خود را پنهان می کنند و در نشان دادن عواطف خود دچار مشکل می شوند.

کج خلق:این افراد انتقاد پذیر نیستند حسودند، کسی را نمی بخشند، خلق و خوی آن ها ثابت نیست و کج خلق هستند.

نپذیرفتن واقعیت:کسانی که بلوغ عاطفی ندارند، از ارتباطات  گریزان هستند یا آن را تکذیب می کنند و به دنبال سرزنش اشخاص در این موارد هستند.
فرار از واقعیت، بدبینی، عصبانیت و اضطراب و جمله به اشخاص دیگر هنگام ناامیدی نیز از ویژگی های کسانی است که به بلوغ عاطفی نرسیده اند.

بخشیدن و دریافت نکردن:تمایل به بخشیدن و بی میلی برای دریافت بخشش، از خصوصیات دیگر نابالغان از نظر عاطفی است.

نپذیرفتن مسئولیت شخصی: این گروه از تجربیات خود درس نمی گیرند. آن ها معتقدند تجربیات خوب و بد به بخت و اقبال بستگی دارد و کمتر مسئولیت شخصی را بر عهده می گیرند.

مضطرب، بدبین و عصبانی:فرار از واقعیت، بدبینی، عصبانیت و اضطراب و جمله به اشخاص دیگر هنگام ناامیدی نیز از ویژگی های کسانی است که به بلوغ عاطفی نرسیده اند.

وابسته:اشخاصی که از نظر عاطفی نابالغ اند، وابسته بوده، به آسانی تحت تأثیر قرار می گیرند، تردید دارند و بدون فکر عمل می کنند و مسئولیت عیوب خود را بر عهده نمی گیرند.

صحبت کردن بیش از گوش دادن:نابالغان از نظر عاطفی بیش از اینکه گوش بدهند، صحبت می کنند گوش دادن به صحبت های دیگران به درک افکار و دیدگاه های آن ها نیازمند است. اما این اشخاص برای شنیدن دیگران وقت نمی گذارند و همین امر موجب می شود نتوانند به عمق هوشیاری عاطفی خود برسند.

همیشه محور و مرکز بودن: این اشخاص دوست دارند همیشه مرکز و محور توجه و تمرکز مکالمات و موضوعات باشند و با این مسئله که محوریت موضوع قرار نگیرند مشکل دارند.

آیا شما به بلوغ عاطفی رسیده اید؟


 - روش هایی برای بهبود بلوغ عاطفی

از آنجایی که بلوغ عاطفی تأثیر بسزایی در بهبود روابط و پیشبرد اهداف دارد، اشخاص می توانند با به کار بردن نکات زیر، بلوغ عاطفی خود را بهبود بخشند.

 1- خود را درک کنید و بپذیرید: از اشخاص مهم در زندگی تان بخواهید در مورد رفتار شما بازخورد ارائه دهند خود را همان گونه که شما را می بینند، ببینید واقعیت را بپذیرید و با آن کنار بیایید.

 2- خودخواه نباشید:اجتناب از خودخواهی را تمرین کنید و ببینید دیگران چه عکس العملی نشان می دهند. رفتار دیگران را در مقابل خودتان با زمانی که خودخواه نبودید مقایسه کنید. کدام رفتار را ترجیح می دهید.

 3- راه حل های بر نده- برنده را برای کشمکش با اشخاص پیدا کنید:
از تسلط بر دیگران اجتناب کنید. اگر راه حل مسئله ای برای هر دوی شما خوب نیست حتماً برای روابط و زندگی تان هم خوب نیست.

 4- روابط اجتماعی خود را ارزیابی کنید:دوستان خود را ارزیابی کنید. به موقعیت هایی که بهترین و بدترین را برای شما می آورد، توجه کنید. خود را در معرض افراد و موقعیت هایی قرار دهید که بهترین را برای شما به ارمغان می آورند.

 
5- از تفکرات جادویی پرهیز کنید!تفکر جادویی اعتقاد به این مسئله است که هر چیزی بدون ذره ای تلاش شما اتفاق می افتد. این روند فکری در بچه ها طبیعی است، اما در بزرگسالان روند فکری متناقضی است.
همه ما گاه اشتباه می کنیم و ممکن است رفتاری خودخواهانه از خود نشان دهیم. بعضی مواقع این احساس گناه بر مبنای واقعیت است و مواجهه با آن به ما کمک می کند به فرد بهتری تبدیل شویم. اما برخورد غیرمنطقی با این احساس گناه موجب می شود ما دوباره اشتباه مان را تکرار کنیم

6- یاد بگیرید که در دو آسیب را تحمل کنید:درد و آسیب از پیامدهای طبیعی زندگی است، به دلیل این حقیقت ساده که زندگی پر از بالا و پایین و از دست دادن و به دست آوردن است، عواطف ما نیز مستعد آسیب پذیری هستند. چنانچه به آن ها بیش از حد حساسیت نشان دهیم، آسیب پذیرتر می شوند. در واقع در معرض درد و آسیب قرار گرفتن، فرصتی را برای ما به وجود می آورد تا قوی تر شویم و مهارت های کنترل و رویارویی با این آسیب ها را توسعه دهیم.

7- با احساس گناه خود روبه رو شوید:همه ما گاه اشتباه می کنیم و ممکن است رفتاری خودخواهانه از خود نشان دهیم. بعضی مواقع این احساس گناه بر مبنای واقعیت است و مواجهه با آن به ما کمک می کند به فرد بهتری تبدیل شویم. اما برخورد غیرمنطقی با این احساس گناه موجب می شود ما دوباره اشتباه مان را تکرار کنیم. پس بهتر است مسئولیت اشتباهمان را بر عهده بگیریم، پشیمانی را در گفتار نشان دهیم و به اصلاح آن اقدام کنیم.

8- با خود صادق باشید:بهتر است برای خود این مسئله را روشن کنید که شما چه کسی هستید و از زندگی خود چه می خواهید. همیشه نقاطی در زندگی شما وجود دارند که نیاز به توسعه و پیشبرد آن ها دارید. بعضی مواقع تغییرات از درون شما آغاز می شود و وقتی شما تغییر کنید، دنیای اطراف تان هم تغییر می کند. ما نباید در زندگی تحت کنترل چیزی باشیم. صادق بودن با خود موجب درک این نکته می شود که بعضی چیزها در زندگی اصلاً ارزش نگران شدن ندارند.

 9- زندگی نه سیاه است و نه سفید، بلکه خاکستری است:هیچ چیز در این دنیا کامل نیست ما هم کامل نیستیم. برای رسیدن به بلوغ عاطفی هیچ گاه دیر نیست. پس بهتر است مسئولیت اشتباهات خود را بپذیریم و برای بهتر شدن اقدام کنیم. از به کار بردن کلمات همیشه و هرگز هم اجتناب کنیم.

 منبع: سپیده دانایی

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:19 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
 مسئله حائز اهمیت برای افراد كمال گرا، نگرانی بیش از حد در خصوص ارزیابی‌ها و قضاوت‌های منفی دیگران است، : كمال‌گرایی منفی، ریسك ابتلا به بیماری‌های روانشناختی را بالا می‌برد.

كمال گرایی به معنای بی‌نقص‌گرایی است. مطابق این تعریف، مساله این نیست كه فرد می‌خواهد به كمال برسد، بلكه می‌خواهد بی‌نقص باشد و این امر، زمینه را برای آسیب‌ پذیر شدن وی فراهم می‌كند.

زمانی كه فرد خواهان بی‌نقصی است، هرگونه كاستی و ضعف در انجام امور را منفی اداراك می‌كند و این امر باعث آشفته شدن و در هم ریختن شرایط روانی وی می‌شود.

 این نوع از كمال‌گرایی در تقسیم‌بندی‌های مرسوم، تحت عنوان «كمال‌گرایی منفی» شناخته می‌شود، : در بسیاری از افراد، آنچه اتفاق می‌افتد، كمال‌گرایی منفی یا همان چیزی است كه مقدمات بسیاری از مشكلات روانشناختی را فراهم می‌كند. بد خلقی، افسردگی، اضطراب، پرورش افكار خودكشی و در مواردی خودكشی و غیره از جمله این مشكلات هستند.

 افراد كمال‌طلب از نوع منفی، با سیستم «همه یا هیچ» تفكر می‌كنند، به این معنا كه یا باید كاری به طور كامل انجام شود و یا اگر حتی درجه‌ای از ضعف را دارا باشد، ارزشی ندارد و «هیچ» تلقی می شود. فردی كه كمال‌گرایی منفی دارد به این خاطر كه می‌خواهد كارش را به نحو احسن انجام دهد، ممكن است برای تكلیفی كه می توان آن را در یك ساعت انجام داد، سه تا چهار ساعت زمان صرف كند.

اگر ایده‌آل‌ها و معیارهای وی به خوبی در انجام این كار لحاظ نشده باشد، آن را نیمه كاره رها می‌كند. در صورتی كه شاید اگر فرد، همین تكلیف را با شكل ناقص ارائه دهد، ارزیابی‌های منفی دیگران را به دنبال نداشته باشد.

 مسئله حائز اهمیت برای این افراد، نگرانی بیش از حد در خصوص ارزیابی‌ها و قضاوت‌های منفی دیگران است، : كمال‌گرایی منفی، ریسك ابتلا به بیماری‌های روانشناختی را بالا می‌برد.

 درباره ارتباط كمال‌گرایی با افسردگی  باید توضیح داد که : افسردگی دارای انواع متفاوتی است. افسردگی گاه می‌تواند مبنای زیستی داشته باشد و مصرف برخی داروها و یا تغییرات هورمونی موجب بروز آن شده باشد، اما افسردگی با مبنای روانشناختی، در بسیاری موارد ارتباط تنگاتنگی با كمال‌گرایی پیدا می‌كند.


كمال‌گرایی منفی، موجب تضعیف سیستم ایمنی فرد می شود
 البته «همه یا هیچ»، یكی از خطاهای شناختی است كه افراد افسرده به آن دچارند. به هر روی كمال‌گرایی با افسردگی در ارتباط مستقیم است. البته كمال‌گرایی ممكن است با مشكلات جسمانی نظیر بیماری‌های قلبی و عروقی نیز مرتبط باشد، چرا كه كمال‌گرایی منفی شخص را به شدت تحت فشار و استرس قرار می‌دهد و همین مساله می‌تواند سیستم ایمنی فرد را تضعیف كند.


كمال‌گرایی، ریشه در فرزندپروری دارد
 كمال‌گرایی بیشتر در كدام گروه‌ها و طبقات اجتماعی و چه مشاغلی مشاهده می‌شود، كمال‌گرایی، به شیوه فرزندپروری باز می گردد. یك كمال‌گرا، فردی است كه پدر، مادر، خانواده‌ و معلم‌هایش در كودكی و نوجوانی ملاك‌ها و استانداردهای بالایی را برای وی در نظر گرفته‌اند و كودك را زمانی می‌پذیرفته‌ و تایید می‌كرده‌اند كه این ملاك‌ها را احراز كرده باشد.

افراد كمال‌گرا، مشاغل خاصی را انتخاب می‌كنند
 ارتباط نوع شغل فرد با كمال طلبی منفی نیز   باید عنوان كرد: شغل نیست كه كمال‌گرایی را ایجاد می‌كند، بلكه افراد كمال‌گرا، شغل‌های خاصی را انتخاب می‌كنند و به این علت كه می‌خواهند در امور خود موفق شوند، ممكن است مشاغلی را انتخاب كنند كه از منزلت و استانداردهای بالایی برخوردار است.


كمال‌گرایی مثبت در شغل‌های ایده‌آل بیشتر مشاهده می‌شود
البته بر این اساس ممكن است بسیاری از افراد نظیر اعضای هیات علمی دانشگاهها درجه‌ای از كمال‌گرایی را دارا باشند، اما در خصوص این افراد، منظور كمال‌گرایی منفی نیست.

كمال‌گرایی مثبت در شغل‌های ایده‌آل بیشتر مشاهده می‌شود، بویژه در مدیرانی كه می‌خواهند به جایگاه بالاتری دست یابند.

كمال‌گرایی مثبت، احساسات مثبتی را در فرد شكل می‌دهد


  آیا كمال‌طلبی با اعتماد به نفس در تقابل است، ؟

: كمال‌گرایی منفی، گاهی اعتماد به نفس را با مشكل مواجه می‌كند. البته كمال‌گرایی مثبت ثمرات خوبی در پی دارد و فرد بر اساس تجارب خوبی كه به دست آورده است، احساسات مثبتی را در خود شكل می‌دهد. اما كمال‌گرایی و بی‌نقص طلبی منفی به این خاطر كه فرد نمی‌تواند تمام كارهایش را به طور كامل انجام دهد و همیشه نگران آنهاست، احساس خوبی نداشته باشد.


دكتر حمید پورشریفی استاد دانشگاه  

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:14 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
بلوغ در یک نگاه کلی دو نوع است. جسمی و روانی. بلوغ روانی، مهم ترین شرط ازدواج موفق است که اگرچه به زیرمجموعه های زیادی تقسیم بندی می شود اما در یک نگاه کلی نشانه هایی دارد که باید به آنها توجه کنید.

1 – فرد برای کسب احساس امنیت، به فرد دیگری که او را واجد قدرت می پندارد وابسته می شود و تا حدی غیرقابل تصور به او می چسبد. در این حالت شخص یا فرد وابسته حتی خودانگاره اش را (تصویر و برداشتی که از خود دارد) از فردی که به او وابسته است می گیرد.

2 – در عمل اعتماد به نفس و عزت نفس ندارد.

3 – عواطف و اخلاق را فقط براساس خواسته های خود معنا می کند.

4 – در روابط خود همواره دریافت کننده عشق، خدمات و توجه دیگران است.

5 – مرزها را در هیچ رابطه ای رعایت نمی کند؛ به همین دلیل دیگران به او اعتماد نمی کنند یا اعتمادشان را به او از دست می دهند.

6 – در بیشتر موارد نیازمند کسی (یا چیزی) است که از او حمایت کند.

7 – چنین فردی هیچ تسلطی بر تکانه های عاطفی و احساسی خود ندارد. او چنان در بند غریزه و احساسات خود است که هیچ مانعی برای انجام اعمال خلاف عرف یا منطق پیش رو نمی بیند.

8 – جسارت تجربه کردن و تغییر کردن را ندارد. به شدت ترسو است و از هر مسیر جدیدی که در زندگی اش گشوده شود می گریزد.

9 – دچار ترس های ذهنی متعدد است؛ ازجمله ترس از اشتباه کردن، ترس از شکست، ترس از قضاوت دیگران، ترس از پرخاش  و ترس از طردشدن.

10 – تحمل شکست را ندارد و در برابر هر شکست کوچکی دچار ناامیدی و بی انگیزگی و افسردگی می شود.

11 – به جای واقعیت با تخیلات خود زندگی می کند چون توان رویارویی با واقعیت ها و اداره کردن امور ار در خود نمی بیند.

12 – وجدان اخلاقی اش در مقابل ناکامی های زندگی که اغلب آنها را شکست تلقی می کند، دچار پسروی می شود و بعید نیست بزهکار شود.

13 – همیشه نیازمند قهرمان و اسطوره ای است که به آن درآویزد.

14 – تصویری که از خود در ذهن دارد یا خودشیفتگی کامل است یا بی ارزشی و حقارت. حد وسطی وجود ندارد و او تصویر واقعی خود را نمی بیند.

15 – چنین فردی طیف نمی شناسد. همه پدیده ها یا سفید هستند یا سیاه؛ یا بد هستند یا خوب. باز هم حد وسطی وجود ندارد.

16 – توانایی همدلی با دیگران را ندارد و نمی تواند خود را در موقعیت های عاطفی دیگران قرار دهد و حال و هوای آنها را درک کند.

17 – نمی تواند به حرف دیگران گوش کند و اغلب در پی گفتن است. او نحوه مکالمه صحیح و برقرارکردن ارتباط شایسته را بلد نیست.

18 – از تفکر منطقی و نظام یافته عاجز است و همواره به جای عقل، از روی عاطفه و احساسش تصمیم می گیرد؛ یعنی اول تصمیم می گیرد، بعد برای تصمیمش دنبال توجیه عقلانی می گردد.

19 – بیشتر قضاوت هایش درمورد دیگران، فرافکنی احساسات ضمیر خودآگاهش محسوب می شود.

20 – مسوولیت اعمال خود را نمی پذیرد و به شدت از پذیرش مسوولیت می ترسد.

21 – در قبال خود و دیگران هیچ تعهدی را نمی پذیرد.

22 – در کارهایش نظم و پشتکار و تداوم وجود ندارد و هیچ شغل یا کاری را به اتنتها نمی رساند.

23 – شادی کودکانه را به رضایت بالغانه ترجیح می دهد.

24 – توانایی پذیرش انتقاد از خود را ندارد و برای توجیه بحران های زندگی اش همواره به دنبال مقصری غیر از خود می گردد.

25 – توانایی چالش – تطابق را ندارد و در رقابت های سازنده وارد نمی شود.

26 – یا در حسرت گذشته به سر می برد یا برای آینده نگران و از آن ناامید است. به طور کلی چنین فردی هرگز از زمان حال لذت نمی برد و نمی تواند در زمان حال زندگی کند.

27 – فاقد مهارت اجتماعی است یا در این زمینه بسیار ضعیف عمل می کند.

28 – قادر نیست از ابزارهای دفاعی «گذشت و ایثار» استفاده کند و نمی تواند دیگران را ببخشد یا از مال خود چیزی به دیگران ببخشد.

29 – احساسات رشدیافته ای مثل شرمندگی یا احساس گناه در او کم است؛ در عوض احساسات رشدنیافته ای مثل خودخواهی و خودپسندی در او زیاد است.

30 – در هیچ زمینه ای (نه کاری، نه اجتماعی و نه عاطفی) ثبات ندارد.


منبع: زندگی ایده آل

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 0:3 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

غم یکی از حس‌های طبیعی انسانی است اما آنچه می‌تواند یک نفر را غمگین کند، شاید نتواند دیگری را تحت‌تاثیر قرار بدهد. مثلا تعطیلات! بله بعضی افراد از اینکه تعطیلات در راه است احساس خوبی ندارند و مضطرب و افسرده می‌شوند....

شما هم این حس را تجربه کرده‌اید؟ عصر جمعه‌ای بوده که شما را تا حد از خودبی‌خود شدن ببرد؟ سر درد بی‌دلیل و یکباره را در روزهای تعطیل تجربه کرده‌اید؟ روزهای عید برایتان حال و هوای خوبی دارند یا نه از حالا نگران عصرهای این روزهای تعطیل هستید؟ اگر این‌طور است، باید بدانید حال و احوالتان خیلی عجیب و غریب نیست چون مردمان بسیاری در سراسر دنیا احساس شما را دارند و امروزه این حالت را با نام «نشانگان افسردگی تعطیلات» می‌شناسند. اگر دچار این حالت هستید یا کسی را می‌شناسید که در پیچ و خم این حالت‌ها، حال شما را هم در روزهای تعطیل می‌گیرد، این مطلب را بخوانید تا درباره این نشانگان، دلایل ایجاد آن و راه‌های درمان آن بیشتر بدانید.

 دلایل افسردگی تعطیلات

اصلی‌ترین دلایل این افسردگی که تا به حال شناخته شده‌اند عبارتند از:

استرس، خستگی، توقعات بی‌جا و غیرواقعی، پولکی بودن بیش از حد، دلهره‌های اقتصادی، تصورات و انتظارات غیرواقعی از خودمان و شرایط، قبول مسوولیت‌های بسیار زیاد و خارج از توان، دور بودن از خانواده و دوستان و...

نشانه‌های افسردگی تعطیلات چیست؟

تعادل برقرار کردن و نظم دادن به برنامه خریدهای آخر سال یا تعطیلات پیش‌رو، برنامه‌ریزی برای مهمانی‌ها، ‌عمل کردن به دستورات خانوادگی، مهمان‌داری و... می‌توانند نشانه چه باشند؟ اینکه شما یک تنه همه کارها را انجام می‌دهید؟ نشانه اینکه مودب و اجتماعی هستید؟ نشانه یک مادر یا پدر پر مشغله؟ نه، گاهی این رفتارها نشان می‌دهد فرد فشارهای عصبی زیادی را در این ایام تحمل می‌کند و به نوعی می‌خواهد خود را با این رفتار نشان دهد اما هم از درون آسیب می‌بیند و هم از بیرون. زیرا عوارضی مانند سردرد، ‌تشنگی بیش از حد، زیاده‌خوری و بی‌خوابی می‌شود.

البته برخی هم این علایم را در همان زمان تعطیلات نشان نمی‌دهند و بعد از تعطیلات چنین حالت‌هایی را تجربه می‌کنند. اگر احساس نارضایتی و خستگی از این همه کار را هم به آنها اضافه کنیم، دیگر اوضاع تقریبا وخیم می‌شود.

شدت این افسردگی و غم در افراد تفاوت دارد؛ برخی ساعتی این حس را تجربه می‌کنند و برخی دیگر چند روزی این حس را دارند ولی بعضی‌ها خیلی بیشتر از اینها از این وضعیت رنج می‌برند. آنها دچار افسردگی‌های جدی‌تری هستند، مثل افسردگی فصلی و اختلال‌های عاطفی. این افراد به غیر از حالت‌های بد روحی دچار علایم فیزیکی هم می‌شوند:

سردردهای طولانی‌مدت را تجربه می‌کنند، با اینکه کار زیادی انجام نداده‌اند خستگی شدیدی دارند، با هر بهانه‌ای و به مدت طولانی گریه می‌کنند، تغییر حالت‌های شدید روحی پیدا می‌کنند و در فاصله کمی شاد هستند و یکباره دوباره غمگین می‌شوند، ‌زودرنج می‌شوند، ‌نمی‌توانند تمرکز کنند، بدن درد دارند، بی‌میلی جنسی پیدا می‌کنند، بی‌خواب می‌شوند، فعالیت بدنی‌شان پایین می‌آید، اشتهای زیادی پیدا می‌کنند و همین باعث بالا رفتن شدید وزنشان می‌شود.

درمانش چیست؟

تمام افسردگی‌های فصلی و تعطیلاتی که درباره‌شان حرف زدیم، می‌توانند بهبود پیدا کنند اما چگونه؟

• یکی از روش‌های موثر، توجه کردن به این افراد و حمایت آنها در این محدوده زمانی است.

• پیداکردن راهی برای کاهش استرس‌های تعطیلات، مثل برعهده گرفتن قسمتی از کارها، لغو برنامه بعضی مهمانی‌ها و حتی صرف‌نظر کردن از بعضی مسافرت‌های کوتاه یا بلندمدتی که با خود استرس به همراه می‌آورند.

• برنامه‌ریزی برای حل مشکلات مالی تا حد ممکن.

• افزایش زمان استراحت و ورزش و بازپروری درونی

• مراجعه به مشاور یا شرکت در گروه‌های همیاری که برای همین موارد تشکیل شده‌اند. از یاد نبرید بیان این حالت و صحبت درباره آن تا حد زیادی می‌تواند کمک‌کننده باشد. همچنین این گروه‌ها در مواقع حساس می‌توانند شما را حمایت معنوی کنند.

• علاوه بر اینها یک مرحله مهم در پیشگیری از بروز نشانه‌های اختلال عاطفی فصلی، قرار گرفتن در معرض نور است، مخصوصا نورهای فلورسانت که افسردگی را تا حد قابل‌توجهی بهبود بخشند. اگر هم قصد سفر را دارید، حتما نقاط آفتابی را در این ایام انتخاب کنید نه نقاط ابری و گرفته را.

پیشگیری هم دارد؟

این راهنمایی‌ها می‌تواند در پیشگیری از افسردگی تعطیلات و فصلی به شما کمک کند:

• انتظارات واقع‌بینانه از تعطیلات داشته باشید و برای خودتان اهداف واقع‌بینانه تنظیم کنید.

• بیش از توانتان مسوولیت قبول نکنید و حتی توصیه می‌شود در این مدت مسوولیت‌های کمتری قبول کنید.

• برنامه‌هایی که دارید روی کاغذ بیاورید و زمان‌بندی کنید تا دچار استرس نشوید.

• در مورد آنچه می‌توانید یا نمی‌توانید انجام دهید، واقع‌بین باشید.

• تلاش کنید در زمان حال زندگی کنید و از اكنون لذت ببرید.

• با خوش‌بینی به فردا نگاه کنید.

• اگر تنها هستید، سعی کنید داوطلبانه بخشی از وقت خود را برای کمک به دیگران اختصاص دهید.

• آرام بگیرید و مدتی بدون هیاهو به قطره‌های باران، منظره کوه یا خیابان و کوچه‌ نگاه کنید.

• از افرادی که به شما استرس وارد می‌کنند، تا حد ممکن دوری کنید.

• از پیدا کردن دوستان جدید نترسید.

• زمانی را به خودتان اختصاص دهید.

• بیش از حد و بودجه‌تان در تعطیلات خرج نکنید زیرا این کار احتمال ابتلای شما را به افسردگی تعطیلات بیشتر می‌کند.

منبع: هفته نامه سلامت

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 13:17 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

وقتی كودكان دروغ می‌گویند گروهی از والدین از خشم بر افروخته می‌شوند، به‌خصوص وقتی كه دروغ فرزندان خیلی آشكار است؛ مثلا شنیدن پافشاری كودك در اینكه به جعبه رنگ دست نزده است یا شكلات نخورده است، وقتی كه صورت و پیراهنش خلاف گفته‌اش را می‌رساند برای والدین بسیار خشم‌آور و ناراحت‌كننده است. اما باید بدانند كه دروغ‌ها بیان‌كننده حقایق مربوط به امیدها و دلهره‌ها هستند. دروغ‌ها آشكار‌كننده آن چیزی هستند كه فرد می‌خواهد انجام دهد یا باشد. واكنش كامل و پخته نسبت به یك دروغ بیشتر باید درك مفهوم آن دروغ را منعكس كند نه انكار مفهوم آن یا محكومیت فرد دروغگو را.

ما از طریق اطلاعاتی كه از دروغ‌ها كسب می‌كنیم می‌توانیم به كودك كمك كنیم تا واقعیت‌ها را از افكار پوچ و خیالی تشخیص بدهد. وقتی پسر بچه‌ای به ما خبر می‌دهد كه برای عید، فیل زنده‌ای را به عنوان هدیه سال نو دریافت كرده، اگر پاسخ دهیم «تو دلت می‌خواست این‌طور بود یا تو دلت می‌خواهد یك فیل داشتی» مفیدتر خواهد بود تا اینكه دروغگویی او را ثابت كنیم و دست به انكار گفته او بزنیم یا او را در خفا یا در جمع سرزنش كنیم.

دروغ‌ها دو دسته‌اند: دسته اول دروغ‌هایی هستند كه حقایق یا بخشی از آنها را بیان می‌كنند، گاهی اوقات كودكان به این دلیل دروغ می‌گویند كه اجازه ندارند حقیقت را بر زبان بیاورند؛ وقتی كودك به مادرش می‌گوید كه از برادرش متنفر است، مادر شاید او را به دلیل این حقیقت‌گویی تنبیه كند. اگر همین كودك در آن لحظه برگردد و آشكارا به دروغ اعتراف كند و بگوید كه حالا دیگر برادرش را دوست دارد، مادرش شاید به او پاداش بدهد و او را محكم در آغوش بگیرد و ببوسد. با این تجربه كودك نتیجه می‌گیرد كه انسان را به دلیل حقیقت‌گویی تنبیه می‌كنند و كتك می‌زنند اما به دلیل دروغگویی ستایش می‌كنند.

دسته دوم دروغ‌هایی هستند كه محرك داشته باشند. والدین نباید سوالاتی از كودكان بكنند كه كودك به منظور دفاع از خود پاسخ دروغ به آنها بدهد. كودكان از اینكه پدر و مادر از آنها سوال و پرس‌وجو كنند، متنفرند به‌خصوص هنگامی كه گمان می‌كنند والدین‌شان از قبل پاسخ‌ها را می‌دانند. كودكان از سوالاتی كه نقش دام را دارند بیزارند. سوالاتی كه وادارشان می‌كند دروغ بگویند یا حقیقت را بر زبان بیاورند و خجالت بكشند. در این صورت كودك می‌آموزد كه مثلا پدرش درك می‌كند و او می‌تواند مشكلاتش را به او بگوید.

خط‌ مشی ما در برابر دروغ‌گویی مشخص است؛ از یك طرف ما نباید بازپرس‌بازی در بیاوریم و كودك را سوال‌پیچ كنیم و موضوع را بزرگ جلوه دهیم، از طرف دیگر باید حتما و بدون تردید، رك و پوست كنده با كودك حرف بزنیم. ما نباید كودكان‌مان را تحریك كنیم تا برای دفاع از خود دروغ بگویند و نیز آگاهانه برای كودك فرصت ایجاد نكنیم كه دروغ بگوید. وقتی كودك قطعا دروغ می‌گوید، واكنش ما نباید غیراخلاقی و دارای هیجان شدید بوده بلكه باید واقعی و دور از احساس باشد چرا كه ما می‌خواهیم كودك‌مان بداند كه نیازی ندارد به ما دروغ بگوید.

منبع: روزنامه شرق


[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 13:13 ] [ مریم باباخانی ] [ ]



تك فرزندها به طرز معنى دارى از نظر تحصیلى و شغلى موفق هستند.

مطالعات نشان داده است كه كمترین میزان مراجعه براى درمان اختلالات روانپزشكى مربوط به تك فرزند ها است البته این ممكن است به دلایل مختلفى چون حمایت خانواده و عدم مراجعه و غیره باشد اما دلیل مهمتر این است كه این افراد كمتر مبتلا به اینگونه بیمارى ها مى شوند.

 گذشته تك فرزندى یك پدیده منفى كه معایب رفتارى زیادى در كودكان به وجود مى آورد تلقى مى شد  نتایج تحقیقات نشان مى دهند كه تك فرزند بودن آنچنان كه در گذشته تصور مى شد بد نیست و نكات مثبت زیادى دارد.

همه فرزندان اول تا چند سال بعد از تولد تك فرزند هستند : بچه هاى اول نیزازخصوصیات تك فرزندى برخوردارند و با همین خصوصیات باقى مى مانند بنابراین این دیدگاه كه فرزند دیگرى به دنیا بیاوریم چون نمى خواهیم كه كودكمان تك باشد اشتباه است و در واقع در هر خانواده یك بچه با خصوصیات تك فرزندى وجود دارد. این روانپزشك با اشاره به اینكه تك فرزندان و به ویژه فرزندان اول توجه بیشترى از پدر و مادر دریافت مى كنند گفت: این كودكان بیشتر در جمع بزرگسالان هستند بنابراین معمولا دایره لغات بیشترى دارند، زودتر حرف زدن یاد مى گیرند، بهتر صحبت مى كنند و رفتار هاى بالغانه بیشترى پیدا مى كنند و از لحاظ تفكرى، شناختى، احساساتى افراد موفق ترى هستند و همچنین اعتماد به نفس بیشتر و توانایى بیشترى در حل مشكلات دارند.

مطالعات نشان داده است كه تك فرزندها به طرز معنى دارى از نظر تحصیلى و شغلى موفق هستند بنابراین مى توان گفت تك فرزند بودن یك شمشیر دو لبه است، زیرا به تنهایى یك خصوصیت مثبت محسوب مى شود اما در برخى مواقع رفتار پدرو مادرها مى تواند این ویژگى مثبت را به یك نقطه منفى تبدیل كند. وى ادامه داد: تك فرزند ها به علت اینكه خواهر و برادرى ندارند ممكن است تعامل كمترى با كودكان دیگر و روابط اجتماعى ضعیف ترى داشته باشند یا علاقه به كارهاى گروهى نداشته باشند و در كارهاى فردى موفق تر باشند اما این كودكان چون خواهر یا برادر بزرگترى ندارند كه مسئولیتها را به گردن او بیاندازند مسئولیت پذیرترند.

 برخى والدین تصور مى كنند چون صاحب تك فرزند هستند باید به تمام خواسته هاى معقول و غیر معقول كودك خود پاسخ مثبت بدهند در حالیكه اصول تربیتى خانواده هایى كه تك فرزند دارند نباید فرقى با خانواده هایى كه چند فرزند دارند داشته باشد.

 معمولا خانواده ها براى تك فرزند وقت بیشترى مى گذارند، پول بیشترى خرج مى كنند و هرچه مى خواهد در اختیارش قرار مى دهند و دقیقا به همین دلیل است كه در تربیت فرزند با مشكل مواجه مى شوند و همین مسئله باعث مى شود كه كودكى كه مى تواند از خصوصیات خوبى چون داشتن دایره لغلات بیشتر، توانایى بهتر براى بروز احساسات و توانایى رهبرى برخوردار شود ، متوقع، لوس، خودخواه بار مى آید و مستعد افسردگى و ضعف در روابط اجتماعى مى شود.

مطالعات نشان داده است كه كمترین میزان مراجعه براى درمان اختلالات روانپزشكى مربوط به تك فرزند ها است البته این ممكن است به دلایل مختلفى چون حمایت خانواده و عدم مراجعه و غیره باشد اما دلیل مهمتر این است كه این افراد كمتر مبتلا به اینگونه بیمارى ها مى شوند. وى در بخش دیگرى از سخنانش با اشاره به اینكه فاصله بین فرزندان حداقل باید بین ۲ تا ۳ سال باشد گفت: این فاصله نباید خیلى هم طولانى شود اما اینكه چه زمانى به دنیا بیاد بستگى به تصمیم والدین دارد و افراد نباید به دلیل برخى فشارهاى اجتماعى یا حرف هاى غیر علمى دیگران و ترس از تنها ماندن فرزند اول بچه دار شوند.

حامد محمدى كنگرانى روانپزشک

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 12:54 ] [ مریم باباخانی ] [ ]


لجبازی به شکل ها و دلایل مختلف در کودکان بروز می کند ، معمولا این واژه را درباره کودکان زیر ۳ سال با احتیاط به کار می برند چون در بیشتر این کودکان ، این نوع واکنش رفتاری، هدف دار نیست و کودک به علت مشکلات جسمی و یا تعارضات درونی، مشکلات خود را به صورت گریه ، نق زدن ، پرخاشگری ، بی خوابی، امتناع از خوردن غذا و بی اختیاری ادرار و مدفوع نشان می دهد .

مشکل اصلی را بیابید

در این گونه موارد باید به دنبال پی بردن به علت مشکل و رفع آن بود.واکنش هایی نظیر تنبیه کودک و یا بی توجهی به او می تواند زمینه ساز ایجاد تصویری نامطلوب از والدین در ناخودآگاه کودک باشد که بعدها به شکل خشم هدف دار خود را نشان می دهد.

با کودک مدارا کنید

با اینگونه کودکان باید مدارا کرد و ابتدا زمینه های بروز لجبازی را شناسایی کرد، سپس کودک را از آن دور کرد ، به عنوان مثال کودکی را که در بازار از والدین می خواهد هرچیزی را برایش بخرند، نباید به بازار بُرد و همیشه درباره برآوردن خواسته هایش یک چیز دیگر را باید جایگزین کرد مثل ابزار پلاستیکی به جای واقعی و دور نگاه داشتن وسایل خطرناک از دسترس کودک .

اما کودکان پس از پایان سه سالگی و آغاز چهار سالگی وارد حیطه اجتماعی می شوند و رفتارهای مختلف را از یکدیگر می آموزند و با الگوبرداری منفی سعی می کنند در رابطه با والدین خود آن را اجرا کنند و این امر تا حدود زیادی آگاهانه و هدفمند است و کودک با آزمون و خطاهایی که می کند سعی در به زانو درآوردن والدین و تسلیم آن ها در برابر خواسته هایش دارد و با این کار به سیطره قدرت خود و خود محوری اش ادامه می دهد و برای این کار ، بهانه هایی نیز برای خود دارد مانند وجود رقیبی به عنوان برادر و یا خواهر کوچک تر و یا به علت رفتن به مهد کودک و یا مواردی از این قبیل ، این گروه از کودکان ، اعتماد به نفس پایینی دارند و نسبت به دیگر کودکان تعارضات درونی بیشتری دارند و سطوح ترس و اضطرابشان بالاتر از همسالانشان است.

به کودک میدان دهید

برای درمان لجبازی کودکان در ابتدا باید روی استقلال آن ها به شکل عملی و فکری کار شود، والدین باید به کودک میدان دهند تا خودش کارهای شخصی اش را انجام دهد و در برخی زمینه ها نظر او را جویا شوند ، فعالیت هایی از این قبیل با عث خودباوری بیشتر کودک و جلب توجه به صورت مثبت می شود و انرژی بالقوه کودک را به سمت مثبت هدایت می کند .

اعمال روش خاموشی

از طرف دیگر باید روش «خاموشی» را اعمال کرد ، به این مفهوم که والدین در مقابل رفتارهای منفی کودک هیچ واکنش کلامی ، دیداری و شنیداری انجام نمی دهند و گویی چیزی را ندیده اند ، کودک پس از چند بار تکرار رفتار منفی، به علت دریافت نکردن پاسخ، پی می برد که کارش بیهوده است.

روش تقویت رفتار ناهمساز

وقتی شدت رفتارهای کودک نسبت به قبل کاهش یافت والدین باید روش «تقویت رفتار نا همساز» را اجرا کنند، یعنی رفتار مقابل رفتار منفی کودک را به محض سر زدن از کودک ، تقویت کنند ، مثلا کودکی که گریه می کند به محض آن که ساکت شد ، توسط والدین مورد توجه و تشویق قرار گیرد .

رژیم غذایی مناسب

شاخص های دیگری که باید در نظر داشت ، استفاده از رژیم غذایی صحیح است، مصرف بیش از اندازه سردی ها ، تنقلات، کاکائو، نمک و سرکه باعث تحریکات عصبی کودک و تماشای تلویزیون و بازی های رایانه ای بیش از یک ساعت در روز باعث تشکیل امواج مخرب در مغز کودک و عصبانیت او می شود ، کم خوابیدن کودک نیز باعث افزایش لجبازی می شود ، خواب شب مهم تر از خواب روز است چون در خواب روزانه عواملی نظیر نور و صدا باعث بر هم خوردن ریتم خواب می شود و کودک با وجود خواب زیاد ، پس از بیداری آرامش ندارد .

مراجعه به روانشناس

درباره لجبازی های شدید کودکان که گاه به صورت گریه های طولانی و کبودی لب ها و واکنش های غیر عادی خود را نشان می دهد ، بررسی امواج مغز کودک و مراجعه به روان پزشک و روان شناس کودک ضرورت دارد .


[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 12:43 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

عقده حقارت یا خود کم بینی از رایج ترین آسیب های روانی نوجوانان و جوانان در عصر حاضر محسوب می شود که گاهی ممکن است به عنوان یکی از نشانه های اختلالات روانی یا شخصیتی پیش آید و برخی اوقات ممکن است خود را به صورت یک بیماری و اختلال نشان دهد. افرادی که از خودکم بینی رنج می برند دارای یکسری ویژگی های خاص خود هستند. آنها اغلب خود را کوچک و ضعیف تر از آنچه که هستند، می بینند، حتی در مواردی گمان می کنند دیگران از آنها نفرت دارند و نمی توانند با آنچه هستند کنار بیایند و خود را ناتوان از حل مشکلات می پندارند.  

 

 

 کسی که از عقده خودکم بینی رنج می برد، منظور  چیست؟

خودکم بینی یعنی اینکه شخص احساس ارزشمند بودن و احساس کافی بودن ندارد. در واقع این شخص خودش را دوست ندارد. این جمله کوتاه از دید من معرف فرد خودکم بین است.

 

 

آیا می توان از خودکم بینی به عنوان یک اختلال و بیماری روانی نام برد؟

بله، گاهی اوقات خودکم بینی می تواند جزو نشانه هایی از اختلالات شخصیتی و روانی مثل افسردگی و اضطراب باشد و برخی مواقع نیز خودکم بینی به عنوان یک اختلال و مساله حاد روانی و شخصیتی شناخته می شود که تمییز بین این دو بر عهده روان شناس است.

 

 

فردی که از خودکم بینی رنج می برد دارای چه علایم ظاهری (جسمانی) و روانی است؟

این را باید بدانید که نخستین حس خودکم بینی در فرد ابتدا نارضایتی از ظاهرش است. علایم ظاهری این گروه به این گونه است که این افراد هنگام گفت وگو ارتباط چشمی برقرار نمی کنند. در حال خجالت کشیدن هستند و اینکه به اصطلاح روان شناسان افرادی باز نیستند و فشرده اند. یعنی اینکه احساس راحتی و آزاد بودن ندارند و تن صدایشان هنگام ارتباط برقرار کردن خجالتی و آرام است و قاطعیت ندارند. علایم روانی این افراد به این گونه است که این گروه با متلاشی شدن یک رابطه یا پیش آمدن مشکل بلافاصله وارد بحران می شوند. این افراد نیاز به تایید دیگران دارند و اینکه به خواسته های خود چندان اهمیتی نمی دهند. آنها احساس ناتوانی از پیدا کردن راه حل دارند و در نهایت اعتماد به نفس و عزت نفس شان پایین است.

 

 

فرد خودکم بین چه آثار منفی ای را به سایر اعضای خانواده اش منتقل می کند؟

برخی از افراد خودکم بین استدلال شان این است که خودکم بینی را باید با سیستم های خانواده جبران کنند. به عنوان مثال پسر جوانی که از این عقده رنج می برد از خانواده اش می خواهد با فراهم کردن فلان ماشین، بر روی عقده وی سرپوش بگذارند. اگر فرزندتان را خودکم بین می بینید، دلایل آن را حتما باید در تربیت و آموزش دوران کودکی ببینید و در هر صورت این دسته افراد، شخصیت های جذابی در رابطه های درازمدت نیستند شاید در دوران کوتاه مدت به دلیل آنکه نقش قربانی را بازی می کنند جذب سایر افراد شوند.

 

 

نقش خانواده در بروز این پدیده در چه حدی است؟

محیط خانواده در علل شکل گیری خودکم بینی نقش اساسی و بسیار مهم دارد. سه دسته از والدین هستند که در شکل گیری خودکم بینی در فرزندشان نقش عمده ای دارند. یک دسته از والدین کمال گرا هستند که همیشه از فرزندشان توقع بی غلط بودن دارند. دسته دوم والدین مقایسه گر هستند. پدر و مادری که معمولا فرزند خود را با فرزندان دیگران مقایسه می کنند و از عبارت «ای کاش» بسیار استفاده می کنند و دسته آخر والدین سرزنشگر هستند. خود این پدر و مادرها دچار خودکم بینی و عدم عزت نفس هستند. هنگامی که کودک از والدین عزت نفس و خود دوست داری لازم را نمی گیرد و دایما مورد سرزنش واقع می شود، مسلما در آینده با این حقارت رشد می کند.

 

 

جامعه را می توان به عنوان یکی از علل خودکم بینی در جوانان دانست؟

حس خودکم بینی در خانواده شکل می گیرد اما جامعه می تواند به آن دامن زند یا اینکه در جبران کمبودهای خانواده، برای درمان فرد مفید واقع شود.

 

 

آیا فرد خودشیفته دارای احساس حقارت و خودکم بینی است؟

در برخی موارد این گونه است. ما به فرد خودشیفته می گوییم که جبران افراطی در احساس کم بودن دارد. خود شیفته ها احساس ارزشمندی واقعی ندارند و به صورت اغراق آمیزی می خواهند به سایرین تفهیم کنند که ببینید چقدر ارزشمندم. در واقع این فرد می خواهد برای بالا بردن خود سایرین را پایین آورد و آنها را کوچک کند که همه اینها نشان از آن دارد که این دسته از افراد عزت نفس ندارند که نداشتن عزت نفس یکی از نشانه های فرد خودکم بین است.

 

 

افراد خودکم بین تا چه حد مستعد بیماری افسردگی هستند؟

خیلی زیاد حتی اگر افسردگی آنها محرز نباشد، بدانید به صورت مزمن و پنهان است، چراکه افراد خودکم بین احساس رضایتمندی ندارند و نمی توانند به آرامش برسند که این مساله منجر به افسردگی می شود.

 

 

عقده خودکم بینی در زنان شایع تر است یا مردان؟

فرق چندانی ندارد. مثلا نمی توان آن گونه که برای افسردگی آمار می دهند در زنان دوبرابر مردان است برای این عقده نیز آمار ارایه داد.

 

 

درمان این گونه افراد به چه صورتی است؟ برخی از روان شناسان بر این باورند که فرد خود شیفته غیرقابل درمان است آیا این مثل در مورد فرد خودکم بین صحیح است؟

خیر، درمان های فرد خودکم بین خوب و موفقیت آمیز بوده است. درست است که برخی از افراد خودکم بین که قربانی هم هستند، اشتیاقی به درمان ندارند چراکه احساس بدبختی می کنند انگار که یک چمدان نامریی سنگین را همیشه به همراه خود دارند اما این فرد خسته درمان پذیر است و درمانش مشکل نیست به شرط آنکه در دسته اختلالات جا نگیرد چراکه درمانش سخت تر می شود.

 

 

این دسته از افراد نیاز به روان درمانی دارند یا دارودرمانی؟

زمانی که ما به عنوان روانکاو به فرد تمرین و راهکار می دهیم و مراجعه کننده آن را درک می کند و ارزیابی منطقی از آن را می پذیرد و وقتی جلسه درمان را ترک کرد و در خانه به تمرین پرداخت، بعد از چند جلسه جواب می گیریم اما مراجعانی هستند که سطح هیجانات منفی شان بسیار بالاست و سیستم منطقی شان راهکارها را به درستی ارزیابی نمی کند و از استدلال دور هستند که در اینجا به روانپزشک ارجاع داده می شوند چراکه نیاز به دارودرمانی دارند.

 دکتر پریسا گلکاریان، روان درمانگر

 

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 0:18 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

آیا کسی از اعضای خانواده شما از اختلالی روانی رنج می برد؟ چه طور می توانید مطمئن باشید کسی که با او زیر یک سقف زندگی می کنیم از نظر روانی سلامت است؟

 


اختلالات روانی فقط فرد مبتلا را رنج نمی دهد بلکه زندگی را برای اعضای خانواده اش نیز سخت و غیرقابل تحمل می کند و اجازه نمی دهد از زندگی شان لذت ببرند.


آنها دلیل ناسازگاری او را نمی فهمند و حتی شاید هرگز به روان شناس یا مشاوری برای حل مشکل مراجعه نکنند و این ناآگاهی منجر به حوادث ناخوشایندی می شود که دست پایینش شاید مطرود شدن خانواده و بروز اختلاف های دائمی باشد و دست بالایش می شود طلاق یا قتلی خانوادگی.

 

 


به همین دلیل است که ما در این گزارش چند ناهنجاری روانی شایع را به شما معرفی می کنیم. اگر این نشانه ها را در یکی از اعضای خانواده می بینید باید هرچه سریع تر او را به روان شناس معرفی کنید و البته در نظر داشته باشید که فرآیند درمان این نوع افراد معمولا با حضور روان شناس تکمیل نمی شود و اغلب مشاور و روانپزشک نیز در جریان درمان نقش ایفا می کنند.


با این حال در صورتی که از ناهنجاری روانی طرف مقابل مطمئن شده باشید اولین گام تان باید مراجعه به روان شناس باشد و آن وقت، اگر متخصص روان شناس صلاح بداند بیمارتان را برای درمان دارویی به روانپزشک معرفی می کند.

 


در نظر داشته باشید که این چند اختلال، تنها انواع ناهنجاری های روانی نیست. در واقع تنوع این ناهنجاری ها در حدی زیاد است که ما فقط چند نمونه شایع از آنها را برای معرفی به شما انتخاب کرده ایم.

 


● غمزده ها

 


بارزترین نشانه افسردگی اندوه شدید است. احساس اندوه باعث می شود فرد افسرده سخت و دیر لبخند بزند. زیاد گریه کند یا همیشه بغض داشته باشد و نتواند در حضور دیگران احساساتش را کنترل کند و بسرعت متاثر می شود.


بیمار افسرده مثل دیگران از زندگی لذت نمی برد. دلخوشی هایی که ممکن است آدم های سالم را سر ذوق بیاورد برای افسرده ها بی معناست.

 


او احساس بی ارزشی، مستاصل بودن و ناامیدی شدید می کند؛ خودش را به خاطر چیزهایی مقصر می داند که اصلا تقصیر او نبوده است.


این بیمار به ظاهر و محیط اطرافش بی توجه است. ممکن است سر و وضعی آشفته و کثیف پیدا کند. مدت ها حمام نرود و علاقه ای به مرتب کردن محل زندگی اش نداشته باشد.

 


او نمی تواند به وظایف و مسئولیت هایش عمل کند. اگر تحصیل می کند دچار افت تحصیلی می شود. اگر شاغل است عملکردش کاهش پیدا می کند و اگر خانه دار است نمی تواند امور منزل را مدیریت کند.


بیمار افسرده با کسی صمیمی نمی شود. دوستان نزدیک زیادی ندارد و ترجیح می دهد تنها باشد و معتقد است زندگی، پوچ و آینده، سیاه است و همیشه احساس نارضایتی دارد.

 


گاهی امکان دارد از خودکشی حرف بزند یا حتی اقدام به خودکشی کند. بشدت گوشه گیر است و همیشه گوشه دنج خانه را به هر جای دیگری ترجیح می دهد.


معمولا از دردهای جسمی رنج می برد، اما پزشکان عادی منشأ بیماری اش را تشخیص نمی دهند و نمی تواند تمرکز کند.

 


احساس می کند بشدت فراموشکار شده است، اما گرچه مسائل روزمره را فراموش می کند حوادث تلخ و بد را به روشنی به یاد می آورد و درباره شان حرف می زند. تقریبا همیشه خسته است حتی اگر کار مهمی نداشته باشد.


زندگی بیمار افسرده بر اساس برنامه ریزی پیش نمی رود یعنی زمان دقیقی برای خواب و بیداری ندارد و از اختلال خواب رنج می برد. او بهانه جو است. همیشه آماده جنگ با بقیه است. پرخاشگری می کند. بد و بیراه می گوید و از همه متنفر می شود؛ بشدت زودرنج است.

 


موضعگیری اش در برابر هر مشکلی، همیشه تسلیم است. معتقد است​ به هر حال شکست می خورد پس چرا درباره مشکلات ایستادگی کند و برای حل شان تلاش کند؟


حتی حوصله نگهداری از بچه هایش را ندارد. به سرعت از کوره در می رود. خشمش مهار گسیخته است و می شود گفت زمانی که عصبی است به کلی کنترلش را از دست می دهد.

 


هیچ علاقه ای به فعالیت های گروهی ندارد و اغلب حس می کند هیچ کس در این دنیا حرفش را نمی فهمد.


در غذا خوردن اختلال دارد. شاید بیش از اندازه غذا بخورد و دچار اضافه وزن شود. شاید هم از آن دست افسرده ها باشد که لب به غذا نمی زنند و به شدت لاغر می​​شوند.

 


نمی تواند وظایف زناشویی اش را بدرستی انجام بدهد. معمولا همسرش از او ناراضی است چون تمایل جنسی اش را از دست می دهد.


همچنین ممکن است به سمت الکل یا مواد مخدر گرایش پیدا کند و دست آخر این که احساساتش درباره خودش واقعی نیست مثلا ممکن است فردی با هیکلی عادی باشد، اما خودش را بیش از اندازه چاق یا لاغر تصور کند.

 

 


● ترسوها


بیمار مبتلا به فوبیا می ترسد، اما ترسش منطقی نیست؛ نامعقول است و دیگران از آنچه او از آن وحشت دارد، نمی هراسند. به همین دلیل به فوبیا، ترس بیمارگونه می گویند.

 


او ممکن است از حیوانات، آب، ارتفاع، تاریکی، زخم، خون، بیماری و مرگ شدیدا وحشت داشته باشد اما انواع ترس های عجیب فقط اینها نیست بیمار فوبیایی ممکن است از موقعیت های خاص نیز بترسد. برای مثال ممکن است بیماری از قرار گرفتن در جمع یا فضای بسته یا آسانسور یا فضای باز بترسد.


گاهی فعالیت های اجتماعی بیمار مبتلا به فوبیا به دلیل ترس هایش کاملا مختل می شود برای مثال فرض کنید او از ترس مبتلا شدن به بیماری مرموز، در خانه دست به سیاه و سفید نزند یا سرکار نرود چرا که می ترسد در راه گربه ای به او نزدیک شود یا مجبور باشد در اداره از آسانسور که از آن وحشت دارد استفاده کند.

 


امکان دارد بیمار تلاش کند شما را فریب دهد که مشکلی ندارد مثلا سعی کند برای ترسش دلایل ظاهرا منطقی بیاورد.


در یک پرونده روان شناسی، زنی شوهرش را قانع کرده بود که واقعا دیدن گربه برای او و خانواده اش بسیار خطرناک است و حتما اتفاق بدی برای آنها می افتد و داستان هایی هم از دوران کودکی و نوجوانی اش تعریف کرده بود که در آنها هر وقت حادثه بدی رخ داده بود گربه ای هم گوشه ای حضور داشت!بیمار مبتلا به ترس بیمارگونه، تظاهر نمی کند که می ترسد بلکه هراسش واقعی است و علائم جسمی هراس نیز به محض روبه رویی با عاملی که نسبت به آن ترس در او ظاهر می شود. برای نمونه امکان دارد دچار احساس تنگی نفس، لرزش اندام ها، تعرق و حالت تهوع شود.

 

 


● بدگمان ها


مهم ترین ویژگی بدگمان ها (پارانوئیدها) ناتوانی در اعتماد کردن به دیگران و بدبینی نسبت به آنهاست و گرچه از این وضعیت رنج می برند، اما نمی توانند به خودشان کمکی کنند.

 


در دنیای یک بدگمان، بیشتر آدم ها و گاهی همه شان، دشمن محسوب می شوند. از نظر او گاهی این آزارهای تخیلی گاهی چندان جدی نیست مثلا شاید مدعی شود که همه مسخره اش می کنند، پشت سرش حرف می زنند یا زیر لب به او بد و بیراه می گویند، اما گاهی آزارهای خیالی، جدی می شود.


در این حالت بیمار مدعی است ​بدخواه هایی، علیه او توطئه می کنند. برای نمونه در یکی از پرونده های روان شناسی، یک بیمار​ پارانوئیدی به همسرش تهمت خیانت می زند.

 


بیماری دیگر می گفت همسر و پسرش نقشه قتلش را می کشند و حتی فرد دیگری مدعی شده بود که پسرش از او پول می دزدد.


او به دیگران بشدت حسادت می کند و در عین حال آنها را در جایگاهی پایین تر از خود می داند؛ خودبزرگ بین است. خودش را بالاتر از آنچه واقعا هست می پندارد. برای مثال یک بیمار​ پارانوئیدی گمان می کرد سازمان های اطلاعاتی شماره تلفن همراه او و شماره تلفن خانه اش را کنترل می کنند و به همین دلیل دائما به همه کسانی که با او تماس می گرفتند گوشزد می کرد که حرف خطرناکی نزنند!

 


ممکن است بیمار پارانوئیدی تصور کند کسانی از کشوری دیگر اجیر شده اند تا ترورش کنند یا همسایه ها جلساتی برای آسیب رساندن به او، برگزار می کنند یا تلفنش کنترل می شود یا کسانی مدام تعقیبش می کنند یا در خانه اش دوربین کارگذاشته شده است.


از آنجا که همه در دنیای این بیمار، دشمن هستند طبیعی است که از آنها بترسد و بر حذر باشد و فاصله بگیرد. به همین دلیل است که بدگمان منزوی می شود و از دیگران، حتی اعضای خانواده اش، کناره می گیرد.مبتلا به​ بدگمانی، همیشه آماده دفاع از خود، پرخاشگری و حمله به دیگران است و معمولا رفتارش مشکوک و همراه با پنهان کاری است.

 


● وسواسی ها


در ذهن بیشتر مردم آدم های وسواسی کسانی هستند که دائما دست هایشان را می شویند، زیاد حمام می روند، در و دیوار حمام و دستشویی را آبکشی می کنند و خلاصه خیال می کنند همه چیز کثیف است در حالی که این فقط یکی از انواع وسواس است که به آن می گویند وسواس شست و شو، اما وسواس که فقط این نشانه را ندارد، همه وسواسی ها که اختلالشان بر شست و شو متمرکز نیست مثلا ممکن است فرد وسواسی حرکتی را بارها تکرار کند. برای نمونه بیمار ​وسواسی را می شناسم که اصرار دارد صدای تلویزیون را تنظیم کند.

 


او در طول یک ساعتی که ممکن است تلویزیون روشن باشد، هفت یا هشت بار صدا را کنترل می کند تا دقیقا روی عددی که فکر می کند بهترین میزان صدا برای تلویزیون است تنظیم باشد.


بیمار وسواسی دیگری عادت دارد هر بار پیش از خروج از خانه، یک ربع درها و پنجره ها و همه پریزهای برق را چک کند.

 


برخی از وسواسی ها مشکل تکرار یک حرکت را ندارند بلکه خودشان را مقید به تبعیت از یک سری قوانین​ عجیب و غریب می کنند.


مثلا بیماری وسواسی عادت دارد وقت دیده بوسی با آشنایان اول پیشانی آنها را ببوسد بعد شانه راست را و دست آخر شانه چپ را و دو بار این کار را تکرار کند.

 


اگر بر حسب اتفاق این روال مخدوش شود باید باز از نو حرکت را شروع کند و آنقدر حرکتش را تکرار می کند تا راضی شود که درست انجامش داده است. بیمار وسواسی دیگری اصرار دارد که از روی موزاییک های خاصی در راهروی خانه اش عبور کند و... .


همه این نشانه ها که گفتیم علائم وسواس عملی است، اما معمولا منشأ وسواس عملی، وسواس فکری است. وسواس فکری یعنی نشخوار دائمی یک فکر ناراحت کننده که فرد وسواسی را عصبی و مضطرب می کند. این نوع فکرهای وسواسی هم بشدت آزاردهنده است و فرد وسواسی معمولا آنقدر قوی نیست که مانعشان شود.

 


برای آن که بهتر درک کنید منظور از فکر وسواسی چیست یک مثال برایتان می زنیم. آنچه در پی می خوانید یک بخش کوچک از مجموعه فکرهای وسواسی زنی است که همه او را فردی طبیعی می پندارند چون هنوز وسواس عملی ندارد، اما وسواس فکری در حدی او را مشغول به خود کرده که در خانه اغلب بی حوصله و غمگین است: «آن شب در مهمانی، من به دخترعمویم سلام کردم یا نکردم؟ احتمالا سلام کردم، اما او احتمالا نشنیده... اگر نشنیده باشد حتما حالا از من دلخور است... اگر سلام نکرده باشم چی؟ چرا من اینقدر گیجم... .


حتی اگر سلام کرده باشم او نشنیده است چون وقتی خواست به من میوه تعارف کند یک جور خاص نگاهم کرد و گفت بفرمایید میوه... همین که گفته بفرمایید میوه یعنی از من دلخور بوده که با این لحن گفته بفرمایید میوه... .

 


اگر از من دلخور نبود چه می گفت... من چرا سلام نکردم... من احتمالا دلخور بودم که دفعه قبلی او جواب سلامم را نداده بود... از کجا معلوم که سلام نکردم... شاید سلام کردم... چرا من آنقدر گیجم... حالا دفعه بعد که دختر عمویم را ببینم چطور با او رفتار کنم.... اگر جواب سلام من را ندهد چه...».


حواستان هست که مجموعه فکرهای این زن فعلا فقط درباره آغاز مهمانی است؟ یعنی از سلام شروع شده است و همچنان در روزهای آینده درباره بخش های دیگر ادامه دارد. فرد وسواسی بشدت حساس و آسیب پذیر است.

 


زودرنجی اش ممکن است به دوری گزیدن از دیگران و تنهایی بینجامد. افکار مزاحم در وسواسی اش باعث می شود نتواند تمرکز کافی بر امور مهم داشته باشد.


او کم حافظه می شود چون آنقدر موضوعات غیرطبیعی برای به خاطر سپردن دارد که مسائل مهم را به آسانی فراموش کند مثلا یادش می آید آخرین باری که دستشویی رفت چند بار هر کدام از دمپایی ها را آب کشید، اما تاریخ دقیق امروز را به خاطر نمی آورد.

 


بیمار وسواسی اغلب منکر بیماری اش می شود و احساس می کند طبیعی رفتار می کند. تکرار بیش از اندازه کارهای غیرلازم و عجیب آنها معمولا با کمبود وقت مواجه است.


دقت و نظم وسواسی ها در برخی زمینه ها افراطی است برای مثال ممکن است فرد وسواسی فقط به این علت که احساس می کند خط اتوی لباسش کمرنگ است از خانه خارج نشود. فرد وسواسی احساس درماندگی، خستگی، گیجی و کم حواسی می کند.

 


بیماری اش اگر شدید باشد حتی ممکن است باعث شود فرد از عهده وظایف زناشویی بر نیاید و دچار مشکلات تحصیلی و شغلی شود. تشخیص وسواس سخت است چراکه وسواسی ها رفتارهای عجیب شان را اغلب از دیگران پنهان می کنند، اما بالاخره عاداتشان لو می رود.


گاهی گرایش فرد وسواسی به انجام برخی کارها مثلا شست وشو یا نظافت یا منظم کردن باعث می شود دچار بیماری های جسمی شود برای نمونه احتمال دارد مبتلا به اگزما، خشکی شدید پوست، کمردرد یا پادرد شود.

 


● عصبانی ها


روان شناس ها می گویند اگر کسی دو بار در هفته از کوره در برود، عصبی است. با این حساب تقریبا همه ما آدم هایی عصبی هستیم و احتمالا نشانه های این نوع آدم ها را می دانیم؛ تپش قلب، تغییر رنگ چهره، نفس نفس زدن و تعرق شدید. اما خشم آثار دیگری نیز دارد​.

 


خشمی که ما درباره آن هشدار می دهیم نوعی از خشم است که افسار گسیخته می شود و در آن حالت فرد خشمگین دست به خشونت می زند این خشونت از فریاد کشیدن شروع می شود و گاهی ممکن است به زد و خورد با دیگران برسد.


احتمال دارد فرد خشمگین، خشمش را پنهان کند و به محیط اطراف یا اشیاء آسیب برساند مثلا در حالی که با شما گفت وگو می کند تعمدا لیوانی را که در دست دارد بشکند یا قاشقی فلزی را خم کند. همچنین ممکن است به خودش هم صدمه بزند برای مثال خودزنی کند.

 


او اغلب مدتی پس از بروز رفتارهای خشن ابراز پشیمانی می کند. چند بار درباره زوج هایی شنیده اید که یکی از طرفین دیگری را می زند و بعد از هر بار کتک کاری، ابراز ندامت می کند و قول می دهد بار آخرش باشد، اما روز بعد یا هفته بعد یا ماه بعد باز کتک کاری می کند و باز ابراز ندامت می کند و... این یعنی قول کسی که مبتلا به این ناهنجاری باشد تا پیش از گفت وگو با روان شناس و تحت درمان قرار نگرفتن، چندان قابل اعتماد نیست.


او اراده اش را در عصبانیت از دست می دهد. توانایی تحلیل کردن ندارد و حتی حضور ذهن و حافظه اش را در شرایط خشم از دست می دهد.

 


امکان دارد خشم وقتی بیمارگونه شود باعث بروز علائم جسمی شود. برای مثال برخی بیماران خشمگین از ظاهر شدن عوارضی روی پوستشان رنج می برند، قلب درد می گیرند یا مشکلات گوارشی و اختلالات خواب پیدا کنند.

منبع: جام جم

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 0:8 ] [ مریم باباخانی ] [ ]

طبیعی است که هر فردی در مقطعی از زندگی خود دچار احساس یاس، ناامیدی و افسردگی شود و آرامش خود را از دست بدهد.اما افرادی وجود دارند که همواره جنبه های منفی زندگی را می نگرند که این امر تاثیر منفی بر روحیات فرد می گذارد. به جز افراد بدبین که همواره افکار منفی دارند و به بدترین چیزها در زندگی فکر می کنند و در واقع منتظر وقوع اتفاقات ناخوشایند هستند، عده ای هم وجود دارند که به خود ملامت گری معروف اند.دراین افراد نوعی لذت بردن از رنج دادن و ملامت کردن خویش وجود دارد.

 

 

آن ها دایم با تکرار جملاتی نظیر «من خوب نیستم»، «بازهم کارهارا خراب کردم»، «هیچ کاری را درست انجام نمی دهم» بر رنج درونی خود صحه می گذارند. اصولا سرزنش و ملامت کردن خود و دیگران یکی از عادات نادرستی است که نگرش مثبت به زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد و باعث می شود فرد نتواند از زندگی لذت ببرد. برای آشنایی بیشتر با این اختلال روانی پای صحبت های دکتر شهرام ناصری روان پزشک و مشاور خانواده نشستیم.«خود ملامت گری» جزو دسته بیماری های اضطرابی است زیرا فرد دایم مضطرب است، احساس گناه زیادی دارد، از اشتباه کردن می ترسد و برای کوچک ترین خطایی خود را سرزنش می کند. دکتر ناصری ادامه می دهد: در واقع این افراد بازتابی از واکنش های دیگران نسبت به خود هستند زیرا در کودکی با سرزنش و انتقادهای زیادی بزرگ شده اند. بیشتر آن ها والدین خودشیفته ای داشته اند که برای بی تقصیر جلوه دادن خود با ابراز خشم و سرزنش کردن فرزندان، خود را تخلیه می کردند.

 

دسته ای از آن ها والدین کمال گرایی داشتند که به چیزی کمتر از ایده آل مطلق رضایت نمی دادند. این والدین هرگز از موقعیت فرزند خود ابراز رضایت نمی کردند و این نارضایتی دایمی پس از مدتی درونی شده و لذت را از فرد گرفته است.والدینی با این ویژگی ها دایم پیام هایی نظیر «درست عمل کن»، «این چه طرز رفتاره»، «کارهایت خوب نیست» را به فرزندشان منتقل می کردند و حالا والد درون همین پیام ها را روزانه و به طور دایم تکرار می کند. در واقع در این افراد بین ۲ قسمت از شخصیت فرد همیشه تعارض و گفت وگوی درونی وجود دارد.سیستمی که این فرد در آن رشد کرده، همیشه مقصر می خواسته و کسی باید بار گناه را به دوش می گرفته است و از آن جا که مسئول احساسات ما کودک درون است، احساسات همواره سرکوب شده و پنهان باقی مانده است.

 

 

این افراد پس از ورود به جامعه به ۲ شیوه، واکنش نشان می دهند. ممکن است تسلیم این واقعیت دروغین شوند که «همواره تقصیر من است».در این حالت فرد به انزوا و گوشه گیری متمایل می شود. از همه چیز دوری می کند و اعتماد به نفس اندکی دارد و با انتظار شکست کاری را آغاز می کند. این فرد از ورود به مسائل جدید می ترسد و تا حد ممکن از کارهای جدید دوری می کند.در حالت دوم فرد به همانندسازی با والد مهاجم می پردازد و نسخه بدل او می شود.او به یک انسان خودشیفته تبدیل می شود که هیچ تقصیری را به گردن نمی گیرد و همواره از دیگران انتقاد می کند.او در واقع با مهاجم همانندسازی می کند تا از دست او در امان باشد.

 

● طرحواره

 طرحواره ها در واقع یک قالب یا یک بسته فکری است که ما به طور ناخودآگاه و بدون این که بدانیم، آن را انتخاب می کنیم. این الگو ناخودآگاه از ذهن آغاز و به رفتار تبدیل می شود و ممکن است در زندگی خانوادگی، محیط کار،روابط زناشویی و رابطه با دوستان تکرار شود.مبتلایان به اختلال خودملامتگری طرحواره انکار یا جبرانی را در پیش می گیرند و به صورت ناخودآگاه به دنبال مقصر هستند و حاضر نیستند مسئولیت رفتارهای خود را بپذیرند و همواره به خود می گویند تقصیر من نیست، من مقصر نیستم. این طرحواره نقطه مقابل احساسی است که فرد طی آن همواره خود را سرزنش می کند. او در واقع از خودملامتگری شدید به ملامت کردن دیگران می رسد و از در انکار همه چیز در می آید.

 

 تیپ شخصیتی ملامتگر خودشکن در دسته دوم اختلالات شخصیتی طبقه بندی می شود،

این افراد یا دچار اضطراب و خودکم بینی شدید می شوند و یا به شیوه خودملامتگری و خودویرانگری رو می آورند. دسته دیگری هم تسلیم می شوند و با خود می گویند حال که همه چیز تقصیر من است، مستحق مجازات و رنج کشیدن هستم. این عده خود را از لذت های عادی محروم می کنند.در واقع والد بیرونی آن ها که همواره با شلاق سرزنش، انتقاد و ملامت با آن ها برخورد می کرده است کم کم درونی می شود و والد درون به وسیله رنج کشیدن و تنبیه نسبت به خود بی رحمی می کنند.

 

● درمان اختلال خودملامتگری

با تاکید بر این که درمان این اختلال زمان بر است، : در این بیماری در واقع از شخصیت صحبت می کنیم و شخصیت هم از باورها و عقایدی تشکیل شده که در فرد نهادینه شده است. اگر مراجعه کننده کودک است والدینش باید درمان شوند و اگر بزرگسال است خود فرد تحت درمان قرار می گیرد. البته خانواده درمانی بخش مهمی از فرآیند درمان را شامل می شود و در بزرگسالان باید ۳ شخصیت درونی فرد یعنی والد، بالغ و کودک درون را به ۳ شیوه مختلف درمان کنیم.والد مرتب نصیحت می کند و خوب و بد را متذکر می شود، درست مثل پدر و مادرها، بالغ عینک منطق به چشم زده است و دائم استدلال های منطقی و بدون احساس ارائه می کند و کودک درون فقط با احساسات زندگی می کند و گوش به نصیحت یا منطق والد و بالغ نمی کند.

 

 

این ۳ وجه شخصیت در درون همه ما در تعامل با یکدیگر است و در یک فرد مبتلا به خودملامتگری هر ۳ آسیب دیده است. وجه والد ما بدون درک و فکر درباره گزینش مکتب یا مرامی، ارزش ها و خوب و بدها را به ارث برده است و فرد خودملامتگر به تاسی از والدینش تا جایی به اخلاق پای بند است که خودش گناهکار نباشد اما زمانی که مجبور شد مسئولیت کاری را به عهده بگیرد، اخلاق را کنار می گذارد.وجه بالغ چنین افرادی دچار خطاهای شناختی می شود زیرا نمی تواند توانمندی های خود را ببیند. تصوری که از خود دارد بسیار ایده آل و دست نیافتنی است و علت آن اهداف بزرگ و غیرقابل دسترسی است که والدینش برای او تعیین کرده اند. تصویر چنین فردی از خودش بسیار مخدوش و ضعیف است به همین علت است که همواره خود را بابت یک اشتباه کوچک یا بزرگ ماه ها و حتی سال ها سرزنش می کند.

 

او یاد گرفته است که اشتباهات شخصی یک فرد را به حساب کل شخصیتش بگذارد. در صورتی که هر کسی حق اشتباه دارد و اعمال افراد کل شخصیت آن ها را نمی سازد. او تصور می کند که دیگران به واسطه اشتباهاتشان مستحق مجازات هستند و به همین علت است که خود را مجازات می کند.باید به این فرد آموزش داد که ریشه اشتباهاتش را که ممکن است باورها و عقاید نادرست باشد، شناسایی کند. در بسیاری از مواقع انسان باید اشتباه کند، آزمون و خطا کند تا راه خود را بیابد. او باید مهارت رو به رو شدن با ناکامی ها را یاد بگیرد و ناکامی را بخش بزرگی از زندگی که بسیار تاثیرگذار و حیاتی است، به رسمیت بشناسد.این روان پزشک به کودک درون افراد خودملامتگر اشاره می کند و توضیح می دهد: این بخش از شخصیت افراد ملامتگر آسیب جدی دیده است.

 

 

 

کودکی را تصور کنید که در گوشه ای کز کرده است، دست هایش را به هم فشار می دهد، چشمانش مملو از اشک و بسیار غمگین است، بغض کرده و آماده گریه کردن است و خود را مقصر می داند، این کودک هم باید شفا پیدا کند، مورد حمایت قرار بگیرد، نوازش شود، صحبت هایش شنیده شود تا احساس امنیت و آرامش خاطر کند و یک بار دیگر بتواند با نشاط و شادمان شود.

 

 نوازش خویش قبل از این که از محیط بیرون آغاز شود باید از خود فرد آغاز شود، به علاوه این که با شناسایی ارزش های درونی، کم کم صدای کودک درون و صدای بالغ حمایتگر ذهن شنیده خواهد شد. وقتی فرد رضایت درونی بالاتری نسبت به خود پیدا کرد، می تواند به زوایای تاریک ذهن، خاطره ها و باورهایش سرک بکشد و آماده تحرک حقیقی باشد. نگاه مثبت و خوب، ثمره این تغییر مسیر و خودباوری است که در این صورت فرد، دیگران را نیز خوب خواهد دید و نگاه سرزنش گر دیگران تاثیری روی وی نخواهد گذاشت.

 

منبع دکتر ناصری روانپزشک

 

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 18:31 ] [ مریم باباخانی ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سلام
مریم باباخانی روانشناس بالینی هستم
لینک دوستان
امکانات وب

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما